و بالاخره پایان نامه ای که به پایان رسید
بالاخره دفاع کردم و از دست پایان نامه راحت شدم. گرچه یه خرده کاری هایی تا فارغ التحصیلی مونده ولی اصل کار همین بود.
چه حسی دارم؟ از اینکه دفاع کردم خوشحالم اما دوره ی ارشد به نظرم خیلی بیهوده و بی فایده بود. وقتی با دوستام این حس رو در میون می ذارم اون ها هم تایید می کنن که همین حس رو داشتن و حتی می گن که تو ایران ارشد یه دوره ی بی فایده است. واقعن نمی فهمم چرا باید اینطور باشه. همه ی ما از جمله خودم وقتی دوره ارشد رو شروع کردیم پر از ذوق و شوق بودیم و دوست داشتیم چیزای جدید یاد بگیریم ولی کم کم این حالت در ما از بین رفت و ما ناامید شدیم. چیزایی رو که به خاطرش اومده بودیم ارشد، پیدا نکردیم. چیزایی رو که دوست داشتیم یاد بگیریم یاد نگرفتیم. حداقل اگه بخوام درباره دانشکده ی خودم نظر بدم احساسم این نبود که تو یه محیط آکادمیک هستم. دانشکده بیشتر شبیه محلی برای جنگ قدرت ها بود. استادها به آدم هایی تبدیل شدن که به جای پژوهش و بالا بردن کیفیت تدریس و ارتقای سطح علمی دنبال قدرت و مقام هستن. ما مدت ها به این در و اون در زدیم که یه کارگاه آموزش نرم افزارهای آماری برامون برگزار کنن ولی فقط از اینور به اونور پاسمون دادن.
فکر کنم کم کم داریم برمی گردیم به دورانی که آدما تو خونه خودشون درس می خوندن و روی کمک هیچ نهاد بیرونی حساب نمی کردن. دانشگاه انگار داره کاربرد اصلی خودش رو از دست می ده و به جای اینکه محل تمرکز پژوهشگرها و آدم های علمی باشه شده محل جنگ قدرت آدم های کاسب کاری که مثل همه جای دیگه سنگ مقام و پول رو به سینه می زنن. همچین دانشگاهی نمی تونه هیچ ادعایی در زمینه پیشرو بودن یا بالا بردن سطح تفکر جامعه داشته باشه.
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم .