دختری از ایران

گلشیفته تو فستیوال فیلم ابوظبی جایزه گرفته. تو هر مملکت دیگه ای اگر بود همه مردم از همچین چیزی خوشحال می شدن و تبریک می گفتن و خوشحالی می کردن. فکر می کردن باعث افتخاره که یه هموطن یه جایی از دنیا جایزه بگیره و نامش به خوبی برده بشه. اینجا هم تو شبکه های اجتماعی خیلی ها تبریک گفتن و عکس های گلشیفته رو لایک کردن اما عده ای هم ،که تعدادشون کم هم نبود، انقدر حرف های پر بغض و کینه ای حواله ی گلشیفته کردن که واقعن من رو متعجب کرده.

نمی فهمم ما این حالت قیم وار رو از کجا یاد گرفتیم. یک آدمی برای زندگی خودش یک تصمیمی گرفته. مهاجرت تو کشور ما چیز عجیبی نیست اون هم برای یک بازیگر اون هم از نوع مؤنثش. شاید از این نظر عجیب باشه که یک زن چطور جرات کرده اینطور تصمیم بگیره و اینطور رفتار کنه که اصلن مطابق عرف جامعه ی ما نیست. چقدر برای مردم یک جامعه ی مردسالار سخته که یک زن از درون اون جامعه سربلند کنه و بیرون از اون جامعه طوری رفتار کنه که مورد تایید جامعه نیست. کاری رو بکنه که دوست داره و پله های ترقی رو مثل یک زن غربی طی کنه یا بهتر بگم مثل یک زن نسبتن آزاد. زنی که زندگیش، آینده اش و بدنش مال خودشه. این جامعه عادت داره درباره ی زندگی زن ها تصمیم بگیره که چه رشته ای بخونن، سر چه کاری برن و چه مقدار از وقتشون رو بیرون از خونه بگذرونن.این جامعه حتی درباره بدن زن ها ،که شاید به نظر خیلی شخصی بیاد اما اینجا کاملن یک مساله عمومیه، هم تصمیم می گیره. اینجا تصمیم می گیرن که زن چی بپوشه ، چطور بپوشه، با کی بخوابه، بچه دار بشه یا نه، سقط جنین کنه یا نه و برای استفاده از بدنش به عنوان ماشین جوجه کشی برنامه ریزی دولتی انجام می شه و بودجه قطع می شه.

اما در نهایت مردم ما محکومن که به دیدن این تصاویر عادت کنن چون زن های امروز به سمتی می رن که خیلی اصراری برای راضی نگهداشتن جامعه نداشته باشن. شاید یک روز این مردم یاد بگیرن که قدر آدم های سختکوش و تلاشگر مملکتشون رو فارغ از تفاوت دیدگاه ها و سلیقه ها بدونن و پشتیبان هموطن خودشون باشن. شاید یاد بگیرن خودشون رو جای آدم ها بذارن و برای سختی هایی که یه زن برای پیشرفت تو جامعه ای مثل جامعه ی ما می کشه تا گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و سعی کنه خودش باشه و راه خودش رو بره ارزش قائل باشن. شاید یه روز این مردم بفهمن آزادی یعنی چی و چرا آدم هایی که با همه ی مشکلات و بداخلاقی ها باز هم دنبال آزادی هستن انقدر قابل تقدیرن. شاید یه روز بفهمن که هر کس حق داره درباره ی این عمر یکباره ای که بهش داده شده خودش تصمیم بگیره و نظر یک ملت رو نخواد بدونه.

آذرخش

دیشب تو جاده مدام آسمون رعد وبرق می زد. در واقع فقط برق بود و صدایی شنیده نمی شد. شاید نزدیک یک ساعت همین طور بود و هر برقی که تو آسمون می زد ما بی اختیار جیغ می کشیدیم. من عاشق رعد و برقم. خیلی فوق العاده بود. یکی از بچه ها گفت: فکر کنم خدا داره دستگاهاش رو برای پاییز امسال امتحان می کنه.

وقتی فرهنگ یعنی کنترل

فارس: مهمترین معضل فرهنگی کشور؟

دانشگاه‌های علوم انسانی. علوم انسانی یکی از معضل‌های مهم فرهنگی است که تربیت‌شدگان علوم انسانی هستند که مدیر هستند و همین می‌شود که مدیریت‌های ما مشکل دارد.

 فارس: اگر وزیر ارشاد بودید اولین کاری که می‌کردید چه بود؟

در سه بخش کار‌هایم را اولویت قرار می‌دادم، یکی از آن‌ها بحث فرهنگ عمومی است و بخش دوم تربیت هنرمندان متعهد و بخش سوم کنترل سینما و تئاتر.

فارس: با خانواده به سینما می‌روید؟

تا امروز که نرفته‌ام. سینما یک بار رفته‌ام و آن هم برای دیدن همین فیلم بوده است که بروم و ببینم چه فیلمی است.


این قسمتی از مصاحبه ی خبرگزاری فارس با سید مرتضی حسینی عضو کمیسیون فرهنگی مجلس است. متن کامل رو بخونید حتمن.

مادر شدن، حق یا محدودیت

نوشته ی زیر قسمتی از مقاله ی «مادر شدن، حق یا محدودیت» است که می تونید برید کاملش رو در سایت انسان شناسی و فرهنگ بخونید. سایت انسان شناسی و فرهنگ سایت پرباری هست و مقاله های خیلی خوبی داره. بهتون توصیه می کنم بهش سر بزنید.

 

دغدغه های زن امروز دیگر صرفا" مسولیت در قبال همسر و فرزندان نیست و پذیرش این بار سنگین را به راحتی نمی پذیرد. اما در دیدگاه مردانه، این مسولیت همچنان از گذشته جایگاه خود را حفظ کرده و فرزند داشتن را یکی از حقوق خود می داند. نتیجه گیری: تابعیت زنان نه از ماهیت زیست شناختی شان، بلکه از تنظیم های اجتماعی و فرهنگی سرچشمه می گیرد که سابقه ای آشکار و قابل پیگیری دارند و می توان آنها را دگرگون کرد. این نگاه که وظیفه مادری است و تربیت فرزند، اصلی ترین و مهمترین وظیفه یک زن است به صورت یک باور فرهنگی در جامعه ما که از گذشته با سیستم پدرسالاری قرین بوده ،شکل گرفته است. این عقاید تا حدودی نیز صبغه دینی و ناشی از ارج و قربی است که در اسلام به مادر و به فرزندآوری و تربیت فرزند صالح توسط مادران داده شده است.اما اینکه امروزه تا چه حد زنان به این قسم از بنیان های دینی باورهای سنتی و عقاید فرهنگی-اجتماعی پای بند هستند جای تأمل و بررسی دارد.

پس از سال ها تلاش فمنیست ها در ادوار مختلف، امروزه زنان نسبت به ارزش و توانایی های خود آگاهی و نگاه دیگری یافته اند که با این بخش از باورداشتهای سنتی موجود در جامعه ما سازگار نیست. یکی از آثاری که این تنش و تضاد در پذیرش مسولیت فرزند را را به خوبی نشان داده است، فیلم دعوت،ساخته ابراهیم حاتمی کیا است.در چندین نمونه از خانواده هایی که در این فیلم مورد بررسی قرار می گیرند، مردان فرزند داشتن را حق خود دانسته و بچه دار شدن را یک امر عادی و طبیعی می پندارند اما با مخالفت و واکنش زنان نسبت به این موضوع روبه رو هستند.زن که به راحتی تن به این مسولیت پذیری که درواقع برای او به مثابه بازگشتی به جایگاه و نقش و کارکرد پیشین او( خانواده) تلقی می شود.بنابراین سعی می کند تا از حقوق اجتماعی خود دفاع کند.زیرا زن می داند که مادر شدن او همراه است با پذیرش یک مسولیت سنگین . بزرگ، که وی را از بسیاری نقش ها و کارکردهای اجتماعی اش باز می دارد.حسی که در مردان کاملا متفاوت احساس می شود.زیرا دوران بارداری،شیردهی، تغذیه،بهداشت، پرورش جسمی و روحی کودک از کسی غیر از مادر انتظار نمی رود و این همراه است با کمرنگ شدن او در اجتماع و بازگشتش به خانه و خانواده. یک زن بازیگر که می داند مادرشدن او،تغییر فیزیکی و پذیرش مسولیت پرورش فرزندش همراه است با از دست دادن شغل و محبوبیت و دست کشیدن از جایگاهی که در عرصه فعالیتش داشته است.یک مادربزرگ که می داند بارداری مجدد او همراه است با سرزنش و تحقیرش ( و نه پدر خانواده) توسط اطرافیانش... مادر شدن و پذیرش این نقش را در جامعه ایران می توان از تضاد حل نشده نقش و جایگاه زن در کنار فرهنگ و جامعه مردسالار ایران بررسی کرد.تغییری که زن ایرانی نسبت به جایگاه و نقش و کارکرد خود در جامعه می بیند در کنار الگوی مردانه ای که از دیرباز تاکنون حفظ شده است.

تاریخ و جغرافی و مدرسه ای که دوست نداشتم

دانش آموز که بودم از جفرافیا و تاریخ بدم می اومد. بیشتر از جغرافیا، چون تاریخ باز یه داستانی داشت و حفظ کردنش راحت تر بود اما جغرافیا پر از اسم بود و محصولاتی که باید یادمون می موند مال کدوم شهر و استانه، کدوم استان کشاورزی داره و کدوم دامپروری، و من الان یکی از اون محصولات رو هم یادم نیست. فقط وقتی جغرافیا برام جالب می شد که با کاردستی همراه بود، مثلن باید آتشفشان درست می کردیم یا با کلاژ نقشه ی اروپا و آسیا رو نشون می دادیم.

حالا از اون زمان ها خیلی می گذره و من تازه به تاریخ جغرافیای این مملکت علاقمند شدم. می دونم خیلی ها هنوز هم علاقمند نیستن. سیستم آموزشی ما بیشترین ضربه رو به این مملکت می زنه چون نه تنها نمی تونه دانش آموزها رو به درسی که می خونن علاقمند کنه بلکه حتی خنثی هم نیست، بچه ها رو زده می کنه.

 دیروز تو ماشین بودیم با مخاطب خاص و ساعت تعطیلی مدارس بود. بی مقدمه گفتم «خوشحالم که مدرسه نمی رم» و واقعن خوشحالم از این موضوع. غیر از درسی که اکثر اوقات زورکی به خاطر نمره و آبرو و کنکور می خوندیم، جو اجتماعی مدرسه رو هم دوست نداشتم. فکر می کنم ما چیزی غیر از دیکتاتوری تو مدرسه هامون یاد نگرفتیم و همین طور رقابت. فکر می کنم دلیل اینکه ایرانی ها استاد کار تکنفره و در عین حال زیر آب زنی هستن همین باشه، می خوان فقط خودشون مطرح باشن. تو مدارس روحیه همکاری و همفکری تشویق نمی شد، مشورت به معنی تقلب بود. سوال کردن تشویق نمی شد و شاگردی زرنگ تر بود که کمتر سوال می کرد و معلم رو با سوال های احمقانه خسته نمی کرد. کسی که زودتر دستش رو بالا می گرفت زرنگ تر بود، کسی که بیشتر خودی نشون می داد.

سال ها طول کشید تا بفهمم تاریخ خوندن ممکنه به درد بخوره. که تاریخ یعنی دونستن ریشه ها، که از چه وقت بودیم و چرا اینطور بودیم و چی شد که اینطور شدیم. که جغرافیا یعنی دونستن اینکه این مملکت چقدر جاهای دیدنی و قشنگ داره که یه روز می شه رفت و همه رو دید. طول کشید تا معنی اون همه اسمی که مجبور بودیم حفظ کنیم رو بفهمم که این همه شهر با محصولات مختلف، یعنی مردم مختلف و متنوع با زبون های متنوع، آداب و رسوم و لباس و رقص و غذاهای مختلف. خیلی طول کشید که بفهمم مردم کشورهای دیگه این چیزا رو سرمایه می دونن و ازش فرهنگ و تمدنشون رو می سازن و بهش افتخار می کنن، به جای اینکه فقط نفت سرمایه و ارزشو همه چیزشون باشه،چیزایی که ما زمان دانش آموزیمون بی فایده و مزخرف می دونستیم که باید به زور یادشون بگیریم و از بر کنیم.

یادمه امتحان ها که تموم می شد بعضی بچه ها انقدر از کتاب هاشون حرصی و متنفر بودن که اونا رو پاره پاره می کردن و می ریختن تو خیابون و همیشه بعد امتحان تاریخ خیابون های نزدیک مدرسه بیشتر از همیشه پر بود ازورق های پاره که تو باد پخش می شدن.

فکر می کنم مدرسه چیزی به جز تنفر برای من یکی نداشت. از مخاطب خاص پرسیدم «به نظرت چطور باید یه روزی به بچمون یاد بدیم که مدرسه جای خوبیه؟»، واقعن چطور؟

بنا هایی که از بی توجهی رنج می برند  

چی بنویسم؟ این روزا خیلی حوصله ی نوشتن ندارم. خبرهای بد زیادن. این مطلب رو برای یه جای دیگه نوشته بودم اما شما که غریبه نیستین، اینجا هم می ذارمش. امیدوارم زودتر از این حال و هوا بیام بیرون.

بنا هایی که از بی توجهی رنج می برند

در شهر های مختلف ایران بناهایی شامل خانه ها، عمارت ها، کاروانسراها و... وجود دارند که با وجود قدمت و ارزش تاریخی خود در حال تخریبند و هر روز خبر تخریب بنایی از گوشه و کنار به گوش می رسد. بسیاری از این بنا ها آنقدر در بین مردم شناخته شده نیستند تا حساسیتی را برانگیزند یا مردم گوشه چشمی به آنها داشته باشند. ممکن است هر روز از کنار یکی از این آثار با ارزش رد شده باشیم اما آنها را نشناسیم و بی توجه، بی آنکه سری بلند کنیم از کنارشان رد شویم.

کشورهای دنیا هر خرابه ای از گذشته شان را برای نشان دادن قدمت و تاریخشان ارج می نهند و ما به نظاره تخریب آثاری می نشینیم که شهرت بعضی از آنها تا فرسنگ ها دورتر از سرزمینمان رسیده است.

امروز خیلی از ما سلسله های پیشین را برای سالم نگه نداشتن میراث ایران و به باد دادن هر چه برای این سرزمین باارزش است نفرین می کنیم؛ شاید وقت آن رسیده که از خود بپرسیم آیندگان ما، ما را برای اینهمه بی خبری، بی توجهی و سهل انگاری نفرین نخواهند کرد؟

 

بلاگفای از همه بهتر


سلام بلاگفا جان
داری چی کار می کنی عزیز من؟ از دیروز نمی شه برا وبلاگات نظر گذاشت. اول که کلن ارور می داد حالا هم این کدی که باید بزنیم اصلن نمیاد. یه کم برس به خودت عزیز من. حالا درسته بلاگ اسپات و وردپرس رو فیلتر کردن و این وسط شما داری مثه پراید پادشاهی می کنی ولی دلیل نمی شه که. فکر دعای خیر
مردم پشت سر خودت باش بلاگفا جان.

پارک جزیره

اهواز پارکی داشت به نام پارک جزیره که وقتی بچه بودم ،اون وقتا که فقط عیدها با خانواده می اومدیم اهواز، می رفتیم اونجا. خاطرات خیلی روشنی ندارم اما یادمه که خوش می گذشت و اونجا رو دوست داشتم. پارک یکی از خشکی های وسط کارون بود که تبدیل به پارک شده بود. اون موقع کارون خیلی پرآب تر از حالا بود و پر از جزیره نشده بود. پارک بسته شد. نمی دونم چرا ولی شنیدم که مسیر رسیدن به پارک مناسب نبود و حتی شنیدم کسی غرق شده بود ولی واقعن نمی دونم این مطالب درست بودن یا نه. دوشب پیش بعد از سال ها باز رفتم به پارک جزیره. عید امسال بعد از 17 سال دوباره باز شده بود. خیلی خوب بود. وسایل بازی جالب، محیط تمیز و امن.

ورود مجردها یا بهتره بگم آقایونی که هیچ خانمی همراهشون نباشه به این پارک ممنوعه. من عادت دارم آدم آزادی خواهی باشم و به حقوق آدم ها احترام بذارم و شاید درستش این باشه که بگم حقوق آقایون با این وضعیت تو این پارک ضایع می شه. اما واقعیت اینه که دو شب پیش که من به پارک رفتم از این قانون احساس خوبی داشتم، احساس امنیت. پارک جزیره محیط خوبی برای خانواده ها و به خصوص زن ها و بچه ها فراهم کرده. می شد بدون هیچ مزاحمتی از بازی های پارک استفاده کنی. مجبور نبودی به خاطر مردهایی که بهت خیره شدن، بهت متلک می ندازن یا مسخره ات می کنن از تفریحاتی که سالم هستن و حقته چشم پوشی کنی. می تونستی راحت دوچرخه سواری یا سرسره بازی کنی و نگران هیچ نگاه ناجور و حرف زننده ای نباشی. من نگران حقوق آقاقیون نبودم چون اون ها  هم در اکثر موارد نشون دادن نه تنها نگران حقوق خانم ها نیستن بلکه به شدیدترین شکل در ضایع کردن حقوق خانم ها کوشا هستن.امیدوارم این ممنوعیت همچنان ادامه داشته باشه و با مرور زمان از بین نره.

به هر حال غرض این که پارک خوبیه با فضای خوب و توصیه می کنم هرکی اهواز هست یا اهواز می آد به پارک جزیره هم سری بزنه.

دومین برنامه رفتگران طبیعت- اهواز

خفاش

یه اتفاق جالب. یه خفاش تو خونه ی ما به پرواز در اومد! نمی دونم یهو از کجا پیداش شد. فقط  دیدم که یه موجودی داره تو اتاق خواب پرواز می کنه. خلاصه مخاطب خاص رو صدا کردم و طی یک عملیات دشوار گرفتیمش. چندتا عکس از حضور مبارکش گرفتیم و ولش کردیم به آغوش شهر. اینم سهم شما از این عملیات.