روز دانشجو
بعد از 88 بعضی کارها رو نمی تونم انجام بدم، بعضی فیلم ها رو نمی تونم ببینم، بعضی آهنگ ها رو نمی تونم بشنوم. تواناییم تحلیل رفته. یه چیزایی راحت گریه ام می ندازه یا بغض راه گلوم رو می بنده. فیلم مراسم روز دانشجو با سخنرانی روحانی رو ندیدم، می دونستم جزو همون هاست که اشکم رو سرازیر می کنه. روز دانشجو رو تسلیت میگم.
هنوز توانایی خوندن دارم و به مناسبت روز دانشجو یه قسمت از کتاب مدار صفر درجه ی احمد محمود رو می ذارم اینجا. حرف های یه پدر، پدر یه دانشجو در دهه ی 50 یا شاید پدرهای دیگه در دهه های دیگه.
صدای رحیم سدهی آمد- بلند: «فاتحه جرم است»- عطار سربرگرداند. دید که رحیم روبروی دکان یارولی ایستاده است- «ختم جرم است» و انگشتش را با هر حرف به سوی دکان یارولی تکان می دهد- «هفته جرم است» عطار از دکان آمد بیرون. غبغب رحیم پر و خالی شد «چلّه جرم است» سرتاپا سیاه پوشیده بود- «سال جرم است» عطار دید که یارولی از ته دکان نگاه می کند. دست رحیم تکان می خورد «قرن جرم است» عطار زیر بغلش را گرفت «رحیم آقا» یارولی آمد دم در. دماغش را می مالید. دهانش می جنبید. رحیم برگشت به عطار «هفته جرم است» شال سیاه را از گردن برداشت و دور سر گرداند «ختم جرم است، چلّه جرم است» صدای بوق ماشین آمد. عطار سربرگرداند- شهروز پشت فرمان صداش آمد «چشم حاج آقا، چشم ورمیگردم» و جیپ از جا کنده شد و رحیم راه افتاد و شال گردن را دور سر گرداند «هفته جرم است، جمعه جرم است، شنبه جرم است» رهگذران ماندند و نگاه رحیم کردند...
رحیم وسط خیابان ایستاد و پا قرص کرد و دستش رفت بالا «هفته جرم است، خنده جرم است، گریه جرم است» راه بند شد. صدای بوق ماشین ها برخاست.


سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم .