بوسه

 اینجا ابراز احساسات اگر وجود داشته باشه بی پروا و آشکار نیست. کسی که آشکارا ابراز احساسات می کنه باید بترسه از اینکه مسخره بشه و مورد ملامت قرار بگیره. این ملامت می تونه لباس منطقی تنش باشه که« طرف رو پر رو نکن» یا می تونه مستقیم باشه که «این لوس بازیا چیه» یا می تونه رنگ سرزنش به خودش بگیره که «شورش رو در نیارین» یا زشته و عیبه. این ها تازه در حوزه ی روابط خانوادگی و دوستانه دیده میشه تو خیابون و کوچه که اصلن حرفش رو نزن. نمی فهمم چرا برای مردم ما انقدر سخته که با بعضی چیزهای طبیعی، نیازهای طبیعی، طبیعی برخورد کنن. تو بلاد غرب اما وقتی بعضی ایرانی های تازه به فرنگ رفته مواجه میشن با در آغوش گرفتن ها و بوسه های تو ملا عام نگاه هاشون سرزنش آمیز نیست، پر از ولع و خواستنه و گاهی حتی دوربین هاشون روشن می کنن و از این منظره ها عکس و فیلم می گیرن، انگار این منظره ها رو جای دیگه ای نمیشه دید... 

FAMOUS BLUE RAINCOAT  

عادت دارم آهنگی که دوست دارم 100 بار گوش می دم تا سیر شم اما ترانه ی «بارانی آبی معروف» کوهن رو از دیروز هر چقدر گوش می دم سیر نمی شم. غمی که تو این ترانه هست، شعرش که به صورت یک نامه است، خصوصیات نویسنده ی نامه وقتی بهش فکر می کنی با صدای فوق العاده و خاص کوهن ترکیبی رو می سازه که آدم رو با خودش می بره. جوان بائز و چند نفر دیگه هم این آهنگ رو بازخوانی کردن ولی هیچکدوم به این زیبایی و با احساسی نیست. انگار کوهن خودش نامه رو نوشته باشه و حالا داره می خوندش...

Artist(Band):Leonard Cohen

It's four in the morning, the end of December
I'm writing you now just to see if you're better
New York is cold, but I like where I'm living
There's music on Clinton Street all through the evening.

I hear that you're building your little house deep in the desert
You're living for nothing now, I hope you're keeping some kind of record.

Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?

Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You'd been to the station to meet every train
And you came home without Lili Marlene

And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody's wife.

Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see Jane's awake --

She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I'm glad you stood in my way.

If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.

And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear

Sincerely, L. Cohen

 

روزی کرشمه‌ای کن ای یار برگزیده

نامجو بعد از مدت ها باز آهنگی داد بیرون که دلت بخواد بارها پشت سر هم گوشش بدی و کلی احساساتی بشی. دستت درد نکنه واقعن.


مرتبط

ما آدم های حاشیه نشین (آمستردام3)

به طور کلی اونجا چیزی که خیلی آدم رو به فکر می اندازه این احساسه که خیلی از دغدغه های ما واقعن حاشیه ای و بی اهمیته. ما خیلی زیاد به اعتقادات، سیاست و خبرهای بی اهمیت (مثل اتفاقی که تو بازی پرسپولیس افتاده) فکر می کنیم، درباره شون بحث می کنیم و وقت صرف می کنیم، اونجا افراد به مهارت ها و زندگیشون می رسن. در واقع به نظر من اونجا مردم وقت بیشتری رو به خودِ زندگی اختصاص می دن و انقدر درباره اش حرف نمی زنن. دانشجوها ساعت های زیادی رو توی کتابخونه ها هستن و به رشته ی تحصیلی که انتخاب کردن خیلی اهمیت می دن. داشتن کار دانشجویی  و زندگی مستقل بعد از رفتن به دانشگاه به نظر من یک امتیاز خیلی بزرگ برای جوون های اونجاست چون مسئولیت پذیری رو یاد می گیرن و همین طور احترام رو چون خیلی از گارسن ها یا فروشنده ها در واقع دانشجو هستن که بعد از اتمام تحصیلشون وکیل و پزشک و مهندس میشن.

یکی دیگه از چیزهایی که خیلی به چشم میاد برابری زن و مرد توی کار های مختلفه. من اونجا راننده ی اتوبوس زن دیدم و قایقی هم که ما رو تو رودخونه گردوند راننده اش زن بود. فکر می کنم محدودیت هایی که زن ها تو ایران دارن برای اون ها باور نکردنی باشه. البته این رو هم اضافه کنم که زن ها از نظر مراحل زندگی مثل مردها هستن یعنی یک زن بعد از 18 سالگی مستقل میشه و کار می کنه و این انتظار وجود نداره که فقط مرد باید هزینه های زندگی رو بده و زن ها به مردها به چشم بانک خصوصی شون نگاه نمی کنن در عین حال برای زن ها به اندازه ی مردها فرصت شغلی وجودداره و بهشون بها داده میشه و مثل یک انسان بالغ و مفید بهشون نگاه میشه.

کلن به زندگی خودمون که نگاه می کنم حس می کنم ما با حاشیه ها زندگی می کنیم و پیر میشیم بدون اینکه معنی زندگی رو فهمیده باشیم.  

 

محدود (آمستردام 2)

یکی از چیزایی که تو آمستردام نظرم رو به خودش جلب کرد زن ها و دخترهایی بودن که حجاب کامل داشتن. وقتی پرسیدم فهمیدم که اکثر این دخترها مراکشی هستند و نکته ی جالب این بود که فشار خانوادگی و فرهنگی روی این ها انقدر زیاد بود که با وجود زندگی در هلند، یک کشور آزاد، خیلی هاشون بدون خواست باطنی حجابشون رو رعایت می کنن. بعضی از این دخترها وقتی به بار می رن توی دستشویی لباس هاشون رو عوض می کنن و با ظاهر کاملن متفاوت تو بار می شینن و بعد موقع رفتن دوباره توی دستشویی به ظاهر اول برمی گردن و می رن خونه.

اینکه قدرت فرهنگ می تونه چقدر زیاد باشه رو تو یک سرزمین آزاد خیلی بهتر میشه درک کرد. اینجا توی ایران خیلی ها نظرشون اینه که با یک شرایط سیاسی متفاوت حتمن همه چیز تغییر می کنه اما قدرتِ افکار خود مردم رو ندیده می گیرن. مثلن بعضی خانواده های ایرانی تو هلند دخترهاشون رو خیلی محدود می کنن به طوری که مثل همین جا بعضی دخترها برای رسیدن به آزادی های معمولی بدون شناخت درست از طرف مقابلشون تن به ازدواج می دن. درسته که شرایط همیشه عامل بسیار مهمی در شکل گیری آدم ها ست اما وقتی توی یک کشور کاملن آزاد با همچین صحنه هایی مواجه می شی فکر می کنی چقدر فرهنگ ما جای کار داره و چقدر ما هر جای دنیا که باشیم ممکنه به محدود فکر کردن خودمون ادامه بدیم.

آمستردام

سفر آدم رو زنده می کنه به خصوص وقتی مدت زیادی تحت فشار و استرس باشی. این مدت آمستردام بودم و به یکی دو تا شهر اروپایی دیگه هم سر زدم که شاید بعد درباره ی اونا هم چیزایی نوشتم.

مردم هلند رفتار دوستانه ای دارن و خوش اخلاقن. قدهای بلندی دارن و یه سیستم زندگی منظم. مغازه های آمستردام اکثرن تا ساعت 6 تا 7 می بندن، البته رستوران ها و کافه ها تا دیروقت بازن.

  میدون «دام» آمستردام میدونه معروف آمستردامه که پر از توریسته و آدما با زبونای مختلف رو اونجا میشه دید. آمستردام شهریه که از سطح دریا پایین تره و با کانال های زیادی که توی شهر وجود داره آب رو کنترل می کنن. 

هلند کشوریه که به یه پارک بزرگ تشبیه شده چون تقریبن همه چیز در این کشور ساخته ی دست بشره. دریا رو کم کم خشک کردن و این کشور رو ساختن، مثلن جنگل ها بکر نیستن و همه طراحی شده ان. قانونمندی کاملن توی آمستردام مشخصه. برای عابرین پیاده هم جریمه وجود داره. به معلولین خیلی اهمیت داده می شه، توی پارکینگ ها برای افراد با صندلی چرخ دار جاهای خاصی در نظر گرفته شده که به درهای اصلی نزدیکتره و بقیه ماشین ها در این مکان ها اجازه پارک ندارن. چراغ عابر پیاده وقتی سبز می شه همراه با صداییه برای نابیناها تا متوجه بشن چراغ سبزه و می تونن از خیابون رد شن. خیلی جاها آدمای نابینایی دیده می شن که سگ راهنما دارن. همین طور صندلی های چرخدار برقی که باهاش به راحتی تردد می کنن.

 دوچرخه مثل نماد آمستردام می مونه بس که توی این شهر دیده می شه.آمستردام لاین مخصوص دوچرخه داره که ماشین ها اجازه ندارن وارد اون لاین بشن. بعضی جاها هم دوچرخه کرایه میده که اکثر این دوچرخه ها زرد یا قرمز هستن. هزینه تاکسی و پارکینگ بالاست و جای پارک توی خیابون خیلی کم برای همین بیشتر از ترن شهری استفاده می شه که خیلی منظم و سر ساعت حرکت می کنه.

مالیات در هلند بالاست. افراد باید بین 35 تا 52 درصد حقوقشون رو مالیات بدن. اداره مالیات یک نهاد بسیار قوی در هلنده که هیچ نهادی حتی خود ملکه هم نمی تونه باهاش در بیفته. اما به جاش تامین اجتماعی در هلند خیلی قویه. میشه گفت که هلند آدم بدبخت نداره چون اگر نتونی کار کنی دولت بهت حقوق میده تا زمانی که بتونی کار کنی یا اگه زبان بلد نباشی تا وقتی زبان یاد بگیری دولت بهت کمک می کنه. بیمه هزینه ای رو برای هزینه های درمانی و 10 جلسه مراجعه به روانشناس میده. درباره ی دندونپزشکی اینطور که فهمیدم حدودن هر 6 ماه یک بار اگر مراجعه نکنی از مطب بهت زنگ میزنن که نوبت چکاپت شده. کلن در هلند روی پیشگیری خیلی کار میشه.

مصرف ماریجوانا در هلند برای افراد بالای 18 سال آزاده اما فقط باید در مکان هایی به نام کافی شاپ استفاده بشه ولی نکته ی جالب اینه که کمترین مصرف ماریجوانا در اروپا هم متعلق به هلنده اما از کشورهای دیگه خیلیا برای همین آزادی به هلند می آن. مردم هلند زندگی های ساده ای دارن و خیلی دنبال تجملات نیستن. هلندی ها انگلیسی رو به خوبی صحبت می کنن و راحت می تونی با همه شون انگلیسی حرف بزنی. همین طور خیلی هاشون می تونن یک یا دو تا زبون دیگه رو تا حدودی بفهمن یا صحبت کنن. هلندی ها کنکور ندارن اما به جاش امتحانی دارن که در 12 سالگی ازششون گرفته میشه در واقع هلندی ها 3 نوع دیپلم دارن 4 ساله، 5ساله و 6 ساله  که فقط کسانی که دیپلم 6 ساله دارن می تونن مدارج بالای تحصیلی رو طی کنن.کلاس ششم یا همون 12 سالگی امتحانی گرفته میشه طی 4 روز که سرنوشت بچه ها توش مشخص میشه. به نظر من این روش خوبی نیست چون بچه ی 12 ساله واقعن نمی دونه این امتحان چقدر مهمه. یک اشکال بزرگ در سیستم انتخاب رشته ی دانشگاهی هلند اینه که بعضی رشته ها مثل دندانپزشکی به صورت قرعه کشی دانشجو می گیرند و فقط سه سال می تونی توی این قرعه کشی شرکت کنی.

یک جاذبه ی توریستی دیگه برای خارجی ها در هلند محله ی Red Light آمستردامه. توی این محله زن ها با لباس زیر پشت ویترین ایستادن و کسانی که تمایل دارن می تونن زنی رو که می خوان برای اون شب انتخاب کنن. دولت به این فعالیت هم مثل شغل نگاه می کنه و این زن ها باید مالیات پرداخت کنند. شاید تنها جنبه ی مثبت همچین محله ای این باشه که همه ی آدم هایی که متقاضی چنین سرویس هایی هستن تو همین محل جمع میشن و برای کس دیگه ای مزاحمت ایجاد نمی کنن اما در کل ناراحت کننده است از نظر من.

فکر می کنم هلند برای کسی که دنبال آرامش توی زندگی باشه کشور مناسبی برای زندگی کردن باشه، یه زندگی ساده و آروم بدون تجملات و زرق و برق هایی که خیلی از ایرانی ها بهش عادت دارن. همین طور فکر می کنم کشور خوبی برای بچه بزرگ کردن باشه چون مهارت های زیادی به بچه ها تو مدرسه آموزش داده میشه و از نظر اخلاقی هم بچه ها باصداقت و ساده بار میان و اعتماد به نفس زیادی بهشون داده می شه اما برای کسانی که می خوان خیلی پولدار باشن احتمالن جای ایدآلی نیست چون نصف حقوقشون رو باید مالیات بدن، فکر می کنم برای همچین کسانی آمریکا بهترین جا باشه.

فعلن چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه که بگم!

مادرها ودخترها

یک تحقیقی باید بشه درباره ی نسل مادرهای ما و نسل ما که دخترهاشونیم. مادرهای ما ما رو با کلی تابو بزرگ کردن. برای ما از خیلی چیزها اصلن حرف نزدن. در عین اینکه می خواستن از مادرهاشون تبعیت نکنن و مدرن باشن اما با همون زیربنا با ما رفتار کردن. یک مقاله ای به مناسبت اول مهر توی اینترنت خوندم، درباره ی این بود که ما چه سختی هایی تو دوران مدرسه کشیدیم. جوری با ما رفتار شد که زن بودنمون رو دوست نداشته باشیم، درباره ی بدنمون هیچی ندونیم و حتی از وجودش خجالت بکشیم. من فکر می کنم این ها از مدرسه شروع نشده بود، از مادرهامون شروع شده بود. مادرهایی که حتمن مثل ما و بیشتر از ما تحت فشار و با احساس گناه بزرگ شدن و محکوم بودن به اینکه زندگی هاشون رو دوست داشته باشن، به هر قیمتی. شاید برای همین مشکلات ما به نظر اون ها «مشکل» نمی اومدن چون «زن» کسی بود که باید سختی ها رو تحمل می کرد اون هم به تنهایی و بدون حمایت چون این کاری بود که مادرهای ما کرده بودن. شاید برای همینه که مامانم یه جمله رو همیشه تکرار می کنه: «زندگی سخته» و فکر می کنه همه قراره سختی بکشن تا به ساده ترین چیزها تو زندگیشون برسن.