یک تحقیقی باید بشه درباره ی نسل مادرهای ما و نسل ما که دخترهاشونیم. مادرهای ما ما رو با کلی تابو بزرگ کردن. برای ما از خیلی چیزها اصلن حرف نزدن. در عین اینکه می خواستن از مادرهاشون تبعیت نکنن و مدرن باشن اما با همون زیربنا با ما رفتار کردن. یک مقاله ای به مناسبت اول مهر توی اینترنت خوندم، درباره ی این بود که ما چه سختی هایی تو دوران مدرسه کشیدیم. جوری با ما رفتار شد که زن بودنمون رو دوست نداشته باشیم، درباره ی بدنمون هیچی ندونیم و حتی از وجودش خجالت بکشیم. من فکر می کنم این ها از مدرسه شروع نشده بود، از مادرهامون شروع شده بود. مادرهایی که حتمن مثل ما و بیشتر از ما تحت فشار و با احساس گناه بزرگ شدن و محکوم بودن به اینکه زندگی هاشون رو دوست داشته باشن، به هر قیمتی. شاید برای همین مشکلات ما به نظر اون ها «مشکل» نمی اومدن چون «زن» کسی بود که باید سختی ها رو تحمل می کرد اون هم به تنهایی و بدون حمایت چون این کاری بود که مادرهای ما کرده بودن. شاید برای همینه که مامانم یه جمله رو همیشه تکرار می کنه: «زندگی سخته» و فکر می کنه همه قراره سختی بکشن تا به ساده ترین چیزها تو زندگیشون برسن.