خاطرات ناخوش دبیرستان

 

دبیرستانم رو دوست نداشتم. من بچه ی مثبتی بودم. نه اهل دوست پسر بودم نه مو رنگ کردن و نه ابرو برداشتن. این چیزها ممنوع بود. از قوانین مدرسه مون همین طور قد مانتو بود که نمی دونم چند سانت باید زیر زانو می بود، مقنعه که حتمن باید چونه دار می بود و کفش های لژ دار که اون زمان تازه مد شده بود و نباید می پوشیدیم. مانتو های سرمه ای گشاد با مقنعه های چونه دار سیاه، یادمه بعضی بچه ها برای اینکه اون روپوش های بی ریخت رو کمی قشنگ کنن شلوار هاشون رو کمی تنگ می کردن و مانتو ها رو کوتاه یا به جای مقنعه ی چونه دار مقنعه ی بی چونه می زدن که خیلی قیافه اش بهتر بود ولی همه ی این کارها عواقب داشت و توبیخ می شدن. رنگ کردن مو ممنوع بود و من هنوز نمی فهم چرا یه روز رو به این موضوع اختصاص دادن که موهای زیر مقنعه رو هم برای رنگ مو کنترل کنن. ما باید یکی یکی جلو می رفتیم و مقنعه مون رو بالا می زدیم تا رنگ موهامون چک بشه. الان که فکر می کنم این شیوه ی چک کردن هم خیلی احمقانه بود حداقل می شد همون 1 روز همه مقنعه هاشون رو در بیارن سر کلاس! هر پنج شنبه زیارت عاشورا داشتیم و من حسابی زیارت عاشورا رو از بر شدم تو اون سال ها. غیر از قرآن سر صف، سر کلاس هم قرآن از بلندگو پخش می شد. شاید با همه ی این تمهیدات تعجبی نداشت که مدیر مدرسه ی ما مدیر نمونه بود.

چیزی که ناراحتم می کنه همین خوب بودن و بی آزار بودنم تو اون سال هاست. ترجیح می دادم یه دختر بی انضباط و یاغی بودم تا یه بره ی خوب و حرف گوش کن و منضبط. بهش که فکر می کنم نمی فهمم اون موقع چطور به زیبایی و بچگی ما فکر نمی شد کسی فکر نمی کرد که ما نوجوون هایی هستیم که داریم زن می شیم و دلمون می خواد زیبایی و جوونیمون رو نشون بدیم.یادمه آینه ممنوع بود.برای خوش بودن چه نقشه ها که نمی کشیدیم چون انگار خوشی کردن هم ممنوع بود.

 چطور می شه تربیت برای یه عده معنیه یک شکل سازی و کنترل پیدا می کنه؟ چطور می شه یه دبیرستان رو مثل یه پادگان اداره کرد؟

بچگی وانیلی

ته مونده ی پودینگ وانیل توی قابلمه، مزه ی بچگیمو میده. وقتی که مامان شیرینی درست می کرد و ما مایع شیرینی  رو که ته کاسه مونده بود و خیلی خوشمزه بود،  می خوردیم و همه ی دست و صورتمون چسبناک می شد.

مقدمه ها را نخوانید

من سوالم اینه که دلیل وجود مقدمه اول یه کتاب داستان چیه واقعن؟ من یه بار قبلن این اشتباه رو کردم و قبل از خوندن داستان «بیگانه» ی آلبر کامو مقدمه ی کتاب رو خوندم. آخرکتاب همش داشتم به این فکر می کردم که اگه مقدمه رو نخونده بودم آیا دیدم نسبت به کتاب همین بود یا فرق می کرد!آخه واقعن تو یه وبلاگ هم الان ملت اگه بخوان یه قسمتایی از داستان رو تعریف کنن، یه جمله ای قبلش می زنن، یه آلارمی، چیزی که ممکنه لو بره داستان یا نگاهتون عوض شه به این قصه.

حالا از یه سوراخ دوبار گزیده شدم. البته به اندازه ی دو سه صفحه گزیده شدم چون بعد دو سه صفحه گزیدگی رو احساس کردم و به خوندن مقدمه ادامه ندادم. این بار دارم «هویت» نوشته ی «میلان کوندرا» رو می خونم و هنوز تموم نشده. گرچه مترجم محترم تقریبن کل داستان رو توی مقدمه خلاصه کرده.

من واقعن نمی فهمم این چه کاریه. به نظرم اینجور مقدمه ها که همه ی قصه رو لو می دن باید آخر کتاب بیان (که البته اسمشون موخره می شه). یه نمونه ی خوبش کتاب شازده کوچولو ترجمه ی عباس پژمان رو می تونم مثال بزنم که این توضیحات رو آخر کتاب آورده بود و من لذت بردم. به هر حال به شما هم توصیه می کنم مقدمه ها رو نخونید! به خصوص وقتی برای یه داستان نوشته شده باشن.

عجیب

وقتی خوندم که رهبر جدید کره شمالی گوشواره و پیتزا رو توی کشورش آزاد اعلام کرده با خودم فکر کردم «چه سرزمین عجیبی، چه چیزهایی توش ممنوعه» 30 ثانیه بعد داشتم به این فکر می کردم که «پس مردمان بلاد کفر هم اینطوری به ما نگاه می کنن، با تعجب و حیرت که «چه عجیب! چه چیزایی تو کشورشون ممنوعه!».

کرم کتاب

امشب رفتم نمایشگاه کتاب با 40 درصد تخفیف و کلی کتاب خریدم والان خیلی خوشحالم! کلن پرسه زدن بین کتاب ها من رو خوشحال می کنه چه برسه به اینکه چندتا کتاب بخرم اونم با قیمت مناسب.

حالا که دفاع کردم خیال دارم یک پروژه ی کتابخوانی مبسوط برای خودم تعریف کنم و حالشو ببرم. 

و بالاخره پایان نامه ای که به پایان رسید

بالاخره دفاع کردم و از دست پایان نامه راحت شدم. گرچه یه خرده کاری هایی تا فارغ التحصیلی مونده ولی اصل کار همین بود.

چه حسی دارم؟ از اینکه دفاع کردم خوشحالم اما دوره ی ارشد به نظرم خیلی بیهوده و بی فایده بود. وقتی با دوستام این حس رو در میون می ذارم اون ها هم تایید می کنن که همین حس رو داشتن و حتی می گن که تو ایران ارشد یه دوره ی بی فایده است. واقعن نمی فهمم چرا باید اینطور باشه. همه ی ما از جمله خودم وقتی دوره ارشد رو شروع کردیم پر از ذوق و شوق بودیم و دوست داشتیم چیزای جدید یاد بگیریم ولی کم کم این حالت در ما از بین رفت و ما ناامید شدیم. چیزایی رو که به خاطرش اومده بودیم ارشد، پیدا نکردیم. چیزایی رو که دوست داشتیم یاد بگیریم یاد نگرفتیم. حداقل اگه بخوام درباره دانشکده ی خودم نظر بدم احساسم این نبود که تو یه محیط آکادمیک هستم. دانشکده بیشتر شبیه محلی برای جنگ قدرت ها بود. استادها به آدم هایی تبدیل شدن که به جای پژوهش و بالا بردن کیفیت تدریس و ارتقای سطح علمی دنبال قدرت و مقام هستن. ما مدت ها به این در و اون در زدیم که یه کارگاه آموزش نرم افزارهای آماری برامون برگزار کنن ولی فقط از اینور به اونور پاسمون دادن.

فکر کنم کم کم داریم برمی گردیم به دورانی که آدما تو خونه خودشون درس می خوندن و روی کمک هیچ نهاد بیرونی حساب نمی کردن. دانشگاه انگار داره کاربرد اصلی خودش رو از دست می ده و به جای اینکه محل تمرکز پژوهشگرها و آدم های علمی باشه شده محل جنگ قدرت آدم های کاسب کاری که مثل همه جای دیگه سنگ مقام و پول رو به سینه می زنن. همچین دانشگاهی نمی تونه هیچ ادعایی در زمینه پیشرو بودن یا بالا بردن سطح تفکر جامعه داشته باشه.

ارتباط بدون خشونت

این عنوان کتاب تازه ایه که خوندم «ارتباط بدون خشونت زبان زندگی». کتاب خیلی جالبیه و البته مثل خیلی از کتاب های این چنینی بیشتر باید بهش عمل کرد و فقط خوندنش کافی نیست. هسته ی اصلی کتاب یه کلمه است، «همدلی». در واقع کتاب می گه همه ی ما نیاز داریم شنیده بشیم و درک بشیم. ما حتی نیاز به همدردی یا قوت قلب نداریم بلکه نیاز داریم فرد مقابل احساس ما رو همون طور که واقعن هست، بدون قضاوت، بشنوه و با ما همدلی کنه. ما حتی نیاز داریم که با خودمون همدلی کنیم و نیازهای خودمون رو ببینیم. چیزی که تو این کتاب توجه من رو جلب کرد دقیقن همین بود، نیازها. ما خیلی وقتا نیازهای خودمون رو نمی شناسیم. به خیلی کارها دست می زنیم که حالمون بهتر بشه اما نمی شه چون ما نیاز اصلی رو نشناختیم و در صدد رفعش بر نیومدیم. بعضی از جملات کتاب رو اینجا می ذارم.

-آیا به یاد دارید که به عنوان شاگرد از معلم خود سوالی کرده باشید و معلم تان پس از پاسخ گویی پرسیده باشد: «آیا جواب سوالت را فهمیدی؟» با شنیدن این جمله چه احساسی داشتید؟در این الگو معلم می تواند بپرسد:«توانستم پاسخ سوالت را بدهم؟» تمایز این دوجمله در پذیرش مسئولیت، عدم قضاوت و احترام به کرامت انسانی توسط گوینده است که از اصول این الگوی ارتباطی است.

- وقتی ما نیازها و ارزش هایمان را در قالب تحلیل بیان می کنیم دفاع و مقاومت کسانی را که رفتارشان برای مان مهم است افزایش می دهیم، و یا اگر آنها تحلیل ما را مبتنی بر غلط بودن شان بپذیرند و بخواهند هماهنگ با ارزش های ما عمل کنند، احتمالن این کار در نتیجه ی ترس، گناه و شرم است.

-فیلسوف هندی کریشنا مورتی می گوید مشاهده بدون ارزیابی بالاترین تجلی هوش انسانی است.

- پشت هر پیام تهدیدآمیز، مردم خیلی ساده تقاضا می کنند تا نیازهایشان را تحقق بخشیم.

- بخش مهمی از محبت به خود، سهیم شدن در زندگی با انتخاب هایی از روی میل و رغبت است، نه انتخاب هایی از روی ترس، گناه، شرم، وظیفه یا اجبار.

 

- کتاب «ارتباط بدون خشونت زبان زندگی»، مارشال روزنبرگ، ترجمه کامران رحیمیان، نشر اختران

ناموس

ناموس در ویکی پدیا این طور تعریف شده:

گونه ای فلسفه اخلاق در کشورهای اسلامی خاورمیانه است. این اصطلاح بیشتر در جوامع مردسالاری که روی جنسیت و رفتار و روابط درون خانواده تعصب دارند استفاده می شود. در این جوامع حفاظت از ناموس افتخار محسوب می‌شود.

ناموس در لغت نامه ی آن لاین دهخدا هم احکام الهی و قانون و شریعت معنی شده.

من حالم بد می شه وقتی این کلمه رو می شنوم. اصلن هم فرقی نمی کنه که از کی یا درباره ی چی باشه.

کارتون های زمان ما

با مخاطب خاص داشتیم کارتون سندباد می دیدیم. بحث رفت سمت کارتونای زمان کودکی و من واقعن بیشتر به فکر فرو رفتم که چرا اکثر شخصیت های کارتونی زمان ما یک خانواده ی منسجم و درست درمون نداشتن. بهترین خانواده ها به نظرم یکی خانواده ی دکتر ارنست بود یکی هم خانواده ی انریکو تو بچه های مدرسه ی والت که خیلی خانواده های استاندارد و مطابق با اصول تربیتی بودن.

پرین، هاچ، نل، چوبین، دنبال مادراشون می گشتن؛ مادر آنت و پدر لوسین مرده بودن همین طور مادر استرلینگ تو کارتون رامکال؛حنا دختری در مزرعه، جودی ابوت، آن شرلی، بلفی، دختر مهربون، ممول و سندباد هم که از پدر و مادر به طور کلی بی بهره بودن.

البته من کارتون های زمان خودمون رو واقعن دوست دارم و هنوز می بینمشون. فکر می کنم الان اصلن همچین کارتون هایی ساخته نمی شن. این کارتون ها امتیاز های زیادی داشتن و یه بچه چیزای خوبی می تونست ازشون یاد بگیره، همین طور یه آدم بزرگ. اما خوب این سوال هنوزم برام مطرحه.

شاید از اونجایی که تقریبن همه ی این کارتون ها ژاپنی هستن به سیایتی در ژاپن برمی گرده چون به نظرم هیچکدوم از کارای این ژاپنی ها بی حکمت نیست. مثلن شاید هدف جا انداختن خانواده های تک والدی بوده. شاید هم خیلی ساده به خاطر داستان نویسی و پروروندن یه داستان پرماجرا بوده، شاید با چالش هایی که نبود والدین تو زندگی یه بچه ایجاد می کنن می شه داستان ها بهتر و جذاب تری نوشت مثل الیور تویست، بینوایان یا هری پاتر.