رویای کریستوفر

این آهنگ رو خیلی وقتا از تلویزیون شنیده بودم، به خصوص از شبکه ۵ تهران ولی هیچ سرنخی برا پیدا کردنش تو نت نداشتم. حالا خیلی خوشحالم که اتفاقی پیداش کردم. چه حال خوشی.

David Lanz- Cristofori's dream

 

روان شناس ها-جامعه شناس ها

توی اینترنت که پرسه می زنم می بینم جامعه شناس ها نسبت به روان شناس هاهم سایت های قوی تر و جالب تری دارن هم وبلاگ های بچه های جامعه شناسی پر دغدغه تر و پر و پیمون تره. حتی تو شبکه های اجتماعی هم وضع به همین ترتیبه و جامعه شناس ها فعال تر و حساس تر به همه ی مسائل درو برشون هستن. این حالت رو البته توی دانشگاه هم می شد دید. بچه های جامعه شناسی اغلب واقعن علاقمند به مباحث جامعه شناسی بودن، توی انجمن ها و گروه های مختلف فعال تر بودن و بیشتر هم نظر می دادن، اما بچه های روان شناسی نسبتن منفعل بودن و امتحانی میدادن و همین. الان هم تو دنیای مجازی ما سایت های به روز و استخون دار روان شناسی تقریبن نداریم، چیزی که هم کاربردی و هم علمی باشه. حتی سایت روان شناسی اجتماعی رو هم اون دسته از روان شناسان اجتماعی به وجود آوردن که بیشتر در حیطه ی جامعه شناسی کار کرده بودن.

شاید اشکال از اساتیدمون باشه که خیلی آدم های حساسی روی دور و بر خودشون نیستن و هنوز توی دعواهای گروهی و کسب منافع شخصی شون موندن. گرچه بازم نمی تونم بفهمم که چطور سال ها خوندن روان شناسی که مرکز توجه و تاکیدش آدم ها و رفتار اون هاست، چیزی رو تغییر نداده و این آدم ها رو نسبت به دور و برشون حساس نکرده. شاید هم روان شناسی به صورت علمی و واقعی هنوط تو ایران شناخته شده نیست، حتی برای خود اهالی روان شناسی.

فکر می کنم جامعه ی ما در حال حاضر خیلی به علوم انسانی مثل روان شناسی و جامعه شناسی نیاز داره. باز خوبه که جامعه شناس ها بیکار ننشستن و همایش های مفیدی مثل همایش ملی آسیب های اجتماعی ایران رو برگزار می کنن، با اینکه این همایش لغو شد تا باز هم کمتر درباره ی آسیب های اجتماعی حرف زده بشه.

باشد که ما روان شناسان هم رستگار شویم.

هم برای مقایسه و هم برای استفاده، بعضی از سایت های مهم اهالی جامعه شناسی و روان شناسی رو اینجا می ذارم.

+ انجمن جامعه شناسی ایران

+ انجمن روان شناسی ایران

+ انجمن علمی روان شناسی بالینی

+ انجمن روان شناسی اجتماعی ایران

+ پژوهشکده علوم شناختی

+ سایت انسانشناسی و فرهنگ

شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم
ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود


شعر: شکیبی اصفهانی

روسیه و یونان: نتیجه ای که وتو نشد

دیشب گویا تیم ملی یونان تیم روسیه رو زده. واکنش ایرانی ها به این پیروزی جالب بود. در واقع خیلی ها از شکست روسیه خوشحال شدن. یکی خطاب به روسیه نوشته : حالا ببینم سوریه و ایران و چین می تونن ببرنت مرحله ی بعد. یکی دیگه هم خطاب یه یونان هشدار داده: مواظب باش روسیه نتیجه رو وتو نکنه.

وقتی این واکنش ها رو می بینم به این فکر می کنم که چطور تصمیمات دولت یک کشور می تونه نظر مردم کشورهای دیگه رو درباره ی اون کشور تغییر بده. تر و خشک با هم می سوزن چون انگار مردم خیلی اهل جدا کردن ملت ها دولت ها نیستن.

دیدن فیلمی که توش داره به زنی زور گفته میشه، زنی احمقه و به خاطر حماقتش هزینه ی زیادی می پردازه، می ترسه از اینکه حرف بزنه، کمک بخواد یا فرار کنه، یا دیدن فیلمی که توش برای زنی تصمیم گرفته میشه درحالی که اون زن چیز دیگه ای می خواد، برام بی اندازه سخت شده و بهم فشار میاره به طوریکه بعدش گریه ام می گیره و دست خودم نیست. چقدر هم این دست فیلم ها زیادن. ولی چرا اینطور شدم؟ بهم زور گفته شده؟ از چیزی ترسیدم و حرف نزدم؟ حماقت کردم و بابتش هزینه دادم؟ جایی که باید حرف می زدم یا کمک می گرفتم این کار رو نکردم؟

حتی اگه همه ی این ها درست باشه، چرا حالا اینطور شدم؟ تقریبن تو این دو سال اخیر.چرا؟

پارکینگ پروانه

صدای ویلن و آکاردئون، صدای صفحه ای که تو گرامافون می خونه: «خوشگل زیاد پیدا می شه تو دنیا اما یکیش خوشگل من نمیشه»، سینی های مسی، لاله های شیشه ای قرمز و سبز و آبی، انگشترهای عقیق، مانتوهای سنتی، ترمه، پارچه های کار شده، قلیون های شاه عباسی، فرش های رنگارنگ، صبح جمعه، خیابون لاله زار با ساختمونایی که هنوز طبقه های بالاش رنگ و بوی لاله زار قدیم رو با خودشون دارن. چقدر بودنِ یه جایی مثل پارکینگ پاساژ پروانه با همه ی شلوغیش حال آدم رو خوب می کنه.

مرز پر گهر

 

دیروز رفتم نمایشگاه صنایع دستی که توی نمایشگاه بین المللی تهران برگزار شده بود. دیدن صنایع دستی حالم رو خوب می کنه، فقط حیف که خیلی گرونه و نمیشه خیلی چیزایی رو که دوست داری بخری. نمایشگاه جالبی بود. سیاه چادرهایی هم بیرون سالن ها برپا کرده بودند که بعضیاش برای استراحت مردم برپا شده بود و تو بعضیاش هم آش می فروختن یا نون می پختن و مردم صف های طولانی برای گرفتن یه نون محلی کوچیک یا خوردن یه کاسه آش محلی بسته بودن. خانوم هایی با لباس محلی و رنگاوارنگ تو غرفه هاشون ایستاده بودن یا توی سالن ها در حال رفت و آمد دیده می شدن. اسم هر استانی روی پنل بالای هر غرفه زده شده بود. کلن یه احساس خوبی اونجا داشتم، احساس «ایران سرای من است» و  «ای ایران ای مرز پر گهر»! نمایشگاه نسبتن شلوغ بود و بیشتر این فکر رو به ذهن آدم می آورد که درباره ی ترویج خرید صنایع دستی یا آشنا کردن مردم با قومیت های مختلف کم کاری می شه وگرنه مردم خیلی علاقمند به نظر می رسن.

البته اینم بگم که ماشالا نمایشگاه بین المللی با این حجم نمایشگاهی که برگزار می کنه دستگاه کارتخوان به غرفه دارها نداده بود، درنتیجه یا باید پول نقد می داشتی یا تو صف طویل عابر بانک می ایستادی. بازم خدا پدر بانک توسعه تعاون رو بیامرزه که تو غرفه اش یه عابر بانک گذاشته بود. گرچه اونحا هم مردم صف بسته بودن حسابی. حضور گشت ارشاد هم البته خالی از لطف نبود. هیچوقت به حضور این عزیزان زحمت کش نمی تونم عادت کنم، وجودشون به من حس حکومت نظامی رو القا می کنه.

خوندم که جمعه هم یه بازارچه صنایع دستی تو فرهنگسرای ابن سینا برگزار میشه در حمایت از پناهنده های افغان، ولی من دلم هوای پارکینگ پاساژ پروانه رو کرده و می خوام جمعه یه سری بهش بزنم و دوباره حال و هوای »ایران ای مرز پر گهر« بگیرتم.



درقاب تصویر/ حاشیه نگاری از نمایشگاه صنایع دستی

 

این روزها بیشتر از همیشه سنگ ها را بسته اند و سگ ها را رها کرده اند.

وجه اشتراک

احمد شاملو، هوشنگ گلشیری، غلامحسین بنان، مرتضی حنانه، جلال ذوالفنون، م. آزاد، احمد محمود، غزاله علیزاده، دلکش، پوران، حسن گل نراقی، این آدم ها چه وجه اشتراکی با هم دارن؟

ادامه نوشته

خداپسندانه

شاید خدا پسندانه ترین کار تو این اوضاع کشور ایجاد شغل باشه. خیلی البته کار سختی شده، چون تولید کننده بودن یاکارآفرین بودن سخت شده. ولی واقعن این بهترین کار برای همه است.

میراث ما ۲

جهیزیه که می خریم به فکر فرش های مدرن و فانتزی هستیم که ماشینی یا خارجی هستن. اگه پول کریستال خریدن داشته باشیم کریستال چک می خریم یا ایتالیا یا ترکیه. وسایل برقیمون که دیگه حتما خارجیه. مبلمان هم اگه باز وسعمون برسه چرا تُرک نخریم؟

من قبول دارم یه چیزایی با کیفیت بالا واقعن تو ایران پیدا نمیشه ولی حس می کنم ما دیگه شورش رو در آوردیم. ظرفای مینا کاری از کریستال های چک قشنگ تر نیستن؟ فرش های دستباف خیلی باشکوه نیستن؟ از خودم می پرسم چرا به جای کریستال های خارجی ظرف های خوش آب و رنگ ایرانی رو نمی خرم؟ نمی خریم؟

همین یک ماه پیش که رفته بودم باغ فین کاشان یا کاخ گلستان از خودم می پرسیدم این معماریه فوق العاده چش بود که الان شهرها پر از قوطی های مکعبیٍ شبیه به هم شده. با مدرنیزه مخالف نیستم ولی نه به بهای از دست دادن همه ی چیزهای قشنگی که خودمون داشتیم و داریم.

آرزوم یه خونه با معماری قدیمی و یه حیاطه ، که خونه رو پر از وسایل سنتی کنم، پر از طرح، پر از نقش و پر از رنگ، و حیاط خونه ام یه حوض خوشگل وسطش باشه و یه باغچه ی خوشگل و باصفا داشته باشه پر از درخت.

میراث ما

این لینک تور مجازی قبرستان پرلاشز فرانسه است. پرلاشز قبرستانیه که خیلی از بزرگان در اون خاک اند و از معروف ترین قبرستان ها در دنیاست. بعضی از این افراد ادیت پیاف، مارسل پروست، بالزاک، اسکار وایلد، ژان فرانسوا لیوتار و اگوست کنت هستند. ایرانی ها حداقل دو نفر رو حتمن توی این قبرستان می شناسند: صادق هدایت و غلامحسین ساعدی.

ولی این تور مجازی برام از این نظر جالب بود که به یاد قبرستان ظهیرالدوله و ابن بابویه افتادم. خیلی از مشاهیر ما توی این دوتا قبرستون خاک هستند، ابن بابویه کسانی مثل تختی، دهخدا، حسین فاطمی و محمد علی فروغی در خود جای داده و ظهیرالدوله هم ارامگاه کسانی مثل فروغ فرخزاد، روح الله خالقی، ابوالحسن صبا، ایرج میرزا، قمرالملوک وزیری و رهی معیریه. خیلی ها خبر ندارن که این آدما توی همین تهران خودمون خاک هستند چه برسه به اینکه به اون ها سری زده باشن. فکر کردم کاش کسی هم پیدا می شد تور مجازی ظهیرالدوله و ابن بابویه درست کنه تا اینجوری شاید همه بیشتر بدونن چه کسایی اونجا خوابیدن.

کلن برعکس همه جای دنیا که از قبرستون های قدیمی شون هم به عنوان جاذبه ی گردشگری استفاده می کنن،ما از میراث خیلی معروف و مهم مون هم نمی تونیم درست استفاده کنیم. من خودم تا همین چند ماه پیش نمی دونستم مزار لطفعلی خان زند هم توی تهرانه و چقدر مهجور افتاده و هیشکی ازش خبر نداره.

ما انگار این میراث برامون زیادیه و یه جوری می خوایم از دستش خلاص شیم. اونوقت هی دم از تمدن ۲۵۰۰ ساله می زنیم در حالیکه برای خیلی هامون کاملن ناشناخته است این ۲۵۰۰ سال.

مرتبط:

مدفونان در ابن بابویه

مدفونان در ظهیرالدوله

آرامگاه قهرمان شكست خورده 

مدفونان در پرلاشز

قشنگ ترین

»از همه جا بیشتر عاشق مغزتم»

این قشنگ ترین جمله ایه که تا حالا بهم گفتی.

خرم-شهر؟

در و دیوار تهران پر از بیلبرد و بنر و علامت و نشونه برای خرمشهر شده. همایش و نمایشگاه عکس و یادمان هم که فراوون. کاش هیچکدوم از اینا برگزار نمی شد ولی به جاش این هزینه ها صرف خود خرمشهر می شد،خودِ خودِ خرمشهر، مردمش در و پیکرش همه چیزش.

اینهمه تبلیغ به چه درد می خوره وقتی خرمشهر واقعن «خرم» نیست؟

مرتبط