یک نفر میاد
که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من
تشنه بوییدنشم
مصایب یک زن
وقتی یه مرد رانندگی می کنه، هیچوقت نمی گن «راننده اش مرده دیگه»، تازه ممکنه بگن«مثه زن ها رانندگی می کنه». وقتی یه مرد پست بالاتری توی اداره می گیره یک اتفاق عادی افتاده، درسته که تو همه ی اداره ها پدیده ی «زیرآب زنی» وجود داره اما همه(حتی خود زن ها) از نظر ذهنی اون مرد رو برای اون پست می پذیرن، اما اگر زنی پست بالاتری بگیره خیلی تلاش می شه تا یک مرد رو جایگزینش کنن و برای زیر آب زدن، زن بودنش کافیه. به طور کلی در ذهن مردم (حتی زن ها) «زن بودن» مساوی با عملکرد پایین تره.
تعداد بیشتره مردها نسبت به زن ها در یک سازمان یک امر طبیعیه، برداشت تبعیض آمیزی ازش نمی شه حتی اگر تعداد تحصیل کرده های زن تو اون کار از تعداد مردها بیشتر باشه و تعداد کار بیشتر برای مردها نه تنها تبعیض آمیز به نظر نمی آد بلکه یک «حق» برای مردهاست چون مسئولیت خانواده با مرده، اما تعداد بیشتر زن ها در سازمان تبعیض در حق مردها به نظر می آد.
به طور کلی زن ها از نظر جامعه موجوداتی هستن که در صورتی که امکانات و شغل برای مردان کافی باشه می شه به امکانات و شغل برای اون ها فکر کرد و حقی براشون در نظر گرفت و کار کردن بیشتر جنبه ی «سرگرمی»، «وقت پر کردن» و «کمک» به درآمد مرد در خانواده رو داره. اکثریت زن ها هم به کار کردن و کسب درآمد به عنوان الویت زندگی و جنبه ی مهم زندگیشون نگاه نمی کنن و خیلی از خانوم های شاغل هم به دنبال یک شغل سبک هستند که فقط درآمدی داشته باشن ولی خیلی وقتشون رو نگیره و پیشرفت شغلی، هویت شغلی و اهمیت به کار اون معنایی که برای اکثر مردها داره رو برای اکثر زن ها نداره.
همه ی این ها برمی گرده به انتظارات جامعه ی مردسالار از زن (و همین طور مرد) و تعریفش از «زنِ خوب» که او زنیه که زندگی خانوادگی بهتری داشته باشه و «مرد خوب» که مردیه با درآمد بالا و شغل مناسب و آینده ی درخشان از نظر کاری.
اما این زن ها هستن که در زندگی، هر روز زیر سوال می رن نه مردها. حتی برای نسبت دادن صفات بد به مردها از صفات یا کلمه های زنانه استفاده می شه، مثل «زن صفته»، «مثل دخترا می مونه»، «مثل زن ها رانندگی می کنه» و همه ی فحش هایی که افراد به فامیل مونث هم توی دعواها می دن و نه به همدیگه یا حتی از کلمه ی «زائو» برای فحش دادن استفاده می شه و خیلی کلمه های دیگه که شاید الان به ذهنتون رسیده باشه.
این ها انقدر برای قشرهای مختلف جامعه (نه فقط قشرهای پایین تر) عادی شده که پیام تلویحی اش نادیده گرفته می شه. این ادبیات نشون دهنده ی دست کم گرفتن زن ها و بی احترامی به اون ها در ناخودآگاه افراد و ناخودآگاه کل جامعه است و تاثیر چشمگیری روی همه ی جنبه های زندگی زن ها و تربیت دخترها داره و همچنان اون ها رو عقب نگه می داره و از یک زندگی مستقل و آزاد و به عهده گرفتن مسئولیت به عنوان یک انسان مستقل دور می کنه.
این عشق ، چه عشق است ؟ ندانیم که چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند ؟
از مستی این باده که هر روز فزون است
ماهی ست نهان بر سر این بحر پریشان
کاین موج سر آسیمه بلند است و نگون است
حالی و خیالی ست که بر عقل نهد بند
این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است ؟
آن تیغ کجا بود که ناگه رگ جان زد؟
پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است
با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت
پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است
با زلف تو کارم به کجا می کشد آخر ؟
حالی که ز دستم سر این رشته برون است
سایه ! سخن از نازکی و خوش بدنی نیست
او خود همه جان است که در جامه درون است
برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز
آن بخت که می خواستی از وقت ، کنون است
با خلعت خاکی طلبی طلعت خورشید
رخساره بر افروز که او اینه گون است
ما طلافروش های با اخلاق
امروز رفتم سرویس طلایی که خریده بودم پس دادم چون اتحادیه ی طلا و جواهر گفت 400 تومن بهم گرون فروختن و برلیانش هم کیفیت پایینی داره. تو اتحادیه می تونستی بفهمی که وضعیت بازار طلا چقدر بی در و پیکره. آقایی بود که سرویسش رو یک و نیم ملیون تومن بهش گرون فروخته بودن، به یه آقایی سکه ی تقلبی فروخته بودن، یه خانمی موقع فروش دستبندش فهمیده بود که قفل دستبند بدله، به یه خانم دیگه 2 قیرات برلیان رو جای 4قیرات فروخته بودن.
به هر حال خوبیه قضیه اینجا ست که یک «اتحادیه ی طلا و جواهر» وجود داره که میشه بهش مراجعه کرد و واقعن هم تاثیر داره و پیگیری می کنن، بدیه قضیه هم اینجاست که خیلیا ازش خبر ندارن و اونایی هم که خبر دارن فقط در صورتی که خود مراجع کننده بخواد می تونه بره تعزیرات و شکایت کنه و در واقع مشکل به صورت شخصی حا میشه ولی اون طلا فروش طلا رو از من پس می گیره و به یه بنده خدای دیگه گرون می فروشه در حالیکه شاید بهتر باشه طلا فروشی های متخلف تذکر یا نمره منفی بگیرن و بعد از چند بار تذکر جلوی فعالیتشون گرفته بشه یا یه جایی اسامیه طلا فروشی های برتر و با وجدان لیست بشه تا مردم بیشتر از اونا خرید کنن.
به هر حال ملت رزمنده آگاه باشید که همچین جایی هست برید طلاهاتون رو نشون بدید تا بفهمید چقدر سرتون کلاه رفته...و اگه سرتون کلاه رفته برید شکایت کنید که آخرش نخواید بگید «از ماست که بر ماست» و هی غر بزنید، یعنی سعی کنید یک حرکتی در راستای بهتر شدن اوضاع بکنید جای غر زدن. با امید به اینکه کمتر سر خودتون و مردمانی رو که دوستشون دارید رو کلاه بذارن...
ما آدم های با اخلاق
این مدت که همش دنبال خرید برای خونه ام واقعن احساس می کنم داریم تو جنگل زندگی می کنیم. قبلن این احساس رو داشتم که اینجا مثل جنگله اما به عمق فاجعه پی نبرده بودم. از خرید مبلمان گرفته تا قاشق چنگال اصلن نمی تونی بفهمی جنسی که داری می خری چیه، تقلبیه یا اصله، کجاییه، کیفیتش خوبه یا نه، داری با قیمت مناسب می خری یا نه. یعنی تو این دو هفته از خودمون کاملن ناامید شدم. قضیه اصلن دولت و سیاست نیست، قضیه خودمونیم. ما ملت دروغگوی متقلبی هستیم که روزها از هم می دزدیم و شب ها تخت می خوابیم
فروغ
کتاب اولین تپش های عاشقانه ی قلبم که نامه های فروغ به پرویز شاپور هست رو چند وقت پیش خوندم. این نامه ها خیلی روم تاثیر گذاشتن. فروغ من رو تحت تاثیر قرار می ده و در عین حال باعث میشه خیلی براش ناراحت بشم. منی که از بیرون گود تماشا می کنم و سال های دور رو مجسم می کنم و برای رسیدن به علت رنج های فروغ فقط نامه های فروغ و شنیده ها رو دارم می تونم این طور نتیجه گیری کنم: فروغ خانواده ی ناآرومی داشت، خانواده ای که بهش محبت نکردن و استعداد فروغ رو نفهمیدن، نه تنها نشناختنش بلکه تلاشی هم برای شناختش نکردن و وقتی هم خودش در برابر همه ی سختی ها ایستاد، شعر گفت، چاپ کرد و معروف شد، گفتن فاسد شده و وقتی به ایتالیا رفت مسخره اش کردن. هیچ وقت بهش اعتماد به نفس ندادن و این زن خودش سعی کرد راه خودش رو پیدا کنه. دلیل خیلی از حالت های عصبی و افسرده ی فروغ همین هاست و بعد از اون (شاید هم قبل از اون) اجتماعی که زن رو، زنی که ازدواج کرده و زندگی خانوادگی تشکیل داده رو به دلیل پیشرفت و جاه طلبی در منگنه قرار می ده و اون رو مجبور می کنه تا یکی از این دو رو انتخاب کنه. درباره ی پرویز شاپور می تونم انقدر بگم که به هر حال مردی نبود که راه فروغ رو هموار کنه. در واقع هر آدمی ، چه مرد و چه زن، به درد زندگی با آدم هایی که روح آزادی دارن نمی خورن. پرویز شاپور (شاید) آدم خوبی بوداما مرد زمانه ی خودش بود و باید با زن زمانه ی خودش هم ازدواج می کرد. چیزی که تو نامه های فروغ آزار دهنده است اینه که فروغ بارها خودش رو بابت جاه طلبیش ملامت می کنه و از خدا می خواد که شبیه زن های دیگه قانع و راضی باشه. خودش رو به خاطر آرزوهاش زن بدی می دونه. از پرویز شاپور تشکر می کنه که اون رو تحمل کرده و البته اینطور که پیداست شاپور هم احساس می کرده که داره به فروغ لطف می کنه.
سنگینی بار اجتماع و فرهنگ از اونجا بیشتر به چشم می آد که می بینی این دونفر قبل از ازدواج به دلیل رسوم و فرهنگی که برای ازدواج وجود داره و بعد از ازدواج به دلیل همه ی کلیشه های جامعه درباره ی زن و مرد در زندگی خانوادگی بیشترین مشکلات رو دارن. اما بعد از طلاق باز هم این دو با هم نامه نگاری می کنن و پرویز شاپور بارها به فروغ کمک می کنه. این مساله باعث می شه به این نتیجه برسم که بدون فشارهای اجتماعی و معنای کلیشه ایه ازدواج و بار مالکیتی که اون زمان ازدواج داشته (و هنوز هم بین خیلی از زوج ها وجود داره) و همه ی انتظارات جامعه از زن، شاید این دو نفر می تونستن دوستان خوبی برای هم باشن. واقعن فرهنگ و افکار جامعه می تونن خیلی از چیزها رو نابود کنن.
از نظر من فروغ نماد زنیه که به خاطر اینکه می خواد طبق عادات اجتماعی مرسوم زندگی نکنه و آزاد و مستقل باشه و به آرزوهاش برسه، همیشه رنج می کشه و همیشه زندگیش پر از رنج و تاریکی و افسردگی و احساس تنهاییه. فروغ نماد زنیه که فهمیده نشده، بهش توجه نشده و فقط ازش خواسته شده که به اون شکلی در بیاد که فرهنگ و جامعه از یک زن خوب انتطار داره.
نمی دونم تا حدود ده سال بعد از نوشته شدن این نامه ها، آیا هنوز فروغ خودش رو برای اینکه یک «زن خوب» نبود ملامت می کرده یا نه؟ یا فهمیده بوده که اشکال از قانع نبودن اون نیست بلکه از کوچیکی ظرفیت مردم زمانه اشه؟ امیدوارم فهمیده باشه.
فروغ خودش خیلی چیزها رو به خوبی می فهمید اما به نظر میاد از اینکه زن معروف و هنرمندی می شه همیشه خودش رو سرزنش می کرد. شاید برای همین عاشق ابراهبم گلستان میشه چون بالاخره کسی پیدا می شه که فروغ رو همون طور که هست بپذیره و حتی بخواد به رشد و بالندگیش کمک کنه.
شاید فروغ آخر به این نتیجه رسیده باشه که:
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
شعله ای بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
تولدت مبارک فروغ...
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم .