dastinekala

دوشنبه سایتی افتتاح شد به نام دستینه کالا که فقط دیدنش حال آدم را خوب می کند چه برسد به خرید کردن. البته ممکن است اول کار یک کمبودهایی داشته باشد، اما اتفاق بسیار خوشایند و قشنگی است. امیدوارم بتواند اعتماد مردم را جلب کند و باعث تشویق مردم به خرید صنایع دستی شود.

مرتبط:

سایت فروشگاه دستینه کالا

از فروشگاه مجازی صنایع دستی خرید کنید

سگ کشی

 

ولورین دیروز یه سگ رو کنار رودخونه دیده که به نظر زخمی می اومده. محلش جوری نبوده که بتونه خودش بره پایین و به سگ کمک کنه. زنگ می زنه آتش نشانی. آتش نشانی می گه به ما مربوط نمی شه به شهرداری زنگ بزنید. زنگ می زنه شهرداری. شهرداری شماره پیگیری می ده.

فردا از اونجا رد می شه می بینه هنوز سگ اونجاست. شماره پیگیری رو از طریق سایت شهرداری چک می کنه، می بینه نوشتن "جمع آوری لاشه سگ"! دوباره زنگ می زنه می گه من کی گفتم لاشه سگ؟ گفتم سگ زنده است به کمک نیاز داره. شهرداری می گه اگه نیرو اعزام کنن، سگ رو می کشن، چیز دیگه ای براشون تعریف نشده در این مواقع. دوباره زنگ می زنه آتش نشانی، آتش نشانی هم حرف شهرداری رو تکرار می کنه.

خلاصه حالا پشیمونه که اصلن چرا زنگ زده. خدا خدا می کنیم شهرداری اصلن کسی رو نفرسته.

اینم مهر و محبت ما ایرانیان که هیچ پروتکلی درباره نگهداری یا کمک به حیوانات نداریم غیر از کشتنشون.

ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر

در راستای خوامدن رمان نوجوان یک کتاب خوب و دوست داشتنی خواندم و توصیه می کنم شما هم بخوانید.

ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر، داستان برادلی چاکرز است که ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر می نشیند و هیچکس دوستش ندارد.

واقعن کتاب های نوجوان دوست داشتنی اند.

اتحاد، اتحاد، رمز پیروزی

 

یکی از همکلاسی هایم در کلاس راهنمایان تور مترجم زبان ژاپنی و کره ایست. قصد داشت چند نفر ژاپنی را ببرد خوزستان. تا به حال نرفته بود و از من خواست چند مکان و رستوران بهش معرفی کنم. معرفی کردم و وقتی برگشت پرسیدم که سفرش چطور بوده و کجاها رفته است. خیلی راضی بود و بهشان خوش گذشته بود و فکر نمی کرد خوزستان اینهمه جای دیدنی داشته باشد.

اما چیزی که جالب و البته تاسف آور بود این بود که به عنوان یک شاهد بیرونی که ذهنیت خاصی از خوزستان نداشت چیزی که بیشتر از همه توجهش را جلب کرده بود ضد عرب بودن بعضی مردم خوزستان بود. می گفت با ما طوری راجع به عرب های خوزستان حرف می زدند انگار این ها از مریخ آمده اند و ایرانی نیستند.  خواستم بگویم خیلی بد است برای خوزستان که مهمان هایش اینطور درباره اش بگویند. خوزستان همیشه به خونگرمی مردمانش شهره بوده است و حیف است که نژادپرستی و قوم گرایی جایگزین خونگرمی و مهربانی باشد.

یک داستان تکراری

 

دیشب در هواپیما دو خانم کنارم نشسته بودند و یکی داشت برای دیگری راجع به زندگیش در تهران حرف می زد. اینکه چطور تلاش کرده و گلیمش را از آب کشیده. اینکه چطور تهران کار پیدا کرده و از شهرستان آمده بیرون و 12 سال است در تهران تنها زندگی و کار می کند. اینکه چقدر مهارت های مختلف دارد و توانسته از پس همه چیز بربیاید. اینکه در 34 سالگی دوباره سمت درس رفته و فوق لیسانس گرفته.  ولی در ادامه اضافه کرد که مادرش معلم است و به او و خواهرانش یاد نداده دختران زرنگی باشند، که چطور زیبا باشند، عشوه بیایند و بتوانند دل مردان را بربایند. گفت زن باید زرنگ باشد و او بلد نیست. گفت آشپزی و شیرینی پزیش حرف ندارد ولی چه فایده، کی می فهمد؟ از هم اتاقیش حرف زد که با دوست پسرش قرار می گذاشته و مدام بیرون بوده و او مانند کزت تمام کارهای خانه را انجام می داده و همین ها باعث شده کلن تنهایی را ترجیح بدهد. از این گفت که چطور نجابتش را حفظ کرده و دست رد به سینه خیلی ها زده. گفت تحصیل کرده و باسواد است اما بلد نیست خوب به خودش برسد و موها و صورتش را درست کند.

من به این فکر می کردم که زن ها هر چقدر هم که موفق باشند انگار هیچوقت قرار نیست اعتماد به نفس داشته باشند و احساس خوشبختی کنند یا فکر کنند همین طور که هستند خوبند و مرد قصه شان (اگر دوست داشتند قصه شان مردی داشته باشد) باید همین طور که هستند بخواهدشان.

نتیجه سلام ها

 

باغبون شرکت یه پیرمرده که اکثر روزا موقع رفتن از ساختمون خودمون به ساختمون مدیران می بینمش که داره به فضای سبز آب می ده و همیشه بهش سلام می کنم. امروز چند شاخه از گل های محمدی محوطه رو چید و برام آورد. 

سوال

 

می دانستید مردم افغانستان و تاجیکستان فارسی تر از ما صحبت می کنند؟

عقاید یک دلقک

 

نمی دانم چه شده که این روزها همه اش کتاب عقاید یک دلقک توی ذهنم است و هوس کردم دوباره بخوانمش.

سانسور در ماهواره

 

بین سریال های ترکیه ای که از مجموعه کانال های GEM پخش می شوند من یکی را دوست دارم و دنبال می کنم، فاطما گل. اینکه ترکیه سریالی درباره یک زن قربانی تجاوز بسازد و خیلی از مشکلات چنین زنی را به تصویر بکشد و بگوید چطور چنین زنی ممکن است بتواند آرام آرام بهتر شود و زندگی را از سر بگیرد، امیدبخش و زیباست. منتها دنبال کردن این سریال باعث شد بهتر شبکه های ماهواره ای مثل GEM را بشناسم. شبکه هایی که در دست کم گرفتن شعور مردم، تصمیم گیری برای آنها، کم فروشی و سانسور دست کمی از صدا و سیمای خودمان ندارند.

تعطیلات عید و نداشتن کانال های GEM در سفر باعث شد بقیه سریال را اینترنتی دنبال کنم. همان اول فهمیدم که کل سریال 80 قسمت بیشتر نیست که شبکه های فخیمه ی GEM هر قسمت را تقسیم بر 3 کرده و هر شب کمتر از یک سوم قسمت را به مخاطبان نشان می دهند.

انقدر اینترنتی دیدن سریال با قسمت های بلند، بدون تبلیغات مدام، و بدون انتظار برای قسمت های بعدی به من چسبید که باعث شد سریال را تا انتها به صورت اینترنتی ببینم. اما دیشب با دیدن یکی از قسمت هایی که از اینترنت دیده بودم، از کانال GEM فهمیدم ایرانی جماعت هرجا رسانه داشته باشد دست به کار سانسور است و البته دچار سیاست های یک بام و چند هوا.

صحنه ای که دیشب سانسور شده بود شامل چند بوسه بود و بس  و البته صحنه مهمی هم بود که همین کانال مثلن در یک سریال اسپانیایی از نشان دادن بیشتر از این هم ابایی نداشت. اینکه یک شبکه برای بیننده ی ایرانی تصمیم بگیرد که خط قرمز کجاست، همان چیزی است که باعث شده امروز اینهمه آدم به جای صدا و سیما پای ماهواره بنشینند. اینکه بیننده ایرانی نمی تواند بوسه های هنرپیشه های ترک را تاب بیاورد ولی با بوسه های هنرپیشه های اسپانیایی مشکل ندارد هم پروتکل جالبی است که معلوم نیست از کدام مغزی تراوش کرده است. شاید به ذهن بسته ای برمی گردد که معاشقه را برای زوج غربی می پسندد و برای زوج شرقی نه و همان کلیشه ی قدیمی که زن های شرق باید در پس پرده باقی بمانند و اینطور زیباترند.

به هر حال خوبی این زمانه این است که که اگر صدا و سیما سانسور کرد، ماهواره هست و اگر ماهواره سانسور کرد اینترنت هست و هزار راه هست برای فهمیدن و دیدن چیزهایی که بعضی از اصحاب رسانه تصورشان این است که ما نباید بفهمیم و ببینیم. شاید روزی برسد که این جنابان یاد بگیرند که حق تعیین تکلیف برای مردم و انتخاب آنچه نباید ببینید و بدانند را ندارند حتا اگه در حد چند بوسه باشد. 

زنان امروز

 

خوب! ماهنامه زنان امروز بالاخره توقیف شد! بالاخره از این جهت که از اول انتظارش را داشتم که به یک مطلبی در این نشریه گیر بدهند و ببندندش. از روز اولی که این ماهنامه روی دکه ها آمد خیلی ها چشم دیدنش را نداشتند. وجود یک نشریه جدی راجع به مسائل و مشکلات زنان در این دیار کم چیزی نیست. امیدوارم شهلا شرکت هم به پوست کلفتی محمد قوچانی باشد و چند وقت دیگر با یک نشریه خوب دیگر کار را از سر بگیرد. 

 

پ.ن: دلیل توقیف گویا نوشتن درباره ازدواج سفید بوده است. از آنجایی که ما از اینجور پدیده های الحادی در کشورمان نداریم نوشتن در موردش ترویج محسوب می شود. یاد کسی نمی افتید؟