یلدا

صحبت حکام، ظلمت شب یلداست / نور ز خورشید خواه، بو که برآید

یلدا پیشاپیش مبارک.

پی نوشت: وقتی به تاریخچه ی شب یلدا نگاه می کنم برام خیلی جالبه که بعضی آیین ها تا این حد در طول هزاران سال دووم آوردن و به ما رسیدن.

 شب یلدا برگرفته از آیین مهرپرستیه و به قولی شب کریسمس و درخت کاج هم برگرفته از همون آیینه.

اگه براتون جالب بود بیشتر بدونید به لینک ها سر بزنید.

+

++

پی نوشت 2: خیلی جاها دارم می بینم برای تبریک شب یلدا بحث عرب ها رو وسط می کشن و یه تیکه ای هم حواله ی عرب ها می کنن. نمی فهمم این کار چه معنی جز کمبود و نژادپرستی می تونه داشته باشه و واقعن چه چیز قشنگی تو همچین حرکت هایی هست. همه ی قومیت ها و نژادها فرهنگ ها و سنت های خوب و بد دارن و ما بهتره به جای این فرافکنی ها یه سوزنم به خودمون بزنیم.  

قضیه شکل اول، شکل دوم

             

الان یه فیلم خوب دیدم، «قضیه شکل اول، شکل دوم» از عباس کیارستمی. فیلم سال 1358 ساخته شده. معلم داره پای تخته شکل گوش رو می کشه و یه دانش آموز از عقب کلاس روی میز میزنه و هربار با برگشتن معلم صدا قطع می شه. معلم در نهایت به دو ردیف آخر کلاس می گه یا بگن کی بوده یا برای یه هفته فقط می تونن پشت در کلاس باشن. بچه های دو ردیف هم بلند می شن و با هم می رن بیرون.

بعد کیارستمی از آدمای مختلف سوال می کنه که اگه بچه ی شما جزو این بچه ها بود به نظرتون باید می گفت کار کی بوده یا از کلاس می رفت بیرون.

شکل اول اینه که فیلم نشون می ده  بعد از دو روز یکی از بچه ها می ره و می گه که کار کی بوده. کیارستمی نظرات رو می پرسه. در شکل دوم بچه ها تا آخر با هم می مونن و بعد از یک هفته می رن سر کلاس. کیارستمی باز نظرات رو می پرسه.

خیلی از کسانی که ازشون سوال شده آدم های شناخته شده و با تفکرات سیاسی خاص هستن، مثل کمال خرازی، مسعود کیمیایی، عزت الله انتظامی، نورالدین کیانوری، صادق خلخالی، نادر ابراهیمی، ابراهیم یزدی، صادق قطب زاده و دیگران که اینهم به نوع خودش فیلم رو جالب تر می کنه به خصوص با شناختی که ما بعد از اینهمه سال از این آدما داریم. البته فکر می کنم خیلی از افراد جواب سوال را با توجه به حال و هوای اون زمان می دن و بعضیاشونم مستقیم به این مساله اشاره می کنن. در واقع شاید الان دیدن این فیلم معنادارتر باشه تا اون زمان.

لینک فیلم

فیلم در IMDB

لیست اسامی افراد پاسخ دهنده به سوال


دیگر عکس نگرفتم

نشریه ی اندیشه ی پویای شماره ی چهار یک مطلبی داره به نام «دیگر عکس نگرفتم» که قسمتی از خاطرات «ویلهلم براسه» عکاس اردوگاه آشویتسه. این خاطرات با اینکه با چند عکس فقط دو صفحه از مجله رو به خودشون اختصاص دادن ولی هولناکن و تاثیر زیادی روی آدم می ذارن. بعد از خوندن اینها می شه بهتر فهمید که چرا بعضی ها می گن حرف هایی که درباره ی اردوگاه آشویتس و یهودی ها می زنن دروغه. چون خیلی راحت تره که باور نکنیم که نوع بشر انقدر وحشی، بی رحم و درنده خوئه که می تونه همچین کارهایی با انسان های دیگه بکنه و تنها دلیلش نژاد یا دین یا جنسیت باشه. ما ترجیح می دیم چیزهای خوب رو درباره ی بشر باور کنیم. اینکه ما موجودات باهوشی هستیم، اشرف مخلوقاتیم و خوبیم. باور کردن اینهمه پست فطرتی از توان ما خارجه.

حتی می شه با خوندن اینها حدس زد که چرا اروپا و دنیا سالها در برابر به وجود اومدن کشوری مثل اسرائیل سکوت کرد، چرا گذاشت هر کاری دلش می خواد انجام بده. من فکر می کنم عذاب وجدان داشت به خاطر همه ی اتفاقاتی که در آشویتس افتاده بود و شاید چون می دونست در پاشیده شدن بذر تبعیض نژادی مقصره.

من فقط به این فکر می کنم که چقدر این تبعیض ها خطرناک هستن و می تونن تا چه اندازه مخرب و وحشتناک باشن.باید  مواظب حرف زدنمون و بیشتر از اون فکر کردنمون باشیم درباره ی قوم ها، دین ها، جنسیت ها، نژادها.  مواظب باشیم که به این راحتی بذر کشته شدن آدم ها رو نکاریم، بذر نفرت، بذر درنده خویی.

یک قسمت از خاطراتش را اینجا می گذارم. هشدار: ناراحت کننده است واقعن.

 

«در آشویتس پزشکان بدتر از افسرها بودند. یکبار یکی از پزشکان اردوگاه زندانی ای را پیش من فرستاد تا از خالکوبی غیرمعمولی اش عکس بگیرم. خالکوبی زیبایی از آدم و حوا بود و معلوم بود توسط یک هنرمند ماهر انجام شده است. یک ساعت بعد از عکاسی شنیدم که مرد را کشته اند. بعد یکی از زندانیان از من خواست به قبرستان اردوگاه بروم و آنجا با جسد مرد روبرو شدم که پوستش را کنده بودند. آن بخش خالکوبی دار پوستش را روی میز پهن کرده بودند تا بعدن بتوانند آن را به دیوار اتاق آن پزشک بزنند.»

 

اینهم یکی از عکس هاست با توضیح ویلهلم براسه در وبلاگ راز سر به مهر.


پیوست: چند مطلب خوب درباره ی آشویتس و چند اردوگاه دیگه هم از گولدن خوندم که می تونید برید ببینید، عکسای خوبی هم داره:  اینجا، اینجا و اینجا.

دو فیلم با یک بلیت

دیشب با مخاطب خاص رفتیم سینما فیلم «بی خود و بی جهت» رو ببینیم. جدای از اینکه فیلم چطور بود یک فیلم موازی توی سینما در جریان بود که ما اجبارن بیشتر اون رو تماشا کردیم.

اول که فیلم شروع شد تازه عده ای از بینندگان محترم فیلم که حدود ده نفری می شدن و از قبل هم بیرون از سالن رویت شده بودن یادشون اومد که بیان و روی صندلی هاشون بشینن و چون چراغ ها خاموش شده بود با نور موبایل هاشون بالاخره سرجاشون مستقر شدن. بعد یهو یک نوری از پشت سرمون افتاد روی پرده و نصف پرده رو روشن کرد. ما هم صدامون بلند شد که آقا این چراغ رو خاموش کن! ایشون هم فرمودن که خرابه! بعد نمی دونم درست شد یا ما بهش عادت کردیم، به هر حال قابل تحمل شد اوضاع. یک مقداری که از فیلم رفت نمی دونم فیلم برای بعضی ها خسته کننده بود یا خیلی عجله داشتن که زودتر درباره ی صحنه های مختلف فیلم صحبت کنن خلاصه صدای همهمه بلند شده بود، بیشتر از همه هم صدای همون دوستانه 10 نفره به گوش می رسید همراه با خنده های بلندی که با صحنه های فیلم مطابقت نداشت. بعد هم یک نوری به این همهمه اضافه شد که روی سقف سالن و روی پرده در حرکت بود. خلاصه کار به جایی رسید که مخاطب خاص رفت از آقای مسئول سینما خواست به این دوستان تذکر بده و یه مقدار اوضاع بهتر شد و یه مدت تونستیم با آرامش بفهمیم فیلم چی شد. تا اینکه یک دختر بچه ای از روی صندلیش بلند شد و با صدای بلند به باباش گفت «بابا چی بخرم» و بعد بدو بدو از وسط سالن سینما رد شد تا یه چیزی بخره و بعد هم بدو بدو برگشت. بعد موبایل بابای دختر بچه زنگ زد و البته قابل پیش بینی بود که بابای محترم هم گوشی برداشت و بلند بلند مشغول جواب دادن شد. و این فیلمی بود که ما دیشب دیدیم کلن.

تفکر استبدادی

«این علاقه ای که مردم دارند که همه کارها را دولت باید بکند و ایراد می گیرند که چرا دولت این کار را کرد و این کار را نکرد و دولت را مقصر می دانند. این طرز تفکر استبدادی است.»


مهدی بازرگان به نقل از نشریه اندیشه ی پویا، شماره چهارم، صفحه 8

احسان نراقی گویا نام آور نبود

احسان نراقی به دلیل مخالفت مهدی چمران در قطعه ی نام آوران بهشت زهرا دفن نشد. زمان سنگ سنگینیه. بعضی حکم ها رو فقط به زمان می شه واگذار کرد. سال ها بعد باید بود و دید اسم کی رفته و اسم کی مونده.

 

لینک خبر

اهواز شهر پل های خاموش

اهواز شهر قشنگیه. گرچه خیلی از اهوازیا به نظرم نمی تونن زیبایی های شهرشون رو ببینن و شاید چون من اهوازی نیستم و از بیرون به این شهر نگاه می کنم یا با چیزهایی که دیدم متفاوته ،مثلن شهری که من توش بزرگ شدم رودخونه نداشته، به نظرم اهواز قشنگ میاد.

زیبایی اهواز مدیون کارونه مثل اکثر شهرهایی که رودخونه دارن. کارون که این روزها حال خوشی هم نداره هنوز انقدر آب داره که انواع پرنده ها رو به سمت خودش بکشونه. اهواز پرنده های متنوعی داره که همشون خیلی قشنگ و دیدنی هستن. به خصوص تو این فصل بیشتر هم می شن و کارون پر از پرنده می شه.

اما پل ها ی اهواز. روی کارون هشت پل ساخته شده که هر کدوم زیبایی خاص خودشون رو دارن و به نظر من مثل پاریس که نمادش برج ایفله نماد اهواز هم پل هاشه و بیشتر از همه پل سفید یا پل معلق که توسط آلمانی ها در زمان جنگ جهانی دوم ساخته شده. با اینکه همین امسال پل کابلی اهواز که خیلی زیبا و با ابهته افتتاح شد ولی برای من پل سفید یک جایگاه ویژه ای داره که نمی دونم برای اهوازی ها هم همین طوره یا نه.

پل های اهواز شب ها روشن هستن و زیبایی خاصی به شهر می دن. شهر با پل هاش جون می گیره. اهواز با پل هاشه که اهوازه. ولی از شروع محرم چراغ همه ی پل ها به طور کامل خاموش شده ان. من با مسائل مذهبی و محرم و تکیه ها مشکلی ندارم ولی ربطش رو به خاموش کردن پل های یک شهر که نمادهای اون شهر هستن متوجه نمی شم. مگه این پل ها برای عید روشن شده بودن که برای محرم باید خاموش بشن؟ محرم از دهه هم رد کرده ولی پل ها همچنان خاموش هستن. اهواز شبیه یه شهر جنگ زده شده، انگار جون داده، انگار شهر مرده. اینکه اینطور به جون زیبایی یک شهر بیفتیم تا محرم رو گرامی داشته باشیم به نظرم افراطی و تصمیم گرفتن به جای شهروندانه. شاید هم محرم بهانه است و خاموش کردن پل ها به خاطر کم کردن مصرف برقه که البته شب های تاریک اهواز رو تاریک تر می کنه چون اهواز شهریه که متاسفانه در شب نور خیلی ناچیزی معابرش رو روشن می کنه که می تونه برای امنیت عابرها، به خصوص خانم ها مشکل ایجاد کنه. 

سرزمین من


خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. دوست دارم اینجا بنویسم ولی انگار حرفی ندارم بزنم یعنی حرفی که خوندنی باشه، حرفی که انقدر شخصی نباشه که جاش فقط توی دفتر خاطرات باشه یا حرفی که اگه اینجا نوشتی یه وقت باعث نشه که به مرگ طبیعی بمیری! نمی دونم. حرف هم اگه بخوام بزنم بیشتر میشه شبیه غرغر. می شه عصبانیت ها و ناراحتی ها و گلایه ها.


فعلن فقط یه نشریه ی خوب بهتون معرفی می کنم که برید بخونید و حالش رو ببرید. من که همش حسرت می خورم چرا انقدر دیر باهاش آشنا شدم. 

ماهنامه ی «سرزمین من» نشریه ایه درباره ی همه ی قشنگی های ایران، میراث فرهنگی، طبیعت، حیات وحش و البته درباره ی همه ی اتفاق های بد میراث سرزمین ما هم اطلاع رسانی می کنه با یک عالم عکس های خوشگل و کیفیت عالی که تو این وضعیت کاغذ جای تقدیر داره.

 قیمت مجله هم نسبت به کیفیتش عالیه: فقط 2500 تومن. برید بخونید و به جونم دعا کنید.


لینک مجله در اینترنت

لینک مجله در فیس بوک