
نشریه ی اندیشه ی پویای شماره ی چهار یک مطلبی داره به نام «دیگر عکس
نگرفتم» که قسمتی از خاطرات «ویلهلم براسه» عکاس اردوگاه آشویتسه. این خاطرات با
اینکه با چند عکس فقط دو صفحه از مجله رو به خودشون اختصاص دادن ولی هولناکن و
تاثیر زیادی روی آدم می ذارن. بعد از خوندن اینها می شه بهتر فهمید که چرا بعضی ها
می گن حرف هایی که درباره ی اردوگاه آشویتس و یهودی ها می زنن دروغه. چون خیلی
راحت تره که باور نکنیم که نوع بشر انقدر وحشی، بی رحم و درنده خوئه که می تونه
همچین کارهایی با انسان های دیگه بکنه و تنها دلیلش نژاد یا دین یا جنسیت باشه. ما
ترجیح می دیم چیزهای خوب رو درباره ی بشر باور کنیم. اینکه ما موجودات باهوشی
هستیم، اشرف مخلوقاتیم و خوبیم. باور کردن اینهمه پست فطرتی از توان ما خارجه.
حتی می شه با خوندن اینها حدس زد که چرا اروپا و دنیا سالها در برابر به
وجود اومدن کشوری مثل اسرائیل سکوت کرد، چرا گذاشت هر کاری دلش می خواد انجام بده.
من فکر می کنم عذاب وجدان داشت به خاطر همه ی اتفاقاتی که در آشویتس افتاده بود و
شاید چون می دونست در پاشیده شدن بذر تبعیض نژادی مقصره.
من فقط به این فکر می کنم که چقدر این تبعیض ها خطرناک هستن و می تونن تا
چه اندازه مخرب و وحشتناک باشن.باید مواظب
حرف زدنمون و بیشتر از اون فکر کردنمون باشیم درباره ی قوم ها، دین ها، جنسیت ها،
نژادها. مواظب باشیم که به این راحتی بذر
کشته شدن آدم ها رو نکاریم، بذر نفرت، بذر درنده خویی.
یک قسمت از خاطراتش را اینجا می گذارم. هشدار: ناراحت کننده است واقعن.
«در آشویتس پزشکان بدتر از افسرها بودند. یکبار یکی از پزشکان اردوگاه
زندانی ای را پیش من فرستاد تا از خالکوبی غیرمعمولی اش عکس بگیرم. خالکوبی زیبایی
از آدم و حوا بود و معلوم بود توسط یک هنرمند ماهر انجام شده است. یک ساعت بعد از
عکاسی شنیدم که مرد را کشته اند. بعد یکی از زندانیان از من خواست به قبرستان
اردوگاه بروم و آنجا با جسد مرد روبرو شدم که پوستش را کنده بودند. آن بخش خالکوبی
دار پوستش را روی میز پهن کرده بودند تا بعدن بتوانند آن را به دیوار اتاق آن پزشک
بزنند.»
اینهم یکی از عکس هاست با توضیح ویلهلم براسه در وبلاگ راز سر به مهر.
پیوست: چند مطلب خوب درباره ی آشویتس و چند اردوگاه دیگه هم از گولدن
خوندم که می تونید برید ببینید، عکسای خوبی هم داره: اینجا، اینجا و اینجا.