باد خزان نکبت ایّام ناگهان /،    برباغ و بوستان شمانیز بگذرد

یکی بود یکی نبود. یه روز یه زن مثل خیلی از روزهای دیگه، میره میوه فروشی محله که میوه بخره. میوه فروشی محل اون روز خلوت بوده و هیشکی غیر از این زن توش نبوده. میوه فروش محترم محل هم فرصت رو غنیمت می شمره و سعی می کنه به زن تجاوز کنه. اما از بخت بد میوه فروش محترم محل، زن موفق می شه فرار کنه. بماند که توی این تقلا آثار کبودی روی بدن زن می مونه. زن می ره خونه و جریان و تعریف می کنه و از ناراحتی کارش به بیمارستان می کشه. شوهرِ زن می ره اداره ی پلیس، شکایت می کنه و همراه یه مامور می رن سراغ میوه فروش و میوه فروش بازداشت می شه و البته قبلش یه کتکی هم می خوره.

به نظرتون فردای این اتفاق میوه فروش کجاست؟

بله... کاملن درست حدس زدید. توی مغازه اش داره میوه می فروشه به اهالی محل. پرونده؟ دادگاه؟ زندان؟ پلمب؟

شوخی می کنید؟ احتمالن این یه اتفاق خیلی عادیه که تازه این بار استثنائن شاکی پیدا کرده چون معمولن زن های کمی پیدا می شن که اینجور چیزا رو برای شوهراشون تعریف کنن.

پ.ن: این داستان رو امروز صبح شنیدم و یه لحظه از مغزم نمی ره بیرون.

پ.ن ۲: روز زن مبارک.

پ.ن ۳: این طور که از شواهد و قرائن بر می آد قانونی در رابطه با همچین اتفاقاتی در قوانین ما تعریف نشده یا حداقل من که چیزی پیدا نکردم. اگر کسی چیزی پیدا کرد یا اطلاعاتی داره خیلی خوشحال می شم بدونم.

این پست هم تامل برانگیز بود در این رابطه که متاسفانه حرفم رو تایید می کنه.

حوض نقاشی





همیشه از خونه های قدیمی با حوض و تاقچه و گچبری هاشون خوشم میومده. شاید دلیلش خونه ی قدیمی پدربزرگم باشه، خونه ای که پدرم دوران نوجوونیش رو اونجا گذروند و توی اتوبان سازی های اصفهان خرابش کردن. اون خونه یه حوض کوچیک توی حیاطش داشت و درختای توت قرمز که ما هروقت می رفتیم اونجا هم یه عالم توی حوض آب بازی می کردیم و هم کلی توت می خوردیم. خونه تاقچه داشت و درهای چوبی قدیمی. یادمه دستشویی اش جوری بود که ما بچه ها می ترسیدیم یه وقت بیفتیم توش! ولی من حیاطش رو خیلی دوست داشتم و هنوز عاشق حوضم. دوست دارم یه روز توی خونم حوض بسازم.

وقتی تو محله های بازار تهران قدم می زنم و چشمم به خونه ای قدیمی می افته یه حس خاصی بهم دست می ده. انگار که اون خونه زنده است و داره به من سلام می کنه. دلم می سوزه که کسی به این خونه ها اهمیت نمیده یا وقتی می شنوم خرابشون می کنن. بعد این همه سال زیبایی و ابهت یه خونه ی قدیمی از همه ی خونه های شیک و مدرن امروزی بیشتره. وقتی آمستردام بودم اونجا دیدم که چطور اونا بافت قدیمی شهر رو حفظ کرده بودن و خونه های قدیمی رو نگه می داشتن و خونه های دیگه ی اون منطقه رو با همون سبک معماری ساخته بودن. نه اینکه ساختمون مدرن و برج نداشته باشن، ولی اون ساختمون ها رو جای دیگه ی شهر ساخته بودن. من نمی دونم تو این تهران به این بزرگی، حفظ کردن یه منطقه ۱۲ انقدر سخت بود که حالا همه ی لاله زار بشه چراغ فروشی؟ یه روزی دلمون می سوزه که از همه این خونه ها فقط عکساش مونده و بس. مثل عکسی که الان از بلوار کشاورز به در و دیوار رستوران ها مونده. یه نهر وسط یه عالمه درخت...

عکس: تهران، موزه و خانه مقدم (خیابان امام خمینی، بین شیخ هادی و ولیعصر)

در باب حراست از زندگی خصوصی

شرکت فخیمه ی مخابرات برای مزاحمت تلفنی این مجازات ها رو پیش بینی فرمودن:

1.      در مزاحمت بار اول ، ارتباط تلفنی مزاحم به مدت يک هفته همراه با اخطار کتبی قطع می شود .

2.      در صورت تکرار مزاحمت ، در بار دوم همراه با اخطار کتبی ، ارتباط تلفنی مزاحم به مدت 3 ماه قطع می شود و وصل مجدد تلفن پس از خاتمه 3 ماه موکول به اخذ تعهد کتبی از مشترک يا قائم مقام قانونی وی است . مهلت مراجعه برای تکميل فرم تعهد کتبی حداکثر سه ماه پس از انقضای مدت قطع تلفن جمعا 6 ماه از تاريخ قطع تلفن است و چنانچه در اين مدت مشترک يا قائم مقام قانونی وی برای تکميل فرم تعهد مراجعه نکند ، تلفن مربوط با طی مراحل قانونی سلب امتياز می شود .

3.      در صورت تکرار مزاحمت در بار سوم ، با ارسال اخطار ، ارتباط مشترک قطع و پس از طی مراحل قانونی ، تلفن مزاحم سلب امتياز می شود .۱

یعنی موش بخورتتون واقعن! چقدر سخت گیری می کنید به جوونای مردم. ۳ بار خیلی کمه، یه ۱۰ بار دیگه مهلت بدین. بعد دفعه ی سوم قطع می کنید تلفن مزاحم رو؟ گناه داره. دق می کنه یه وقت. به خصوص اگه خطش ایرانسل باشه!

مثه جریان نظرات مجلس محترم در باب صیغه می مونه که می خوان خدای نکرده وارد زندگی خصوصی کسی نشن.۲ 

زندگی خصوصی! کسی می دونه چی هست؟

۱.از سایت مخابرات استان تهران

۲.مجلس ثبت ازدواج موقت را درسه مورد تصویب کرد

کوچک اما تاثیرگذار

وقتی از فرد به زوج تبدیل می شی، آدمایی که اولین بار این زوج شدن رو به رسمیت می شناسن و حرفای محبت آمیز بهت می زنن رو فراموش نمی کنی، حداقل من که فراموش نکردم. دفعه ی اول اون آقایی که ازش چمدون خریدیم بهمون گفت «به پای هم پیر شید». دفعه ی اول کسی که دربارمون گفت «خیلی بهم میاین» دختری بود که خیلی هم باهم دوست نیستیم و سالی یه بار می بینمش. دفعه ی قبل از اول کسی که باور کرد ما مال همیم، ندا بود که خدا می دونه چقدر تو زندگیم تاثیرای کوچیک و بزرگ داشته. چیزای کوچیک مهم ان، خیلی مهم. یه زن دایی دارم که هر وقت من و می بینه یا باهام تلفنی حرف می زنه حال تو رو می پرسه. بعد فقط نمی گه شوهرت چطوره، اسم کوچیکت رو میگه و من از وقتی حال تو رو ازم می پرسه بیشتر دوستش دارم. حتی خاله ام رو هم بیشتر دوست دارم که شب عقد زنگ زد و بهم تبریک گفت و بعد هم خواست گوشی رو بدم به شوهرم، تا به تو هم تبریک بگه.

آدم از بیرون که نگاه می کنه نمی فهمه بعضی چیزا چقدر می تونن تاثیر گذار باشن. من هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز از اینکه کسی بگه «به پای هم پیر شین» خوشم بیاد، اما الان دلم غنج می ره. می دونم یه زمانی برام عادی میشه ولی فکر نکنم هیچوقت اون چمدون فروش خیابون منوچهری رو فراموش کنم.

زندگی کردن

دانش نامه ویکی پدیا جایی که داره درباره بنیادهاش حرف می زنه، جمله ای داره که می گه:

«کامل بودن لازم نیست. از این نترسید که ممکن است خرابکاری شود. نسخه های قبلی مقالات محفوظ هستند، پسامکان ندارد که تصادفاً ویکی‌پدیا را خراب کنید یا محتوای مقالات را به صورت بازگشت‌ ناپذیری نابود کنید. اما به یاد داشته باشید، هر چه بنویسید شاید که برای آیندگان بماند».

چقدر احساس می کنم که این جمله ها درباره ی «زندگی کردن» گفته شده.

بر گور من بنویسید:

یک جنگجو که نجنگید

اما... شکست خورد

نصرت رحمانی

یک فرهادی دوست داشتنی

اصغر فرهادی رو خیلی دوست دارم. خیلی بهش افتخار می کنم. خیلی خوشحالم. نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم از خوشحالی.

هیچکس آرامت نمی کند، همه تنها زخم می زنند....

رقص خشم

همیشه ما را تشویق کرده اند که درباره «طبیعت واقعی»، «موقعیت مناسب»، «مسئولیت های مادرانه»، و «نقش زنانگی مان» سوالی نکنیم و آن چه را به ما گفته اند قبول کنیم. به جای پرسیدن این ها، آموخته ایم از خود بپرسیم: «چطور می توانم دیگران را راضی کنم؟»، «چطور می توانم عشق و توافق دیگران را به دست بیاورم؟»، «چطور می توانم صلح و آرامش را حفظ کنم؟»، البته بیش از همه از سوال «من کی هستم؟» رنج می بریم و از یافتن جواب آن مایوس می شویم.

رقص خشم/ هریت لرنر/ صفحه 115

استقلال به معنای داشتن موضعی روشن در مسائل مهم عاطفی است،نه ایجاد فاصله ی عاطفی با همدیگر.

رقص خشم/ هریت لرنر/ صفحه 90