عشقمون مبارک، پرتقال من

این آهنگ رو خیلی دوست دارم. تو می دونی. امروز بارها گوشش دادم، به یاد تو، به یاد همه ی روزهایی که مال ما بود، مال ما هست. روزهایی که رفتن و خاطره شدن و روزهایی که قراره با هم بسازیم. یه عالمه حس متفاوت و متناقض دارم وقتی به خودمون فکر می کنم، امید، خوشحالی، هیجان، ترس، دلتنگی. این آهنگ رو دوست دارم چون احساس می کنم ما توشیم. من و تو و عشقمون که پر از فراز و نشیب و احساس های عجیب بوده و هست و احتمالن خواهد بود.

دوستت دارم. تو عزیزترین منی. تو پرتقال شیرین منی. می بوسمت هزار بار.


ترانه پرتقال من

بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه...

حتی الان از پشت این دیوار که ساختم تا دوست نداشته باشم...

اتل و متل، بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می خونه...

باغ من سرده،  همه گلهاش، پژمرده دونه دونه...

 

دلم تنگه پرتقال من،  گلپر سبزه قلب زار من...

منو ببخش از برای تو، هرچی که بخوای می یارم...

اتل و متل، نازنین دل، زندگی خوبه و مهربونه...

عطر و بوش همین، غم و شادی کوچیک و بزرگمونه....

آهای زمونه،

آهای زمونه،

این

گردونه ات و کی داره می چرخونه؟

 

بودنت هنوز مثل بارونه، مثل قدیما پاک و روونه...

از پشت این دیوار بی رحمی که بینمونه...

آچین و واچین، عسل شیرین،

قصه مون هنوز ناتمومه...

از اینجا به بعد کی میدونه که، چی سرنوشتمونه...

 

لینک آهنگ پرتقال من/ مرجان فرساد


 

همه چیز دان ها

آدم هایی هستن که فکر می کنن راه خودشون از همه ی راه ها درست تره. چون بزرگترن، تجربه دارن، پولدارترن یا تحصیلات بیشتر دارن یا نمی دونم هرچیزی که از نظر خودشون بهتره و بین اون ها و بقیه آدم ها تمایز ایجاد می کنه.فکر می کنن به خاطر اون وجه تمایز می تونن به دیگران بگن که چی براشون بهتره به دیگران بگن تجربه رو تجربه نکنن، به دیگران بگن تجربه ی اون ها جواب همه چیز رو می ده. نمی دونم باید با این آدما چی کار کرد. چیزی که مشخصه اینه که این آدما هیچوقت قبول نمی کنن ممکنه اشتباه کنن. اونا همیشه درست می گن و دیگران باید به حرف هاشون گوش بدن وگرنه نمی فهمن، تجربه ندارن، بلد نیستن زندگی کنن و هزارتا چیز دیگه. واقعن با اینجور آدما باید چطور رفتار کرد؟ چطور باید استقلال و اعتماد به نفست رو توی ارتباط با همچین آدمایی حفظ کنی؟ چطور می تونی از فرسوده شدن تدریجی در برابر همچین آدمایی جلوگیری کنی؟ چطور می تونی جلوی خشم مزمنت رو بگیری؟

هوگو

فیلم هوگو رو چند روز پیش دیدم، سه بعدی. تجربه ی جالبی بود. فیلم انگار یه جورایی ادای دین اسکورسیزی به سینما ست. صحنه هایی از پخش اولین فیلم ها رو پرده ی سینما توی فیلم هست و نمایش تعجب و شگفتیه مردمی که وقتی حرکت قطار رو روی پرده سینما می دیدن ناخودآگاه خودشون رو عقب می کشیدن تا قطار از دل پرده ی سینما بیرون نیاد و زیرشون نکنه و این دقیقن اتفاقیه که حالا توی صحنه هایی از فیلم برای ما افتاد، ما هم خودمون رو عقب کشیدیم تا زیر قطار نریم یا آتیش نگیریم!

دارم به آدمای 50 سال دیگه فکر می کنم، به چیزهایی که اون ها رو شگفت زده می کنه. دنیا جای جالب و هیجان انگیزیه.

احساسات قانونمند

اینکه قبل و بعد از عقد احساس یکسانی داشته باشی یعنی فارغ از استرس و فشاری که به خاطر مراسم یا اختلاف نظرها و مشکلات پیش می آد، نگاهت به پارتنرت و رابطه ات همون طور باشه که بود و حس کنی چیزی تغییر نکرده به نظرم حس خوبیه.

عقد از نظر من خطبه ایه که بودن و نبودنش نباید در احساساتت و واقعیت زندگیت و هویتت تغییری ایجاد کنه. تغییر باید خیلی قبل تر ایجاد شده باشه، وقتی که تو انقدر به کسی نزدیک می شی و انقدر با کسی احساس صمیمیت می کنی که دیگه می دونی اون آدم جزیی از تو و زندگی توئه. می دونی اون آدم همیشه هست و خواهد بود حتی اگه نخوای قبول کنی، حتی اگه فرسنگ ها دور باشه و حتی اگه مسیر زندگیت رو جوری کج کنی که دیگه نبینیش. آدمی که خودش رو توی زندگی تو جا می کنه، نبودنش هم مثل خوره روح تو رو می خوره و هیچوقت فراموش نمی شه و یادش درون تو زنده می مونه.

عقد چیزی نیست به جز قرار دادی که آدم ها ساختن تا عشق دوست داشتن و احساسات رو قانونمند کنن و توی چهارچوب تعریف شده و خط کشی شده جا بدن و وای به اون روزی که عشق و احساسات رو با خط کشی ها بسنجی و توی چهارچوب ها جا بدی. می تونی برای زندگی راحت تر با بعضی از قواعد جامعه کنار بیای اما همیشه باید یادت باشه کجا ایستادی و چرا با این قواعد کنار اومدی. باید مواظب باشی که حل نشی، که همرنگ جماعت نشی که همیشه یادت باشه چیزهایی وجود دارن که خیلی عمیق تر از قوانینی هستن که آدما ساختن.

یک عادت بدی دارند مردها، تمام تلاششان را می کنند که وابسته ی شان شوی. وقتی حسابی وابسته شدی یا بی توجه می شوند یا شاکی.

و خدا با صابرین است

خیلی خوبه که بین لحظه ای که آدم عصبانی میشه و لحظه ای که می خواد نسبت به کسی که عصبانیش کرده واکنش نشون بده یه فاصله ای باشه. تو فضای مجازی به دلیل مکتوب بودن و رو در رو نبودن این فاصله وجود داره و میشه کمی فکر کرد و واکنش بهتری نشون داد، ولی توی دنیای واقعی خیلی وقتا این فاصله وجود نداره. باید روی خودمون کار کنیم تا بتونیم در دنیای واقعی هم این فاصله رو یه جوری به وجود بیاریم و خودمون رو آروم کنیم و واکنش مناسب تری نشون بدیم. واقعن «صبر» خیلی مولفه ی مهمیه. خوش به حال اونایی که صبورن.

پ.ن: خوش به حال تو...

عشق


عشق
پير نمی‌شود
جا می‌افتد
شراب
کهنه می‌شود.


عباس معروفی

به جای من

هیچوقت همه چیز طبق نظر ما پیش نمی ره. بعضی آدما ما رو خیلی دوست دارن اما هر کسی از دید خودش و با پیشینه ی زندگی و داشته ها و نداشته های خودش توی زندگی به ما نگاه می کنه و بر اساس همون ها می خواد از ما محافظت کنه.

اینکه خودت رو جای کسی دیگه ای بذاری و از دریچه ی چشم اون به دنیا نگاه کنی کار هر کسی نیست.

یه بوس کوچولو

اگه شناسنامه اتو پاره کنی، اسم بابات عوض نمیشه.

از فیلم یه بوس کوچولو ساخته ی بهمن فرمان آرا

ترس  

فرق آدم ها در نترسیدن هایشان نیست، در چگونه برآمدن از پس ترس هایشان است.

برای تو

با تو ازدواج نکردم
که با هم صبحانه بخوريم، ناهار بخوريم، شام بخوريم
با تو ازدواج نکردم 
که با هم برويم مسافرت
زندگي بسازيم
خانه‌اي نقلي با چيدماني زيبا
با قاب‌هاي عکسي از عروسي باشکوه‌مان
چه حالي داشت
با تو ازدواج نکردم 
تا در هواي برفي
مثل مادري که بخواهد جگرگوشه‌اش را راهي مدرسه کند
دستکش دستم کني، لباس گرم بپوشاني‌ام
و توصيه کني که شال گردن را جلوي دهانم بگيرم
چون سرماي شديد ريه‌هايت را درد مي‌آورد
با تو ازدواج نکردم
تا حرف‌هاي رمانتيک بزنيم
و در جمع‌هاي خانوادگي، عزيزم عزيزم بگوييم
با تو ازدواج کردم
که سر کانال‌هاي تلويزيون يکي به دو کنيم
نق بزنيم از روزمرگي شب‌هاي بهاري و تابستاني و پاييزي و زمستاني
با تو ازدواج کردم
که تنها پاکت سيگار و فندک بين‌مان رد وبدل شود
وقتي کلمات تبعيد مي شوند به سطرهاي عاشقانه شعرهاي تاهنوز
با تو ازدواج کردم 
تا همين‌جا باشي کنارم
کنارم تا هر لحظه هوس کردم عاشقت باشم،
ببينمت، ببينمت، ببينمت عزيزکم

شعری از مجتبی پورمحسن

نسل دیروز

امروز داشتم یه برنامه می دیدم که توش بعضی از کارای اسفندیار منفردزاده رو با خواننده های مختلف نشون می داد، فرهاد، فریدون فروغی، گوگوش، ابی. شعر ها بیشتر از شهیار قنبری بودن. تمام مدت داشتم فکر می کردم چرا ما دیگه همچین آهنگ هایی نداریم. اشکال از نسل جدیده؟ اما خیلی از اون آدما همین حالا هم زنده ان، نمی تونن باز هم یه همچین آهنگ های دوست داشتنی بسازن؟ اگه سینما مون پیشرفت کرده انگار موسیقیمون کاری از پیش نبرده. نمی دونم. شاید اون آدما یه عشق و احساس رسالتی داشتن که الان گم شده. یه چیزی مفقود شده که نمی دونم چیه.

آدم ها- زن ها- نیاز به نوازش دارند. نیاز به مورد نیاز بودن نیاز به عشق به بغل به بوسه ی عمیق طولانی نیاز به مورد توجه بودن نیاز به ناز شدن ناز دیده شدن. مهم نیست از کجا و چه ملیتی. این که می گویم زن ها هیچ بار ضد فمینیستی ندارد. صرفا تجربه ی من است از مشاهداتم. ریشه اش آیا به ژنتیک برمی گردد؟ به شخصیت؟ به تربیت؟ به قراردادهای اجتماعی؟ نمی دانم. ولی می دانم که واقعیت است و هست و بد نیست.

از وبلاگ آدم گلابی