چه خوبه که آغوشی هست برای پناه بردن.
وام ازدواج برای همه
در قوانین این مملکت همیشه چیزهای جالب فراوونن خدا رو شکر و سوژه به اندازه ی کافی هست.
رفتم فرم پر کردم برای وام ازدواج. به نظرتون حداقل سن برای دریافت وام ازدواج چقدره؟
عمرن نمی تونین حدس بزنین.9 سال. با 9 سال تمام می تونید برید وام ازدواج بگیرید. یعنی می تونن براتون بگیرن.
ممکنه پیش خودتون بگید حداقل سن ازدواج برای دخترها 13 و برای پسرها 15 ساله. ولی اینجا با اجازه ی دادگاه همه چی آزاده از جمله ازدواج زیر سن قانونی، برای همین هم هست که ما آمار ازدواج دخترهای 10 ساله رو داریم. نمی دونم ولی ناخودآگاه به این فکرمی کنم که کسی که دخترش رو تو 10 سالگی شوهر می ده احتمالن به وام ازدواجش هم گوشه چشمی داره. بچه ی 10 ساله چی می فهمه از این بده بستونا.
اگر کسی اینجا دنبال کار فرهنگی بود می شد برای از بین بردن ازدواج های زیر سن بلوغ، وام ازدواج به همچین افرادی نداد. چه حرف خنده داری زدم. اینجا که خود قانون داره به این بچه ها اجازه ی ازدواج می ده پس حتمن کاملن باهاش موافقه. حتی شاید دلش بخواد اون 13 سال قانون مدنی رو به 9 سال تبدیل کنه که کاملن هماهنگ باشیم واحتیاجی هم به اجازه گرفتن نباشه.
لینک های مرتبط:
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
جون آدما چقدر بی ارزش شده. برامون دیگه هر خبر فاجعه ای کاملن عادیه. هر روز داریم می شنویم. انقدر عادی شده که بار اول که خبر مرگ ایرج قادری اومد تو اینترنت و بعد گفتن هنوز زنده است کامنت می ذاریم: «پس تکلیف ما رو روشن کنین، مردم رو مسخره کردین»؟
سه تا بچه می میرن ولی دغدغه ی هیچ کس نیستن، یه پسر هفت ساله، یه دختره شش ساله و یه دختر هفت ساله.
ما حتی خبرگزاری هایی داریم که بدشون نمیاد با انگولک کردن حکم مراجع یه آدمی رو به کشتن بدن.
ما راحت حکم برای همه صادر می کنیم. برنامه ی هفت بسته می شه میایم زیر ویدئوش کامنت می ذاریم: «حقش بود، محافظه کار بود، ال بود، بل بود». فقط ایراد می گیریم. فقط می کوبیم. فقط طلبکاریم.
ما که برای اعتراض فقط بلدیم روی صندلی هامون بشینیم وبرای هم ایمیل بفرستیم که خلیج فارس یک وقت عربی نشه.
ما آدمایی هستیم که اعتراض مدنی رو با پرسه زنی توی نت اشتباه گرفتیم، ملی گرایی و وطن دوستی رو با نژاد پرستی یکی کردیم و فکر کردیم آزادی بیان همون فحش و توهین به ارزش های دیگرانه. هیچیمون سرجاش نیست.
می دونم دارم غر می زنم ولی حوصله م دیگه از خودمون سر رفته. ما داریم آدمای بی عاطفه ی ترسناکی می شیم. خودمون رو دوست ندارم. حتی بهتره بگم از خودمون بدم میاد.
ایرانی ها و کار تیمی
یک دوستی ازم خواست نظرم رو درباره اینکه چرا ما ایرانی ها با کار تیمی مشکل داریم براش بنویسم یا مطلبی که خیلی در این مورد قبول دارم رو براش بفرستم. من مطالب زیادی درباره ی کار تیمی خوندم اما هیچکدوم درباره ی دلیل شکست ایرانی ها در کار تیمی نبوده. چند شب پیش با دوست دیگه ای در این مورد حرف زدم و نظرش رو پرسیدم. اون فرافکنی رو در ایرانی ها خیلی پر رنگ می دید و می گفت ما مسئولیت اشتباهاتمون رو نمی پذیریم و همیشه تقصیر رو گردن کسی دیگه ای می اندازیم. الان دارم به این فکر می کنم چه چیزی در ما باعث می شه نپذیریم که اشتباه کردیم. من این مساله رو در خودم و خیلی از آدمای دور و برم هم می بینم، این نپذیرفتن اشتباه رو و این که ما می خوایم بگیم خیلی عقل کلیم، روشنفکریم یا همیشه درست فکر می کنیم.این خصلت از کجا می آد؟ ما کم کاری های خودمون رو گردن دولت، عرب ها، افغانی ها،دین و خیلی چیزهای دیگه می اندازیم. منظورم اینه که ما حتی یک ذره از این همه اتهامی رو که متوجه دیگران می دونیم، به خودمون نسبت نمی دیم. شاید ما به اختیار اعتقادی نداریم و جبری فکر می کنیم شاید هم مسئولیت پذیری رو هیچوقت یادمون ندادن.
مامان های نامرئی
شاید راهنمایی بود شاید هم دبیرستان. روز تولدش با مامانش یه روز اختلاف داشت. با خاله هاش و داییاش و مادربزرگ و پدربزرگ و پدر مادرش جمع شده بودن. براش تولد گرفته بودن. براش کادو گرفته بودن. خوشحال بود.
هیشکی اما حواسش به مامانش نبود. هیشکی یادش نبود که دیروز تولد مامانش بوده. نه اون نه هیچکدوم از افراد خانواده. کادوها رو که دادن چشمش افتاد به مامانش. دید ساعتی رو که پارسال باباش برای مامانش از سفر سوغاتی آورده بود رو از کیفش درآورده و به یکی از خاله هاش نشون می ده و می گه اینو شوهرم دیروز بهم داده، برای تولدم.
در باب تفاوت های فرهنگی!
تو این جریان دیپلمات نسبتن محترممون در برزیل دو تا مساله هست که تو این هیاهو کمتر بهشون توجه میشه برای همین گفتم توجهتون رو بهشون جلب کنم:اول خبرها می گن دخترها رفتن و به خاطر آزار و اذیت به نجات غریق اطلاع دادن و نجات غریق استخر رو تعطیل کرده و به پلیس زنگ زده. دقت کنید«استخر رو تعطیل کرده». به یه دوستی گفتم عمرن تو ایران همچین کاری نمی کنن، گفت مگه تو ایران استخر مختلط داریم! الان خودم می دونم که ما استخر مختلط نداریم! منظورم میزان توجه به این قضیه است. تو ایران هنوز تاکسی ها و مینی بوس ها و همین طور پیاده روها مختلط هستند که تازه به جای مایو با مانتو شلوار و روسری و گاهی هم چادر توشون رفت و آمد می شه و اگر شما از جمعیت نسوان باشید حتمن در طول دوران زندگیتون در یکی از این محل ها مورد لمس (بیننده ای برایشبکه ی معلوم الحال خارجی کامنت گذاشته بود که چرا از واژه ی چاله میدونیه «دستمالی» استفاده کرده وگفته بودواژه ی «لمس» مناسب تره) جامعه ی ذکور قرار گرفتید و می دونید من از چی حرف می زنم. اولن که در بالای 90 درصد مواقع صداتون در نیومده و سرخ و سفید شدید و خودتون رو جمع کردید تا بالاخره یه فرجی بشه دومن اگه صداتون در اومده در بالای 95 درصد مواقع جوری باهاتون رفتار شده که انگار تقصیر خودتون بوده یا کلن بهتون اهمیتی داده نشده یا حتی مسخره شدید.
مساله ی دومی که برام جالب بود حکم 15 سال زندان برای این عمله. ما حتی قانون روشنی هم در این مورد نداریم که تو این پست راجع بهش حرف زده بودم چه برسه به 15 سال زندان.
خلاصه اینکه من اون هموطن نسبتن محترم رو درک می کنم که پیش خودش چی فکر کرده و احتمالن خیلی تعجب کرده که با همچین حجم توجه و اعتراضی نسبت به کار خودش مواجه شده چون اگر در وطن خودش بود نهایتن پستش تغییر می کرد و بعد هم شکایت کننده ها رو می انداختن حلفدونی. من کاملن درک می کنم منظور از تفاوت فرهنگی که سفارت محترم ما می فرمایند چیه. یعنی کاملن ها....
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم .