مترو

مترو چه جای مفرحیه. البته فکر می کنم فقط قسمت خانوما اینطوریه. مثه جمعه بازار می مونه پر از آب و رنگه. هرکی داره یه چیزی می فروشه و جنسش رو تبلیغ می کنه. شاد می شه آدم تو مترو البته به شرطی که هنوز از ازدحام جمعیت خفه نشده باشی...

وقتی منو داری

آدما به هم که عادت می کنن دیگه همدیگر و نمی بینن. دیگه برای هم ارزش قائل نیستن. دیگه اونطور که باید به هم احترام نمی ذارن. برای هم مثه اون سرویسی می شن که همیشه سر دستیه، حالا اگه شکست هم شکست، شاید یادتم نیاد کی 6 تا لیوانت شده 5تا... در حالیکه همین آدما یه زمانی برای هم اون سرویس گرونه بودن که فقط مواقع خاص درشون میاری و کلی حواست بهشون هست که حتی لب پر نشن.

وقتی از بودن کسی مطمئن می شیم انگار فراموش می کنیم که یه زمانی چقدر تلاش کردیم که با ما باشه. وقتی کسی رو داریم انگار یادمون میره که یه زمانی آرزوی داشتنش رو داشتیم.

رقص خشم 2

با این که «زنان خوب» چندان متوجه عصبانیت شان نمی شوند، ممکن است احساس گناه را همراه با افسردگی و آزردگی خاطر در خود پرورش دهند تا آگاهی شان درباره ی عصبانیت شان زایل شود....

هیچ چیز و هیچ چیز به اندازه ی احساس گناه و شک به خود، مانع آگاهی از عصبانیت نمی شود. جامعه ی ما احساس گناه را در زنان پرورش می دهد طوری که اگر  کمی کمتر از یک «دستگاه خدمات عاطفی» عمل کنیم، احساس گناه به ما دست می دهد....

...نادیده گرفتن وجودمان، ریشه ی اصلی همه ی عصبانیت های جدی ماست. 

رقص خشم

کتاب رقص خشم رو بار دومه که دارم می خونم. این کتاب درباره ی ارتباط زن ها با اطرافیانشونه و اینکه برخورد درست خیلی وقت ها تو رابطه چیه. البته به نظر من کتاب خیلی مفیدی برای همه است، نه فقط برای زن ها اما از اونجایی که خیلی از مواقع این زن ها هستند که توی رابطه انرژی بیشتری صرف می کنند، احساسات بیشتری خرج می کنند و بیشتر به رابطه شون فکر می کنند در نتیجه در برابر مشکلات رابطه هم آسیب پذیرتر هستن و بیشتر رنج می کشن و شاید کتاب به همه ی این دلایل خطاب به زن ها نوشته شده.


«عصبانیت نشانه است، و ارزش دارد که به آن توجه کنیم. عصبانیت ما ممکن حامل چنین پیام هایی باشد: مورد آزار قرار گرفته ایم، حق و حقوق مان نادیده گرفته می شود، نیازها و خواسته هایمان در حد مطلوب برآورده نمی شوند، یا خیلی ساده چیزی در زندگی مان درست نیست... عصبانیت نه معقول است، نه غیر معقول، و نه با معنی یا بی معنی، عصبانیت وجود دارد. سوال آیا عصبانیتم معقول است؟ مانند این است که بپرسیم: آیا حق تشنگی دارم؟ یک ربع پیش بود که یک لیوان آب خوردم. مطمئنم که تشنگی ام معقول نیست. علاوه بر این وقتی نمی توانم آبی برای نوشیدن پیدا کنم، تشنگی ام چه معنی دارد؟»

از کتاب رقص خشم/هریت لرنز/ ترجمه کارولین سحاکیان/ نشر چشمه 

لذت سرگیجه

ما سرگیجه رو دوست داریم. چه اون وقتی که بچه ایم و وسط یه اتاق خالی دور خودمون انقدر می چرخیم تا از سرگیجه نقش زمین بشیم، چه وقتی که بزرگ می شیم و نوشیدنی ها و قرص های سرگیجه آور و کشف می کنیم. انقدر چیزای بد مزه رو به زور خوراکی های دیگه می دیم بالا تا فقط سرمون گیج بره.

بن بست

«بن بست  نقطه ی حساسی است که دیگر نه حمایت محیطی دستیاب است و نه حمایت نَفَس. نوزاد یا باید بمیرد یا بیاموزد که خودش نفس بکشد».

کتاب روان شناسی کمال/ دوآن شولتز/صفحه 24


از این لحظه ها تو زندگی فراوونه و خیلی از ما ها داریم ذره ذره می میریم.

دفترچه خاطرات

... به هر حال نسل پدر مادرهای ما خیلی رفتارشون احمقانه است. آزادی رو اینجا به بچه هاشون نمی دن و از فساد می ترسن اما حاضرن بچه هاشون و بفرستن آمریکا و اروپا.

ایرانی جماعت در واقع فقط از سنت شکنی و تابو شکنی می ترسه، از آبرو، از تابلو شدن، نه از فساد. برای همینه که نسل ما هیچی رو باور نکرد. مذهب، دین، پاکدامنی، حجب و حیا، هیچکدوم واقعی نبود و نسل ما همین رو یاد گرفت...

من به خدا باور دارم اما به ترس از خدا نه. به بهشت و جهنم باور دارم اما به انجام دادن کاری برای رسیدن به بهشت و فرار از جهنم، نه. آره، قطعن هر کسی دوست داره جاش توی بهشت باشه. بهشت یعنی رسیدن به آرامش. اما کار درست رو، کار خوب رو،  باید به خاطر درستی و خوبیش انجام داد. اخلاق رو باید به خاطر اخلاق انجام داد.

30 مهر 87

تماماً مخصوص 4

عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد. عشق عتیقه ی گران قیمتی است که آدم باهاش زندگی می کند، اما عتیقه فروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده است... چیزهایی که توی عتیقه فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد قلابی است. ولی عشق لحظه ی کشف دارد. نمی شود فراموشش کرد. حتی اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری لحظه ای کشفش مثل زخم تازه خون می آید. تا یادش می افتی مثل اینکه همان موقع با کارد زده ای توی قلبت.

تماماً مخصوص 3

هر کس که از نظر عاطفی نیروی بیشتری می گذارد بیش تر درد می کشد. طبیعی است که بیش تر هم جیغ بزند.

آخر دنیا...

همیشه وقتی بدترین اتفاقای دنیا هم برامون میفته فقط باید با خودمون تکرار کنیم:

این آخرش نیست، این آخرش نیست، این آخرش نیست...

لمس

اینجا یک ارزش از دست رفته وجود داره، ارزشی که به صلابه کشیده شده، خوار و خفیف شده و به جای اینکه بهش اهمیت داده بشه همیشه تکفیر شده:لمس کردن.

وقتی لمس رو از عشق ورزیدن می گیری خیلی چیزها باهاش از دست می ره. اما ما هنوز تلاش می کنیم از عشق متعالی حرف بزنیم و هنوز سعی می کنیم لذت زمینی رو سرکوب کنیم و نمی دونم کی یاد می گیریم که این غیر ممکنه.

تماماً مخصوص 2

روزها و شب ها و لحظه های قشنگی را با «تو» طی کرده ام. وقتی با هم حرف می زنیم دلم نمی خواهد عقربه ها بچرخند، چون گفتگوی تو با من فرق دارد با تمام حرف هایی که دیگران می زنند. اما حیف که زمان کوتاه است...

من چشم های مهربان تو را می بوسم، گوش هایت را می بوسم، دست هایت، همان دست هایی که چیزهای به آن قشنگی می نویسند، و لب هایت را می بوسم. دوستت دارم.

زیر پوست شهر

امشب زیر پوست شهر رو دوباره دیدم. بعد از 11 سال هنوز فیلم خوبی بود و این به نظرم خوب نیست چون احتمالن معنیش اینه که ما هنوزم همه ی اون مشکلات رو داریم و چیزی عوض نشده.

تماماً مخصوص

خیلی ها فکر می کنند سلامتی بزرگترین نعمت است، ولی سخت در اشتباه اند. وقتی سالم باشی و در تنهایی پرپر بزنی، آنی مرض می گیری، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی. کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.

از کتاب تماماً مخصوص- عباس معروفی

سایه

یه چیزایی عوض نمی شه. فکر می کنی عوض می شه، فکر می کنی فراموش کردی یا حتا فکر می کنی می تونی ببخشی. اما یه روز وسط یه بحث، وقتی چند سال از یه اتفاقی که فکر می کنی فراموشش کردی گذشته یهو با یادآوری اون اتفاق می زنی زیر گریه. از خودت تعجب می کنی، از دردی که تحمل کردی، و از اینکه فکر می کردی فراموش کردی ولی می بینی زخم ها گاهی عمیق تر از اونن که حتا بفهمی. ضربه ها انگار گاهی انقدر سنگینن که تا مدت ها از شدت ضربه کرخت و بی حسی، وقتی به احساساتت رجوع می کنی یا وقتی چیزی یا کسی دست می ذاره روی نقطه ی حساست که سعی کردی فراموشش کنی، می بینی یه عالم نفرت، خشم و غم فوران می کنه و اشک هات سرازیر می شه و تو حتا نمی تونی جلوی اشک هاتو بگیری. 

خودکشی2

«تقریبن همیشه تمایل به حس خودکشی نشانه ی رسیدن به لبه ی یک آگاهی جدید است»

از کتاب زن درون/ رابرت جانسون