10 «باشید» برای رابطه ی موفق  

زوج هایی که روابط موفقی دارن دارای مشترکاتی هستند. اکثر این مشترکات درباره ی کارهایی که می کنند یا نمی کنند نیست بلکه درباره ی اینه که اون ها به عنوان یک فرد چه کسی هستند و چطور با هم رفتار می کنند. اینجا بعضی از از راه های متعددی که شادترین زوج ها از این طریق با هم رفتار می کنن نوشته شده:

1.      بهترین دوست هم باشید: تام هنکس و استیون اسپیلبرگ هر دو گفتند که بهترین دوست برای همسرانشون هستند. افرادی که فکر نمی کنن بهترین دوست بودن به عنوان یک زوج رمانتیکه معمولن تنها و تلخ هستند. اینکه بهترین دوستتون رو توی قلب و تختتون داشته باشید بهترین قسمت رابطه ی عاشقانه است.

2.      توانایی این رو داشته باشید که به خودتون بخندید: داشتن حس شوخ طبعی درباره ی زندگی و رابطه تون یکی از کلید های خوشبختیه. زندگی پیچ و خم های زیادی سر راه ما قرار میده و بدون توانایی دیدن و قدردانی از طنز، در نهایت ممکنه از دنیا و از همدیگه متنفر بشید.

3.      نسبت به ایده ها و تجربه های جدید باز باشید: اگر پارتنر شما تنها می خواد کارها را طوری انجام دهد که شما دوست دارید، زندگی به زودی به جایی راکد و غیر جالب تبدیل میشه. پارتنری داشته باشید که شما رو در معرض چشم اندازها و رویاهای  جدید قرار می ده و با این کار دنیا و روح شما رو ارضا می کنه.

4.      بخواهید که مشتاق باشید: وقتی از شما خواسته می شه تغییر یا توافق کنید مجبور نیستید فورن بپذیرید. تنها، خواستنِ اینکه مسائل را از جنبه ی دیگر ببینید اغلب مواقع کافی است تا به شما کمک کند بیشتر تفاوت هایی را که در رابطه ی متناسب عاطفی رخ می دهند، حل کنید.

5.      مهربان باشید: مهربانی، احترام و تواضع صفاتی انسانی هستند که کمتر مورد استفاده قرار می گیرند و کم ارزش تلقی می شوند. تواضع، ارتباط و مهربانی می توانند تعارض را به توافق، و بحث را به همکاری تغییر دهند.

6.      توانایی این را داشته باشید که همه ی توجهتان را به او بدهید: دادن 100% توجهتان به پارتنرتان وقتی که می خواهد با شما حرف بزند یکی از پیوند دهنده ترین و قدرتمندترین کارهاست. زوج هایی که چنین می کنند رابطه ی عمیق تر و عاشقانه تری دارند.

7.      ابراز گر باشید: زوج هایی که بیشتر یکدیگر را لمس می کنند و در آغوش می گیرند مشاجرات کمتری دارند، بیشتر از زندگی لذت می برند و سالم تر می مانند. لمس کردن یکی از عمیق ترین شکل های ارتباط است.

8.       قابل اعتماد باشید: برای قابل اعتماد بودن باید به صورت قابل اعتماد رفتار کنید. هیچوقت دلیلی برای تردید در وفاداری یا طرفداریان به پارتنرتان ندهید. هرگاه از هم دورید، بگذارید او به طور منظم از اینکه شما حالتان خوب است با خبر شود.

9.      در دسترس باشید: اگر پارتنرتان مشکلی دارد، کسی باشید که او اول بهتان  زنگ می زند. تعهد یعنی وقتی نیاز دارید پارتنرتان برای شما اینجا باشد، بتوانید  روی او حساب کنید.

10.  خودانگیخته باشید: صبر نکنید  مسائل اشتباه پیش بروند تا برای کار کردن روی رابطه تان تلاش کنید. زوج هایی که پرسشنامه ی رابطه را پر می کنند و می فهمند چه چیزهایی دارند و به چه چیزهای برای آینده نیاز دارند، برای روبرویی با دشواری ها آماده ترند و رابطه های بلندتر و موفق تری دارند.

بهترین آنچه می توانید باشید، این برای پارتنرتان و برای خودتان یکی از پاداش دهنده ترین قسمت های سرزمین زوج هاست. خیلی پیچیده نیست تنها به یاد داشته باشید بهترین خودتان را در برابر او قرار دهید و  طوری رفتار کنید که دوست دارید پارتنرتان باشما رفتار کند. برای هر دوی شما بی خطر است که با قلبتان رفتار کنید، رابطه های بزرگ اینگونه ساخته می شوند.

متن اصلی

ترجمه از سورمه  

زندگی با چشمان بسته

زندگی با چشمان بسته رو دیدم. آخر فیلم رو دوست نداشتم ولی فیلم به طور کلی خوب بود و تلخ. فیلم داشت بهم فشار میاورد به طوریکه دو سه جای فیلم دلم می خواست بلندشم و از سالن برم بیرون. نمی دونم چون دو تا همراه من پسر بودن فیلم اون تاثیری که روی من داشت رو اون ها نداشت یا دلیلش چیز دیگه ای بود. اونا فکر می کردن دوره ی این مشکلات گذشته. من نسبتن دختر آزادی به حساب میام. تقریبن اکثر مشکلات دختر فیلم رو نداشتم اما نمی دونم چرا انقدر می فهمیدمش. می دونستم حرف مردم یعنی چی، اینکه پشت سرت یه عالمه حرف باشه و تو بخوای راه خودت رو بری. می دونستم محدودیت چیه و شب دیر اومدن یا از ماشین پسری پیاده شدن چه حرف هایی رو به دنبال داره. من تو یه محله ی کوچیک بزرگ نشده بودم، خانواده ی بسته ای نداشتم اما اینا رو می دونستم. فشارش رو منم حس کرده بودم حالا اون دخترایی که تو شهرستان زندگی می کنن به خصوص شهرستان های کوچیک یا تو محله هایی که همه همدیگه رو می شناسن یا تو خانواده هایی که خیلی سنتی و بستن وضعیتشون قابل حدسه.  از نظر پسری که همراه من بود همچین محدودیت هایی تو شهرستان هم بعید بود که وجود داشته باشه. همش دارم به این فکر می کنم که چند درصد مردم این چیزها رو می دونن و می فهمن. بعد از فیلم احساس کردم نباید تعدادشون زیاد باشه. با اینکه ما از این محدودیت ها گاهی اونقدر ضربه می بینیم که به قتل ها ناموسی منجر میشه و حتی قانون هم از این وضعیت حمایت می کنه، انگار ما از هم خبر نداریم و این بیشتر اذیتم می کنه، بیشتر از وجود داشتن همه ی این مشکلات.

یه مقدار هم اطلاع رسانی:

براساس ماده 220 قانون مجازات اسلامي، هرگاه پدر يا جد پدري مرتكب جنايت شود قصاص نشده و تنها از جنبه عمومي جرم محاكمه و به زندان محكوم مي شود.

بر اساس ماده ی ۶۳۰ قانون مجازات اسلامی هرگاه مردی همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد، می‌تواند در همان حال آنان را به قتل برساند و در صورتی که زن مکرَه باشد (یعنی با اکراه تن به چنین عملی داده باشه)، فقط مرد را می‌تواند به قتل برساند. حکم ضرب و جرح در این مورد نیز مانند قتل است.

لینک های مرتبط:

+۶۲ درصد مقتولان زن؛ قربانی قتل ناموسی

++استان خوزستان، استان فارس، آذربايجان شرقی از جمله استانهايی بودند که بالاترين آمار قتل ناموسی را دارند. ايلام، کردستان، کرمانشاه، کهکيلويه و بويراحمد، در چهارمحال و بختياری، حتی در استان همدان که در نزديکی تهران است و آذربايجان غربی هم همينطور...

 

روز من

روز تولد خیلی فوق العاده است. آدم احساس می کنه رویینتنه حتی اگه خیلی سرما خورده باشه و آمپول هم زده باشه اما بازم حس می کنه حالش خیلی خوبه و هیچیش نمیشه چون همه ی کسایی که آدمو دوست دارن اینو بهت نشون می دن یعنی دوست داشتنشون رو بهت یادآوری می کنن و این خیلی حس خوبیه...

اگه آدما همه ی روزهای دیگه هم این طور علاقه شون رو بهم نشون می دادن زندگی همیشه فوق العاده بود... البته می تونه فوق العاده باشه اگه خودمون به خودمون یادآوری کنیم که چه مردمان دوست داشتنی و مهربونی دور و برمون هستن اما ما یادمون نیست، حواسمون نیست و بیخودی خودمون رو تو تنهایی غرق می کنیم.

تولدم مبارک... امیدوارم سال های بهتری در انتظارم باشن با یه عالمه شادی، آرامش و عشق و همیشه با همین رفقای نازنین.

شکرانه

ساعت نزدیک 2 شبه ومن نمی تونم بخوابم از سرماخوردگی.

 سلامتی، راحت نفس کشیدن و گلو درد نداشتن واقعن نعمت های بزرگی هستن و البته تنها نبودن، به خصوص تنها نبودن.

خشونت در ملا عام

راننده تاکسی رفته بود اعدام پسر قاتل پل مدیریت رو دیده بود. دلش به حال پسر سوخته بود حسابی. می گفت خوب آدم اشتباه می کنه... جوون بوده احساساتی بوده یه اشتباهی کرده. من داشتم به تاثیر اعدام در ملا عام فکر می کردم و بیشتر به انگیزه ی مردمی که برای تماشا می رن. انگیزه ی کسی که اعدام در ملا عام رو اختراع کرد می تونم بفهمم اما انگیزه ی مردمی که برای تماشا می رن رو نه. شاید چیز هیجان انگیزی در اعدام یک آدم وجود داره. گرچه فکر نمی کنم اعدام در ملا عام هیچوقت به چیزی که می خواسته رسیده باشه. الان سکانس اعدام تو فیلم شجاع دل تو ذهنمه، صورت بچه ای که ویلیام والاس موقع اعدام بهش خیره شده بود. فکر کنم تاثیرش همین باشه.... یاد دادن خشونت...خشونت بیشتر... عادی شدن خشونت... همه گیری خشونت... خشونت.. خشونت... خشونت..

می دونم اکثر کسایی که اعدام میشن ویلیام والاس نیستن اما اعدام، اون هم در ملا عام بیشتر یک هدف اجتماعی داره، یه تاثیر همگانی داره، و اگه قراره به هدف عمومی اش نرسه باید بهش فکر کرد و براش راه حل ارائه داد. فقط بچه های لجباز به نتایج و شرایط توجه نمی کنن و بی تفاوت به دور و برشون مدام پاشون رو به زمین می کوبن و حرف خودشون رو با فریاد تکرار می کنن.

Living Apart

رابطه جدی با کسی که تو شهر دیگه ای زندگی می کنه سخته.مسئله هم اینجاست که ماسعی داریم بگیم این طور نیست. امروز long distance relationships رو سرچ کردم. دیدم حتی برای کسانی همچین رابطه ای دارن انجمن حمایتی در نظر گرفته شده. در واقع اونها قبول دارن که همچین ارتباطی «سخته» و برای غلبه بر این سختی حمایت ها و راه هایی رو پیشنهاد کردن. ما اینجا همیشه یا صورت مساله رو پاک می کنیم یعنی مثلن با همچین رابطه ای مخالفت می کنیم و می گیم نباید وجود داشته باشه  یعنی در واقع نمی تونیم بپذیریم که این نوع رابطه واقعیه و بین خیلی از آدم ها وجود داره و زیر سوال بردنش کمکی نمی کنه یا سعی می کنیم اینطور بقبولونیم به خودمون و دیگران که این هم نوعی از رابطه است و اصلن هم سخت نیست یعنی  سعی می کنیم مشکلات و سختی ها رو کمتر از اون چه که هست نشون بدیم و ساده انگارانه فکر کنیم که این به مشکل کمک می کنه و اسمش رو هم جدیدن می ذاریم تلقین مثبت در حالیکه بدون داشتن راه حل هایی برای کم کردن مشکلات، تلقین مثبت به تنهایی راهی از پیش نمی بره.

 

بی هدفی

به آدمی که هیچ هدفی نداره چطور می شه کمک کرد؟ آدمی که وقتی درباره ی علایقش ازش سوال می کنی نمی دونه به چی علاقه داره؟ ممکنه یه نفر به چیزی علاقه نداشته باشه؟ می گید افسرده است؟ ولی نه، اثری از افسردگی درش نبود. البته با خودش روراست نبود فکر می کنم و این می تونه جلوی کمک به هر کسی رو بگیره، می گن کسی که خوابیده رو می شه بیدار کرد اما کسی که خودش رو بخواب زده... خوب نمی شه. اما چطور می شه به یه نفر علایقش رو نشون داد؟ چطور می شه کسی رو تحریک کرد که بلند شه برای زندگی شاد بجنگه؟ چطور یه نفر می تونه بفهمه واقعن جاش کجاست و برای با معنا شدن زندگیش کدوم مسیر رو باید طی کنه؟

Change

Meredith: Change; we don’t like it, we fear it, but we can't stop it from coming… And it hurts to grow, anybody who tells you it doesn’t is lying…

                                                                                               Grey’s Anatomy

راننده ون

سوار یه ون شدم. راننده ی ون یه خانوم بود. فکر کنم نزدیکای 60 سالش بود. می خندید. وقتی اومد تو خط وایساد با راننده های خط خوش و بش کرد. ارتباطش با راننده های دیگه جالب بود.

مساله این نیست که یه «زن» دیدم که «راننده ی ون» بود. زن های زیادی الان رانندگی می کنن. قبلن اینجور نبود ولی الان تو خیابون که می ری خیلی از ماشین ها راننده ی زن دارن. مساله اینه که این زن شغلی داشت که تو جامعه ی ما مردونه می دوننش و شغلش رو در یک محیط مردونه،  توی یک مملکت مردسالار انجام می داد و روحیه ی خوبی هم داشت.

 اینکه یه زن راننده ی ون باشه خوشحالی داره؟ رقابت با مردها نباید سر موقعیت های بالاتری مثل وزارت، جراحی، مهندسی، میلیونر شدن یا دانشمند شدن باشه؟ جواب به نظرم اینه که مساله مهم بودن جایگاه یا موقعیت نیست، مساله اینه که هر کسی بدون در نظر گرفتن جنسیتش (یعنی چیزی که انتخابش نکرده) باید بتونه کاری رو که بهش نیاز داره یا دوستش داره آزادانه انتخاب کنه و انجام بده. هر حرکتی، شغلی، یا کاری که باعث نزدیک شدن به این چشم انداز بشه خوشحالی داره از نظر من حتی اگه ناخودآگاه و از سر ناچاری باشه چون به هر حال سخته و جسارت می خواد.

پیوست: حتی برای دوچرخه سواری + ++  هم محدودیت هست چه برسه به رانندگی ون، جراحی،وزارت وبقیه چیزها.  

 

همروح

ارسطو ی فیلسوف باور داشت که سه نوع ارتباط وجود دارد، و تنها یکی از آنها شادی حقیقی را به همراه دارد. ارتباط بر اساس لذت، که  شریک های ج.ن.س.ی را در برمی گیرد و در بلند مدت ارضا کننده نیست. دیگری ارتباط بر اساس منافع است، هنگامی که پارتنرها در ارتباط از زیبایی، پول یا موقعیت یکدیگر سود می برند. این ارتباط هم برای مدت طولانی قابل تحمل نیست. نوع آخر ارتباط بر اساس فضیلت مشترک است. هنگامی که شما همدیگر را می فهمید و می خواهید به یکدیگر برای رسیدن به بهترین کسی که می توانید باشید کمک کنید. ارسطو می پنداشت چنین پارتنرهایی همروح هستند یا از روح هم پرورش می یابند. او باور داشت بودن با کسی که به شما کمک می کند تا رشد کنید و بهترین آنچه می توانید شوید نه تنها عشق شادی بخش و همیشگی به همراه خواهد داشت بلکه زندگی شاد و بلند مدتی را هم به ارمغان خواهد آورد.

به همین دلیل شما باید بدانید که برای یک ارتباط عاشقانه کمی چالش لازم است تا  کمک کند رشد کنید. مثل شخصیت جک نیکلسون در فیلم «بهترین شکل ممکن»   As Good As It Getsکه گفت: «تو باعث میشی که بخوام مرد بهتری باشم». آیا شما و پارتنرتان در ارتباطی بر اساس فضیلت مشترک قرار دارید که چالش ها می توانند فرصت های فوق العاده ای برای رشد باشند؟

این نقل قول محبوب از لئوبوسکالیا را به خاطر بسپارید که گفت: « مانع بزرگ برای عشق ورزیدن در کسانی یافت می شود که از تغییر می ترسند،  از رشد کردن، یاد گرفتن، تجربه کردن ...که تغییر ایجاد می کنند. تغییر اجتناب ناپذیر است».

برگرفته از:

 Should You Break Up Or Make Up?

ترجمه از سورمه

 

 

آری آغاز دوست داشتن است...

دوستی لطف کرده و در جواب مطلب «عشق، حماقت و دوست داشتن» کامنت بلندی گذاشته که نکات جالبی داشت:

سورمه عزیز
سلام
کمی دیر به مبحث شما رسیدم اما اگه اجازه بدید نظرم رو در این مورد دوست دارم بگم چون خیلی وقت پیش من هم نظرات شما رو داشتم.
دوس ندارم وارد بحث های تبار شناسی و مفهوم شناسی عشق بشم چون اونقدر حرفا ضد و نقیضه که آدم گیج میشه در ضمن بحث در این حیطه هم از عهده من بر نمیاد. تنها می خوام چند سطری در باب عشق از رساله ضیافت افلاطون بنویسم. لطفا این نوشته ها رو نمادین تفسیر کنید.

افلاطون از زبان سقراط به آگاتون: آیا عشق به چیزی است یا خیر؟
آگاتون: البته عشق به چیزی است {یعنی عشق همیشه یه معشوق داره حالا این معشوق هر چیزی که باشه}
سقراط: این عشق که گفتی به چیزی است، آیا خواهان آن چیز هم هست؟
آگاتون: البته خواهان آن است.
سقراط: آیا عشق، آن چه را که طلب می کند دارد یا ندارد؟ یعنی وقتی طالب است که آن را ندارد، یا وقتی که آن را دارد؟
آگاتون: ظاهرا وقتی که آن را ندارد.

سقراط: عشق همیشه به چیزی تعلق دارد که فاقد آن است. عشق چیزی را می جوید که سوای خودش و دور از خودش بوده و هنوزش به دست نیاورده است.
آگاتون: البته چنین است.
سقراط: چون گفتیم که عشق در پی زیبایی است، بایستی زیبایی و جمال را نداشته باشد، تا خواستار آن باشد. بنابر این قاعده، آیا عشق را می توان زیبا خواند؟......... عشق خواستار زیبایی است و از آن بهره ای ندارد. عشق به خیر و نیکی هم نیازمند است و بالطبع فاقد آن است. پس چگونه زیبا و نیک تواند بود؟
آگاتون: حق با توست.
سقراط:آیا خوبی و زیبایی یکی است؟
آگاتون: چرا؟
سقراط: اگر عشق نیازمند زیبایی است و زیبایی همان خوبی است، پس عشق محتاج خوبی هم هست؟
پس از گفتگوی سقراط با سایرین، وی به ذکر خاطره ای از استاد و راهنمای خویش در عشق می پردازد که زنی است به نام دیوتیما 
دیوتیما: عشق نه نیک است و نه زیبا. عشق فضای میان خدایان و انسان ها را پر می کند و سراسر جهان هستی را به هم پیوند می زند.
سقراط: تو ای دیوتیما، آیا گمان می کنی که عشق بدی و زشتی است؟
دیوتیما: خاموش. مگر لازم است آن چه زیبا نیست، زشت باشد؟ مگر نمی دانی که میان دانایی و نادانی فاصله وجود دارد؟
سقراط: آن فاصله کدام است؟
دیوتیما: باور درستی که نمی تواند منطق خود را اثبات کند، دانایی نیست. اما چون شناخت به حقیقت است، نادانی هم نمی باشد. و این فاصله میان دانایی و نادانی است.
سقراط: درست است.
بعد سقراط و دیوتیما بحث را ادامه می دهند که من از ذکر ادامه آن صرف نظر می کنم و شما را به مطالعه کامل این کتاب دعوت می کنم.

بحث دیگری می خواهم بکنم.
شما چه وقت آب می خورید؟ مثلما وقتی نیازی به آب داشته باشید. یعنی وقتی نقص و کمبودی در وجود خودتان احساس می کنید و هنگامی که این نقص و کمبود نباشد شما هم در پی آب نمی روید. در مورد سایر موارد هم همیشه باید ما برای حرکت انگیزشی داشته باشیم و از آنجایی که ما موجوداتی هستیم که چه بخواهیم و چه نخواهیم برای بهتر و شدن و زنده ماندن تلاش می کنیم همیشه نقص ها و کمبود ها است که ما را به حرکت وادار می کنند. مثلا وبلاگ نویسی من و شما هم ناشی از احساس نقص است و تلاشی است برای رسیدن به تعادل یا همان بهتر شدن و یا زنده ماندن. مثلاً شما حرفی در دلتان دارید و تا آن را ننویسید آرام نمی گیرید و به قول من به تعادل نمی رسید. انسان موجودی تعادل جو و تعادل دوست است و تمام فعالیت هایش برای رسیدن به تعادل جسمی و روانی است. اما آیا این تعادل مطلوب است؟؟؟ اگر کمی بیاندیشید، این تعادل تنها به درد پروردگار می خورد و بس چرا که رسیدن به تعادل یعنی نقطه آغاز رکود، بی حرکتی، بی انگیزگی و مرگ. برای همین هم ملا صدرا (این فیلسوف مورد جفا واقع شده) از حرکت وجودی صحبت می کند و خدا را نیز در این حرکت شریک می کند. یعنی خدا هم اگر بخواهد وجود داشته باشد باید در پی کمال باشد و همراه سایر موجودات رشد کند؟! بحث کمی کلی و فلسفی شد اما می توان آن را به مسائل روزمره و عشق های بین انسانها نیز تعمیم داد. 
مشکل از آنجایی ناشی می شود که ما تصورات غلطی نسبت به عشق داریم و این تصورات معمولا از کتابها و امروزه هم از سینما و تلویزیون به ما القا می شود. عشق به معنای دوست داشتن کامل دو نفر نیست بلکه تلاشی است مداوم برای دوست داشتن دیگری. ما نباید درپی عاشق شدن باشیم، تنها باید سعی کنیم عشق بورزیم. توجه کنید که عاشق بودن با عشق ورزیدن کاملا متفاوت است. عاشق یک صفت است و عشق ورزری یک عمل. عاشقی پایان کار است و عشق ورزیدن کار هر روزه. عاشقی تعهد نابجا دارد و عشق ورزی از روی میل است. عاشقی مقصد و عشق ورزی راه. عاشقی رسیدن و عشق ورزی رفتن.

در عشق هدف رفتن است نه رسیدن و چه زیبا گفت فروغ که :
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم 
که همین دوست داشتن زیباست
و از این دیدگاه هر کسی عشق ورزی بیشتری کند باشد توانا تر هم هست چرا که عشق ورزی تلاشی است برای داشتن نداشته ها 
و خوشا به حال آنان که عشق ورزی هدف زندگیشان باشد حال چه عشق ورزی به یک زن، کودک، کار، دانش و... یا همه.

 

 

Grey's Anatomy

Meredith: Maybe our old wounds teach us something. They remind us where we've been and what we've overcome. They teach us lessons about what to avoid in the future. That's what we like to think. But that's not the way it is, is it? Some things we just have to learn over and over and over again.

لحظه ای که باید درش ماند و مرد

این همان لحظه ای است که باید درش ماند ، مرد و کاش،کاش زندگی دکمه توقف داشت .دیگر مهم نیست که هستی، که بوده ای و فردا برایت چه نقشه ای کشیده است. مهم، بودن الان توست در میان دستهایم که داشت دوست داشتن را فراموش می کرد،  به چشمهایم که بغض فروخورده تنهایی را مدت ها بود به های های در آغوش پذیرنده ای رها نکرده بود وبه سینه ام که قرار آرام هیچ سری نبود .

وای باران باران/ وبلاگ روزبه

عشق، حماقت و دوست داشتن

ما عاشق می شیم. وقتی عاشق شدیم باید انتخاب کنیم که می خوایم به عشقمون بها بدیم یا نه. آدما نظرات مختلفی درباره ی عشق دارن. بعضیا عشق رو در حد یه چیز مقدس بالا می برن و بعضیا در حد اثرات تغییرات هورمونی پایین میارنش...  عشق اکثر اوقات یا شاید همیشه آدم ها رو به موجودات احمقی تبدیل می کنه. بعضی ها از اینکه موجودات احمقی شدن بی اطلاع ان اما بعضی ها هم می دونن به موجودات احمقی تبدیل شدن. این حماقت لزومن بد نیست اما گاهی  اعتماد به نفس آدم رو از بین می بره. باعث می شه فکر کنی هیچی از خودت نداری و هیچ تصمیمی رو به تنهایی نمی تونی بگیری. باعث می شه احساس بی هویتی کنی چون بیشتر از خودت داری به یه آدم دیگه فکر می کنی، حتی بیشتر از آینده و خوشبختی خودت داری به آینده و خوشبختی اون فکر می کنی. خودت رو با وجود اون تعریف می کنی. اینجاست که نه تنها تو خودت رو به یه موجود احمق تبدیل می کنی بلکه عشقت هم احمقانه می شه.

شریعتی یه مطلبی داره درباره ی عشق و دوست داشتن که یه جایی می گه «عشق یک فریب بزرگ و قوی است دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق»، شل سیلوراستاین هم یه قصه داره به اسم «آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ» که می خواد بگه هرکسی باید هویت خودش رو داشته باشه و بتونه رشد کنه و راه خودش رو پیدا کنه. جبران خلیل جبران هم می گه «دوست بدارید، اما عشق را به زنجیر بدل نکنید، از نان خود به هم بدهید اما هر دو از یک نان نخورید، و در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک، که ستون های معبد به جدایی استوارند و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند».

 این ها و خیلیای دیگه می دونستن تو عشق یه ایرادی وجود داره. بعضی چیزا فقط به درد قصه ها می خوره، مثل لیلی و مجنون یا رومئو و ژولیت. برای همین هم هیچ قصه ای وجود نداره که زندگی آدمایی با عشق های مجنون وار رو نشون بده چون فکر نمی کنم لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد زندگی های جالبی می داشتن، فکر نمی کنم عشق هاشون ماندگار می موند و می تونست از پس مشکلات زندگی بر بیاد. برای همین آخر قصه ها مرگ میاد و این دلداه ها رو از هم جدا می کنه. این جور عشق ها برای آدم های زمینی بی فایده است. هیچ چیز رو درست نمی کنه...هیچ کس رو آروم نمی کنه...هیچ همراهی توش نیست...کسی از خودش هویت و فردیت نداره... رابطه ای به معنای واقعی وجود نداره... کسی اونجا نیست که حتی باهات حرف بزنه و ببینه تو واقعن کی هستی.

خلاصه اینکه عشق آدم رو احمق می کنه چون آدم رو به یه موجود محدود و ناکامل دیگه وابسته می کنه. این البته گاهی خیلی هم خوبه چون تو این دنیای شلوغ و نامهربون ما نیاز داریم تا کسی رو دوست داشته باشیم و دوستمون داشته باشن. نیاز داریم کسی به ما توجه کنه و با ما مهربون باشه و خودمون هم احساساتمون رو بیرون بریزیم و آغوشمون رو به روی کسی باز کنیم...و اتفاقن نیاز داریم اون کس ناکامل باشه، مثل خود ما، تا ما رو بفهمه و ما بفهمیمش. اما همیشه باید خودمون باشیم و نباید وجودمون رو، عزت نفسمون رو و شادیمون رو به خاطر آدم دیگه ای از دست بدیم. ما نباید بخوایم کسی برای ما بمیره و خودمون هم برای کسی نمی میریم.