مجله خط خطی روی نت

مجله ی خط خطی رو از این به بعد می شه روی اینترنت خرید.

 کلی داریم مثل خارج می شیم! 

دانشگاهی که دانشگاه نیست

بعد از چند ماهی باز رفتم دانشگاه تا بالاخره شاید کارهای فارغ التحصیلی رو با یک سال تاخیر انجام بدم. اطلاعات پایان نامه ام رو باید وارد سایت Irandoc  می کردم برای همین مجبور شدم برم سایت دانشکده. سایت قبلن دو قسمت بود، قسمتی که ارشدها و بچه های دکترا می نشستن و قسمتی مربوط به بچه های لیسانس بود اما دو قسمت از هم جدا نبود و همه یک جا می نشستیم. حالا هم دوقسمت بود اما دو قسمت رو با پرده از هم جدا کرده بودن و دخترها باید پشت پرده می نشستن. یه حالت بدی داشتم وقتی رفتم پشت پرده تا از کامپیوتر استفاده کنم. موقع استفاده از اینترنت فهمیدم اینترنت سهمیه بندی شده، هم برای دانشجوها و هم برای اساتید. اینکه در یک محیط علمی و پژوهشی اینترنت برای اساتید سهمیه بندی باشه شبیه به شوخیه.

برای گرفتن یه سری امضا باید می رفتم ساختمون اداری دانشگاه. اونجا هم اینترنت محدود شده بود. بعضی کارمندها فقط از ساعت 12 تا2 اینترنت داشتن و اون هم فقط اینترنت ملی بود.

نمی دونم داریم به کجا می ریم و قراره تبدیل به چی بشیم، شاید عربستان یا کره شمالی اما برای منی که 10 سال پیش هم تو همین دانشگاه درس خوندم و اون روزها رو هم تجربه کردم، و دیدم که می شه تو محیط علمی، به علم اهمیت داد و علمی رفتار کرد و لذت برد خیلی سخته که ببینم محیط همون دانشگاه انقدر عوض شده و دغدغه اش از علم و آموزش به تفکیک جنسیتی و تظاهر برای رسیدن به منصب و افتخارات توخالی تبدیل شده. از اونهمه برنامه های مختلف و متنوع دوران دانشجویی 10 سال پیش که همه جور آدمی می تونست توشون فعالیت کنه و بنویسه و حرف بزنه و تئاتر درست کنه، غیر از برنامه های بسیج چیزی نمونده. همه دانشگاه رو فقط حرف های یک دسته پرکرده و از هیچ تنوع و تفاوتی تو برنامه های دانشگاه خبری نیست. فکر نمی کنم این دانشگاه دیگه بتونه چیزی به کسی اضافه کنه. این دانشگاه دیگه دانش-گاه نیست.

تیشه به ریشه ی خودمان


خانه اتحادیه یا خانه امین السلطان که می شه گفت آخرین بازمانده از خانه های قدیمی لاله زاره به مزایده گذاشته شد.

وقتی دبیرستان می رفتم فکر می کردم«تاریخ» یه درس اضافه است. البته از بعضی قسمت هاش خوشم می اومد. الان فکر می کنم تاریخ اضافه نیست، خیلی مهم و خیلی جالبه. شاید بیشتر از همه وقتی حس علاقمندی به ایران درمن پررنگ شد که رفتم هلند. هلند قشنگ و تمیز بود و قوانین قوی و جالبی داشت که برای منی که از ایران اومده بودم خیلی جذاب به نظر می رسید. آمستردام پر از توریست های خارجی بود که با زبون های مختلف حرف می زدن. از سر تا ته هلند شاید بیشتر از 3 ساعت را ه نبود. همه جا سرسبز بود. هلند کوه یا کویر نداشت. آثار باستانی خاصی نداشت. غذای خاصی به عنوان غذای هلندی نداشت. یک جور شیرینی هایی شبیه به بیسکویت داشت که می شد گفت سوغات هلند هستن. صنایع دستی به معنای واقعی نداشت اما مغازه ها پر بود از مجسمه های به شکل آسیاب بادی و کفش روستایی که نماد هلند هستن یا بشقاب هایی که همین ها روشون نقش شده بود و توریست ها حتمن اون ها رو به عنوان سوغات هلند می خریدن. جالب اینجا بود که خیلی از این مجسمه ها چینی بودن. هوای هلند اکثر اوقات ابری و بارونی بود. مغازه ها ساعت 6 می بستن اما رستوران ها و جاهای تفریحی همچنان باز بودن.

همه ی این ها رو که می دیدم ناخودآگاه فکر می کردم، ایران با این تنوع آب و هوایی و داشتن کوه و کویر و جنگل می تونست چقدر توریست داشته باشه. هر کدوم از شهر های ایران درون خودشون یا نزدیکشون یه اثر باستانی، خونه تاریخی، کتیبه، معبد، مسجد قدیمی، قبرستون تاریخی و بالاخره یه اثر مهم برای دیدن دارن. ایران پر از آبشار و دریاچه و دشت و جاهای طبیعی زیبا و دیدنیه. ما اما داریم ذره ذره همه رو از بین می بریم. از معماری باشکوه ما دیگه تو ساختمونا اثری نیست. نمای آجری و کاشی لاجوردی و حوض و گچبری قدیمی نخ نما شدن. الان نمای کامپوزیت مُده و سنگ تراورتن و برج های بلند. به جای فرش دستباف و گلیم و جاجیم خونه ها پر از فرش ترک و ماشینیه. جای چراغ های لاله ی ایرانی رو آباژورهای خارجی گرفته. از ترمه ی یزد هم روی میزها خبری نیست. اگر صنایع دستی نداشتیم و جنس چینی می خریدیم غمی نبود اما داریم و جنس چینی داره صنایع دستیمون رو از بین می بره، اما تقصیر چین نیست، تقصیر ماست.

باز خدارو شکر که الان زنده ام و خیلی از آثار باقی مونده ی ایام قدیم رو دیدم و وقت دارم که ببینم، مثل همین خونه ی اتحادیه. وای به حال بچه هامون که براشون همین نماهای کامپوزیت می مونه و برج ها بتونی. به جای جنگل های شمال هم باید ویلاهای رنگ و وارنگ ببینن. تا اون موقع شاید از دریاچه ها و تالاب هامون هم چیز زیادی نمونده باشه. خوش به حالم که قبل از اینکه خونه ی قدیمی پدربزرگم برای اتوبان سازی تخریب بشه، توش بازی کرده بودم، رو ایوونش نشسته بودم، تو حوضش آب بازی کرده بودم، از درختش توت چیده بودم و طاقچه ها و گچبری ها و درهای چوبی و اتاق هاش رو دیده بودم. برای بچه هامون احتمالن فقط باید تعریف کنیم که همچین چیزایی هم یه زمانی بود، مثل یه خواب شیرین یا یه قصه ی قشنگ.

 

 توضیح کامل درباره ی عمارت و باغ اتحادیه در سفرنویس


برف روی کاج ها

برف روی کاج ها رو دیدم. فیلم خوبی بود چون تونسته بود واقعیت رو تو صورت آدم بزنه. تفکر جامعه درباره ی خیانت مردها رو نشون داده بود، اینکه شاید چیز خیلی مهمی نباشه، شایدتقصیر زن هاست که مردها خیانت می کنن و یه عمر زندگی رو به راحتی به باد می دن و بعد هم طلب بخشش می کنن و می گن پای یه عمر زندگی وسطه. اینکه توی جامعه ی ما نگاه ها (حتی نگاه خود زن ها) وقتی می خوان دنبال مقصر بگردن فقط زن ها رو می بینن و و مردها مثل بچه های نابالغی به نظر می آن که هیچوقت نمی تونن خیلی مقصر باشن. اینکه اگر زنی بخواد زندگیش رو بذاره و بره ممکنه جایی غیر از خونه ی شوهر خیانتکارش نداشته باشه چون خیلی وقت ها حتی خانواده ی زن هم بیشتر نگران شوهر هستن تا دختر خودشون و خوشبختی دخترشون رو تو کنار اومدن با شوهر به هرشکلی می دونن. اینکه حتی زن ها اینطور مواقع پشت زن ها نیستن و اون ها رو تنها می ذارن. اینکه اکثر زن ها فکر می کنن که «کنترل شدن» با «دوست داشته شدن» برابره و اجازه می دن همه ی ابعاد زندگیشون کنترل بشه  و اسمش رو می ذارن «عشق».


آمار طلاق تو ایران طبق اعلام نهادهای رسمی یک از 6 تا ازدواجه و هر سال هم داره بالاتر می ره. خیلی ها نگرانن و به نظرشون بالا رفتن آمار طلاق زنگ خطره و فکر می کنن باید آمار طلاق رو هر طور شده پایین بیارن.  من اما از بالا رفتن آمار طلاق خوشحالم چون چیزی رو به اجبار تو این جامعه ی مریض و زن ستیز عوض می کنه که نهادهای اجتماعی حاضر نشدن برای تغییرش کاری انجام بدن. زن ها و مردهایی که مجبور می شن رو پای خودشون بایستن و بفهمن ازدواج مثل قدیما ساده نیست و قرار نیست هر چیزی رو تحمل کنیم تا زیر یه سقف بمونیم چون دیگه زیر یه سقف موندن ارزش نیست، چون الان به مرور زمان این «آدم ها» هستن که ارزشمند شدن، چه زن باشن و چه مرد. شاید جامعه ونهادهای احتماعی کم کم یاد بگیرن به آدما اهمیت بدن و احترام بذارن.

 

پیش به سوی انقلاب 4 (تقویم شاهنشاهی)

 

«یک سال پس سایه گذاری حزب رستاخیز، روزی من و میلیون ها ایرانی دیگر از خواب برخاستیم و متوجه شدیم که شاه، تقویم مسلمانان را بی اعتبار خوانده است. تقویم جدید که همه چیز را در ایران مثل روزهای تولد، ایام مقدش مذهبی و رویدادهای تاریخی، تحت تاثیر قرار می داد، نه براساس هجرت پیامبر به مدینه، بلکه بر مبنای سال آغاز پادشاهی در ایران محاسبه شده بود.

در واقع تقویم جدید، حمله به روحانیون محسوب می شد. شاه با انجام دادن آن کار ادعا می کرد که تقویم مسلمانان، مناسب جامعه ی پیشرفته و جدید او نیست. کار او درست مانند این بود که روزی رییس جمهور آمریکا یا پادشاه انگلستان اعلام کنند که تقویم مسیحی دیگر ارزشی ندارد و مثلاً امسال سال 1976 نیست، بلکه سالی است که کسی چیزی درباره اش نشنیده است.... شاه ایران را اسباب بازی خود به حساب می آورد، در واقعارتباط خود را با احساسات مردم از دست داده بود.»

از کتاب دختر ایران، خاطرات ستّاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری اجتماعی ایران)

جامعه معنوی گرای ما

دارم کتاب «تئوری انتخاب» نوشته ی «ویلیام گلسر» رو می خونم. کتاب به طور کلی می خواد بگه که زندگی ما همون چیزی می شه که «انتخابش» می کنیم. یه قسمتی از کتاب مثالی درباره ی استفاده از مشروب الکلی داره و می گه اگر ما مشروب الکلی مصرف می کنیم این انتخاب خودمونه و الکل خود به خود وارد خون ما نمی شه. تو پاورقی درباره ی این پارگراف، توضیح مترجم اومده که:

«چنین رفتارهایی معمولن در جوامع غربی که معنویت در زندگی افراد جایگاهی ندارد به چشم می خورد ولی در جامعه ی معنوی گرایی چون ایران افراد برای مقابله باناکامی های خود رفتارهای سازنده بسیاری در اختیار دارند.»

نمی دونم وزارت ارشاد چرا سعی نمی کنه مردم رو کمتر احمق فرض کنه.

مرگ

اگر یه روز مُردم و خواستید برام اعلامیه چاپ کنید، عکسم رو روی اعلامیه بزنید، نه اینکه فقط بنویسید مرحومه فلانی بود. یه عکسی که خوشگل باشه و وقتی زنده بودم دوستش داشتم انتخاب کنید و بزنید روی اعلامیه تا هرکی نمی دونه، بدونه من چه شکلی بودم.

زیر اسمم، اسم هیچ مَردی رو چاپ نکنید. من مَردهای زندگیم رو بی نهایت دوست دارم اما بدون اون ها وجود داشتم و وجود دارم و برای شناخته شدن نیازی به اسم مردهای زندگیم ندارم. من خودمم و اگر کسی من رو با اسم خودم نمی شناسه برام مهم نیست که تو مجلس ترحیمم باشه یا نه.

تو خونه اگه برام مجلس ترحیم گرفتید زنونه مردونه اش نکنید. همه دور هم بشینید. اگه اهل روسری نیستید، روسری نزنید. الکی برام دلسوزی نکنید. جیغ و داد نکنید. بشینید دور هم درباره ام حرف بزنید که چه جوری بودم و چی دوست داشتم و چی کار می کردم و چه آدمی بودم. بشینید به خاطرات مشترکمون فکر کنید و بخندید. دورو نباشید. اگه تا دیروز پشت سرم حرف می زدید لازم نیست حالا ازم تعریف کنید، این رفتارها احتمالن حال مُرده رو بهم می زنه.

و از همه مهمتر، نه برای من بلکه برای همه ی مُرده ها، هر کاری می خواید بکنید یا هرچی می خواید بگید، تا وقتی زنده است بهش بگید و براش انجام بدین، وقتی مُرد دیگه مرده، دیگه دیر شده. از مرده ها انتظار بخشش نداشته باشید. واقعن کسی که مرده چرا باید ما رو ببخشه برای کارهایی که تو زنده بودنش حاضر نشدیم براش انجام بدیم؟

پیش به سوی انقلاب3 (همه اعضای یک حزب واحدیم)

«در ماه مارس 1975 روزی شاه (محمدرضا) اعلام کرد که نظام دو حزبی را بی اعتبار می داند و از این پس فقط یک حزب به نام حزب رستاخیز ملی به دبیر کلی هویدا در ایران وجود خواهد داشت. او از همه ی مردم خواست تا به عضویت آن حزب درآیند و گفت هرکس تمایلی به این کار ندارد، می تواند به وزارت امورخارجه مراجعه کند، گذرنامه اش را بگیرد و برای همیشه از کشور خارج شود.»


از کتاب دختر ایران، خاطرات ستّاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری اجتماعی ایران)

روز زن+کارگر

 راستش تبریکی ندارم بگم. نه برای زنان نه برای کارگران. البته در دنیای واقعی برای مامانم هدیه گرفتم و چون ازش دورم براش پست کردم تا براش غیرمنتظره و شیرین باشه. درباره ی روز زن اما، نه تبریکی دارم بگم و نه حس خوبی.نه اوضاع زن ها خوبه، نه کارگرها، و از همه بدتر اوضاع زنان کارگره.

حرفی ندارم غیر از اینکه چندتا لینک بذارم تا اگه اهمیت می دین و براتون مهمه بخونید و بهتر بفهمبد چی می گم.


+زن کارگر و سه کارفرما: دولت، صاحب کار، شوهر

++بیکاری زنان ایران در دوران احمدی نژاد دوبرابر شد

+++افزایش دو برابری بیکاری زنان، دولت پنهان کاری می کند

++++مردان ایرانی دو نیم برابر زنان درآمد دارند

پیش به سوی انقلاب 2

«رژیم با ترساندن جراید و سانسور مطبوعات، مردم را از نظر اطلاعاتی سردرگم می کرد و به آنها دروغ، اداعاهای متکبرانه و تبلیغات نادرست تحویل می داد. هیچکس نمی توانست خلاف گفته های او را به چاپ برساند و مردم از هیچ چیز به طور کامل مطمئن نبودند، مخصوصاً اگر دولت در مورد آن به مردم اطمینان می داد.»


از کتاب دختر ایران، خاطرات ستّاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری اجتماعی ایران)

پیش به سوی انقلاب 1

 

«هرچند در ظاهر همه چیز در برنامه های شاه امیدبخش و درخشان به نظر می آمد و ما  در فن آوری ها، مبارزه با بی سوادی، حقوق زنان و کودکان، رفاه ایرانیان و سایر زمینه ها به پیشرفت هایی نایل شده بودیم، ولی واقعیت فراتر از اداعاهای مغرورانه و گزافه گویی های رژیم در مورد انقلاب سفید شاه بود. درآمد ماهانه دوسوم از مردم به هفتاددلار بالغ نمی شد. در بیشتر مناطق روستایی از مراقبت های بهداشتی اثری نبود. سیل مهاجرت روستاییان به حلبی آبادها و محله های فقیرنشین جنوب شهر تهران سال به سال رو به افزایش بود و این امر مشکل مسکن را در این شهر پیچیده تر می کرد. تعداد زیاد کارگران فقیر و بیکاران، پایتخت را دچار مشکل کرده بود.»


از کتاب دختر ایران، خاطرات ستّاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری اجتماعی ایران)

رضا شاه

 

«شاه (رضا شاه) آنقدر نیرومند بود که فکر می کردم حتی خدا هم نمی تواند دست به روی او بلند کند. او حقوق مردم را لغو، آزادی ها را سلب، قانون اساسی را نقض و مجلس را محدود کرده بود. دارایی های مردم را می گرفت و عده ی زیادی را بیهوده می کشت. نه تنها برادرم و دوستش تیمورتاش، بلکه افراد دیگری مثل سردار اسعد رئیس ایل بختیاری، صولت الدوله رییس ایل قشقایی، سامول حییم نماینده یهودیان در مجلس شورای ملی، عشقی شاعر، مدرس روحانی که همراه دکتر مصدق، خواهرزاده ی شازده نمایندگی مجلس را بر عهده داشتند و با دیکتاتوری مخالف بودند، به دستور او به قتل رسیدند».

از کتاب دختر ایران، خاطرات ستّاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری اجتماعی ایران)

انجمن برگرداندن زنان به خانه هایشان


نهادهای مربوط به زنان در ایران از مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری گرفته تا فراکسیون زنان مجلس، به طور کلی بهتره اسمشون رو به «انجمن برگرداندن زنان به خانه هایشان» تغییر بدن! یا بذارن «امور فرزندپروری و شوهرداری» یا یه چیزی تو همین مایه ها خلاصه.

مثلن این خبر رو بخونین: «تامین منابع مالی طرح افزایش مرخصی زایمان، هزینه یا سرمایه گذاری». البته خیلی ممکنه به نظر در راستای نیازهای زنان به نظر برسه ولی متن خبر نشون می ده کسانی که این لایحه رو به مجلس بردن به هیچ عنوان به خاطر زنان این کار رو نکردن.

اتفاقی که در این 8 سال برای شاغلین زن افتاده اینه که روز به روز از مشاغل مختلف کنار گذاشته شدن. آزمون های استخدامی هر سال ظرفیت کمتری برای زنان قائلن و آمارها نشون میده تعداد زنان شاغل از 4 میلیون در سال 85 به حدود 3 میلیون در سال90 رسیده و نرخ بیکاری زنان از 16.2 درصد به حدود 21 درصد رسیده و این روند نزولی همچنان ادامه داره.

اما درباره ی خبر بالا که درباره ی افزایش مرخصی زنان شاغل از 6ماه به 9ماه هست باید بگم:

اولن مگه کلن چند درصد از زن ها شاغل هستن؟ حدود 14 درصد که روز به روز هم با سیاست های ضد زن استخدامی داره کمتر می شه و فکر نمی کنم 14درصد زن انقدر روی سیاست های فرزندآوری کلان دولت تاثیر داشته باشن.

دومن همین الان 6 ماه مرخصی برای زن ها مشکل سازه. فرهنگ «مرخصی زایمان» در ایران جا نیفتاده و براش کار فرهنگی نشده که البته با توجه به نرخ پایین اشتغال زنان احتمالن نمی صرفیده. هنوز در ایران به زنی که مرخصی زایمان می ره به چشم یه آدم مفت خور نگاه می کنن. انگار نه انگار که بارداری و زایمان و تولد بچه به راحتی صورت نمی گیره و به توجه خاص نیاز داره و این حق زن هست که از این توجه بهرمند بشه. مرخصی زایمان یکی از عواملیه که باعث می شه سازمان ها کمتر تمایل به استخدام زنان داشته باشن. شاید اگر برای مردان هم مرخصی زایمان وجود داشت این دید نابرابر و تبعیض آمیز در استخدام زن ها کمتر می شد(مطمئنن از بین نمی ره حالا حالا ها). در شرایط فعلی افزایش این مرخصی به 9 ماه فقط باعث دید منفی تر نسبت به استخدام زن ها از سوی کارفرماها می شه.

سومن اگر دلیل همچین لایحه ای فشاریه که به زن های شاغل میاد، فکر نمی کنم 3 ماه مرخصی اضافه مشکلی رو حل کنه، بلکه باید به طرح های بلندمدت تری فکر کرد. مثلن خیلی از مادران شاغل از فقدان مهدکودک در نزدیکی محل کارشون رنج می برن و سازمان ها هم هیچ تکلیفی در برابر همچین مشکلی ندارن. همونطور که یک سازمان مزایایی مثل باشگاه ورزشی یا بلیت رایگان استخر در اختیار کارکنانش میذاره، می تونه با یه مهدکودک هم قرارداد ببنده و مشکلات زن های شاغل یا حتی مردهای شاغل رو با اینکار کمتر کنه. همین طور باید به آموزش پدران پرداخت که وظیفه ی بیشتری رو در رابطه با فرزندانشون به عهده بگیرن تا فشار کمتری به مادران بیاد و همچین آموزشی یک برنامه ی بلندمدت می طلبه.

در نهایت تا وقتی وضعیت اقتصادی به صورت فعلیه و روز به روز بدتر می شه و از هیچ ثباتی برخوردار نیست خانواده ای که با فکر تصمیم به بچه دار شدن می گیره و خودش رو در قبال آینده ی فرزندش مسئول می دونه، یا در این شرایط بچه دار نمی شه یا نهایتن به یک بچه قناعت می کنه تا بتونه رفاه نسبی براش فراهم کنه که البته برای حل این مشکلات 3 ماه مرخصی اضافه فقط یک شوخی بی مزه به نظر می رسه.

 

 آمارها رو از اینجا آوردم. 

این مطلب مرتبط رو تازه خوندم: 

مرخصی زایمان، تهدیدی برای امنیت شغلی زنان

حوض نقاشی

دیدن فیلم حوض نقاشی را به همه ی سینماروها پیشنهاد می کنیم. باشد که لذت ببرید و بعد بیایید از ما تشکر کنید.

وبسایت فیلم: http://www.hozenaghashi.com

رضا شاه و زنان

«رضا شاه در سال 1934، راه ادامه تحصیلات عالی رابرای زنان گشود و به آنها حق انتخاب مشاغلی مانند پرستاری و معلمی را داد. بعد از آن سینماها، هتل ها و رستوران ها را وادار کرد تا درهای ورودی را برای زنان و مردان باز بگذارند و سرپیچی از آن دستور را مستوجب عقوبت و اخذ جرایم سنگین دانست. رضا شاه از دادن حق رای، مشارکت در امور سیاسی، حق طلاق، حق سرپرستی و حضانت اطفال و حتی دریافت گذرنامه بدون اجازه همسر به زنان خودداری کرد ولی در عوض دانشگاه را به روی آنها گشود. این اقدامات اصلاحی، هرچند محدود بود، ولی از دیدگاه جهانیان مورد ستایش قرار گرفت».

از کتاب دختر ایران، خاطرات ستّاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری اجتماعی ایران)

 

من طرفدار پهلوی ها نیستم ولی اینطور که به نظر می آد اگر قانونی به نفع زن ها تغییر کرده فقط در زمان اون ها بوده و تو این 30 سال از همون محدوده جلوتر نرفتیم. بی اختیار فکر می کنم اگر همین ها رو هم رضاخان به زور انجام نداده بود الان باید در همون حال و هوای قاجاری زندگی می کردیم و اگه شانس می آوردیم تو 12 سالگی زن چندم فلان شازده می شدیم و 10 شکم بچه می زاییدیم و می مردیم. بگذریم از اینکه گویا علاقه ی وافری برای برگشت به اون دوران در بین بعضی وجود داره و چه حسرتی می خورن که اون زمان به دنیا نیومده بودن و چه نیروی عظیمی صرف می شه برای برگشت به اون دوران طلایی برای بعضی.

زمینی که زیر پای زن ها می لرزد


«شنیده بودم که ازدواج برای زن برابر است با ارزش و اعتبار در جامعه و این امر وجود ناقص او را کامل می کند. در واقع ازدواج کردن و فرزند به دنیا آوردن، برای زنان امتیاز و تشخص همراه می آورد. در آن روزهاهمه معتقد بودند که زمین زیر پای ازدواج نکرده ها می لرزد، ولی ما به وضوح می دیدیم که در واقع زمین زیر پای زن ها می لرزد. زن مخلوقی پوچ و بی معنی بود و بدون وجود پدر، برادر یا همسر و یا حتی فرزند پسر، حق نداشت تصمیمی بگیرد و خود را مطرح کند. ازدواج برای زن سعادت و خوشبختی و حیثیت به همراه می آورد، یعنی در واقع همسر او این چیزها را به او اهدا می کرد»

از کتاب دختر ایران، خاطرات ستّاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری اجتماعی ایران)

کابوس

خواب دیدم پلیس اومده تو خونمون و می خواد ببینه لباس پوشیدنم تو خونه طبق موازینشون هست یا نه.

خاک آشنا

باز خوبه رسانه ی دشمن و منافق بی.بی.سی هست که فیلم «خاک آشنا» ی فرمان آرا رو بدون سانسور نشون بده و ما بفهمیم اون موقع که فیلم رو توی سینما دیدیم مشکل از آی کیوی ما نبوده و وزارت ارشاد فخیمه مرحمت کردند و اصلی ترین دیالوگ های فیلم رو درآوردند و یه فیلم ناقص الخلقه رو به ما نشون دادن! و اون موقع چقدر اذیت شدم که مطمئن نبودم بهمن نامدار چرا روی پله هاگریه می کنه.

 چه حرف قشنگی هم می زنه نیکو خردمند تو فیلم درباره ی ازدواج که می گه تنها ازدواجی متمدنانه است که دو نفر مثل انتخابات ریاست جمهوری هر چهار سال به چهار سال ببینن می خوان بهم رای بدن یا نه، که وزارت ارشاد فخیمه خوششون نیومده البته و حذفش کردن.

یعنی این تحمل برای شنیدن نظرات مختلف کشته ما رو تو این مملکت. آزادی بیداد می کنه!