چهلستون

خوشحالم



اینهمه خبر خوب باشه، تولد آدم هم باشه، مخاطب خاص هم برای آدم یه تبلت توپ خریده باشه، رفقای آدم هم هی زنگ بزنن و ازت یاد کنن ... من خدا رو شاکرم واقعن. الان همه رو دوست دارم، خیلی.

دنیای مجازی دوست داشتنی


این که می گویند دنیای مجازی آدم ها را از هم دور می کند قبول ندارم. اگر آدم ها بخواهند از هم دور شوند روزنامه و مجله و دیر از سرکار آمدن و هزارتا چیز دیگر هم دارند و داشته اند برایش.

 وقتی برای آزادی یک عده آدم نادیده اشک توی چشم های آدم حلقه می زند، وقتی خبرهای خوش را آدم های نادیده شر می کنند، توی کامنت ها بهم تبریک می گویند و عکس و آهنگ متناسب با فضا می گذارند، وقتی هر کدام اینها را که می خوانی جلوی اشک هایت را نمی توانی بگیری، وقتی اینهمه آدم نادیده به لطف دنیای مجازی از حال هم خبردار می شوند، برای هم نگران می شوند، از نگرانی زار زار گریه می کنند و از خوشحالی خبرهای خوب بغضشان می ترکد، به هم امیدواری می دهند و آرزوهای بهتر می کنند برای فردا و پس فردا، واقعن فکر می کنم چقدر خوب که فضای مجازی هست و چقدر خوب که این آدم ها هستند و من امشب چقدر گریه دارم، گریه ی خوشحالی.

 

پ.ن: شماری از زندانیان سیاسی آزاد شدند.(اینجا) و (اینجا)

پ.ن2: به همه ی اونایی که خوشحال شدن از شنیدن این خبر تبریک می گم.

پ.ن3: درود می فرستم به تیم برنرز لی بزرگ که دسترسی آدم ها رو به وب آزاد کرد.

از سایر دست اندرکاران هم تشکر می کنم البته.

عشق پنهان


آدم انگار خودش هم نمی تونه میزان عشق و علاقه اش رو به یک نفر تخمین بزنه اما گاهی اتفاق هایی می افته که برای خودت روشن می شه که وای من چقدر این آدم رو دوست دارم یا روش حساسم .

مخاطب خاص امروز اومده خونه و یه برگه داده دستم، برگه ی موسسه تحقیقات حجامت ایران. چندبار گفته بود که دلش می خواد حجامت کنه ولی به نظرم خیلی جدی نیومد اما باهاش مخالفت هم نکردم. من خیلی با حجامت موافق نیستم، بیشتر به نظرم یه کار سنتیه و علمی نیست و تو این زمونه بهتره مردم برن خون بدن یا اگر خونشون قابل استفاده نیست بگن خونشون رو بریزن دور.

برگه رو داد دستم و من هم شروع کردم به خوندنش که دیدم داره لبخند می زنه. اول نفهمیدم، گفتم داری به چی می خندی؟ بعد فهمیدم! با تعجب پرسیدم: رفتی حجامت کردی؟ خندید، با ذوق. بعد پشت کمرش رو بهم نشون داد، چهار تا کبودی دایره ای شکل با یه بانداژ وسط دایره ها روی کمرش بود. سعی کردم ناراحت نشم، چیزی نشده بود، حجامت بود دیگه، می دونستم خطری نداره و فقط ظاهرش بده. دوربین رو داد دستم گفت بیا ازش عکس بگیر. عکس گرفتم ولی دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم. دیدن کبودیا خیلی ناراحتم کرده بود، اصلن فکر نمی کردم گریه کنم ولی داشتم گریه می کردم. دوست نداشتم اون کبودیا و اون بانداژ رو تنش باشه. نمی تونستم به کمرش نگاه کنم.

همینه که می گم آدم گاهی از واکنش خودش شگفت زده می شه. اینجوریه که می فهمی چقدر یکی برات عزیزه، انقدر که خودتم نمی تونی حدس بزنی انتهاش کجاست.

عمارت عین الدوله



اکثرن اینطور فکر می کنیم که جاهای قدیم تهران که مهم و دیدنی هستن فقط سمت منطقه 12 و خیابون امام خمینی و پانزده خرداد و اون طرف هاست، شاید به تجریش هم  نیم نگاهی داشته باشیم اما یکی از جاهایی که خیلیا ازش خبر ندارن یا کمتر ممکنه به خاطر ارزش تاریخیش بهش سر زده باشن عمارت عین الدوله است. گویا محله های شمس آباد، مبارک آباد و حسین آباد همش متعلق به عبدالمجید میرزای عین الدوله بوده ودلیل اینکه به شمس آباد مجیدیه می گن هم اسم عبدالمجید خانه. اون زمان ها همه ی این محله ها باغ بوده و عمارت عین الدوله و خانه فرهنگ صدف از اون زمان به یادگار موندن.


گفته می شه کنفرانس تهران تو این عمارت رخ داده و عکس تاریخی که استالین، روزولت و چرچیل رو کنار هم نشون می ده در این عمارت گرفته شده البته نمی دونم این مطلب چقدر درسته چون بعضی ها هم محل این کنفرانس و گرفته شدن عکس رو پارک اتابک می دونن. 


عمارت عین الدوله که حالا به نگاخانه ی برگ تغییر کاربری داده خوشبختانه مرمت شده و ورود بهش برای همه آزاده، اما چیزهای ناراحت کننده ای هم درباره ی این عمارت وجود داره. یه استخر بزرگ پشت این عمارت وجود داشته که متاسفانه الان دیگه وجود نداره. این استخر تخریب شده و زمینش با خاک یکسان شده و گود برداری شده، البته قبلن از ادامه ی کار برای ساختن ساختمون تو این زمین جلوگیری شده بود اما گویا دوباره این ساختمون سازی در حریم این عمارت به جریان افتاده.(خبر)

من عمارت و همین طور کوچه ی پشتی عمارت رو دیدم که متاسفانه هرچی تو اینترنت گشتم عکسی از نمای پشت عمارت پیدا نکردم که اینجا بذارم، شاید چون دسترسی به نمای پشت عمارت و دیدن این زمین خالی از نزدیک، از خیابون دیگه ای مقدوره و بازدید کننده ها اونجا نرفتن.

چیزی که بیشتر از ساختن ساختمون در حریم این عمارت باعث تعجب من شده 800 واحدی بودن این ساختمونه. کوچه ای که قراره این برج 800 واحدی توش ساخته بشه بن بست و بسیار باریکه. من واقعن برام سواله که فارغ از اینکه این برج قراره در حریم یک بنای مهم تاریخی ساخته بشه که می تونه خیلی برای بنا مشکل ساز باشه چطور در یک همچین کوچه ای به بنایی با اینهمه واحد اجازه ی ساخت دادن؟ این چه قاقونیه که عرض کوچه و بن بست بودنش رو در ساخت ساختمون ها در نظر نمی گیره؟ متاسفانه همین اتفاق در یک بن بست دیگه در همون حوالی (خیابان وفامنش، بن بست مظفریان) هم قبلن افتاده و یک برج بلند و پرواحد در یک کوچه ی باریک و بن بست ساخته شده و کوچه رو به پارکینگ ماشین ها تبدیل کرده. چه کسی پاسخگوی این ساخت و سازهای بی برنامه و غیراصولیه که غیر از اینکه به میراث فرهنگی ما ضربه می زنه حتی برای رفاه ساکنین یک محله یا کوچه هم ارزش قایل نیست؟ آیا وظیفه ی شهرداری غیر از تامین وضعیت مناسب برای شهر وشهروندانه؟


 آدرس عمارت عین الدوله (نگارخانه برگ): میدان هروی، خیابان وفامنش،کوچه جمالی، عمارت عین الدوله

آدرس زمین پشت عمارت (جنوب عمارت): میدان هروی،خیابان افتخاریان، کوچه هزاربیشه


لینک مرتبط:

عمارت عین الدوله روی نقشه

تاریخچه ی محله مبارک آباد

ما دهه شصتی ها

دیشب سه تا دختر دهه شصتی بودیم که داشتیم از مشترکات بچگی و نوجوونیمون حرف می زدیم. از چیزایی که امروز هست ولی دیروز نبود. خاطراتمون هم شیرین بود هم تلخ. یادم افتاده بود به اینکه اون موقع ها گیرآوردن متن یه ترانه چقد نسبت به الان سخت بود. الان هر ترانه ای رو که دوست داری، می زنی تو اینترنت و همه چیش میاد بالا. حتی اگه اسم ترانه یا اسم خواننده رو ندونی، ولی یه کم از شعرش رو بلد باشی همون رو می زنی و پیداش می کنی، اما زمان ما اگه همینقدر از یه ترانه می دونستی، پیدا کردنش تقریبن محال بود.

 یه دفترچه داشتم که توش ترانه ها رو می نوشتم. نوار کاست رو می ذاشتم تو ضبط و گوش می دادم، پاز می کردم، می نوشتم، اگه نمی فهمیدم باید اون تیکه رو می زدم عقب و دوباره گوش می دادم. الان وقتی از یه ترانه خوشم میاد، انقدر می ذارمش تا دیگه خسته ام کنه اما اون وقتا نمی شد، باید آهنگ رو می زدی عقب، البته به قول یکی از بچه ها بهترین حالت این بود که اون ور نوار هم آهنگ مورد علاقه ات باشه تا این آهنگ که تموم شد، نوار رو از ضبط دربیاری و اونورش رو گوش کنی، بعد که تموم شد دوباره دربیاری و اینورش رو گوش کنی.

یادمه فیلم تایتانیک که اومد همه دنبال متن ترانه اش بودن. چقدر دنبال یکی که متنش رو درآورده باشه گشتیم. متن ترانه ی هتل کالیفرنیا رو دادیم یکی از بچه هایی که از ما بزرگتر بود و انگلیسیش بهتر بود برامون از رو نوار پیاده کرد. برای لذتای کوچیک چه زحمتی می کشیدیم. نمی دونم این خوب بود یا بد.

تو مدرسه ی ما خیلی چیزا ممنوع بود. بردن کتاب غیردرسی و روزنامه ممنوع بود. ما یواشکی کتاب بامداد خمار رو میاوردیم مدرسه و بهم قرض می دادیم و می خوندیم. آینه داشتن ممنوع بود. کفش لژدار (اون موقع ها مد شده بود) ممنوع بود. مانتومون باید گشاد بلند می بود. یادمه بچه ها شلوارشون رو تنگ می کردن و آستین های مانتوشون رو تا می زدن و می بردن بالا و البته این کارا ممنوع بود. ابرو برداشتن و اصلاح ممنوع بود. مقنعه مون باید چونه دار می بود. اون موقع ها پدر مادرهای ما اعتراضی به این ها نداشتن. ولی خوشحالم که الان انقدر تو مدارس سختگیری نمی شه و احتمالن دلیلش اینه که پدر مادرهای الان اعتراض دارن و نسل الان هم به حرف گوش کنی نسل ما نیست.

 هر نسلی دنیای خاص خودش رو داره. برعکس خیلی از دهه شصتیا که دهه هفتادیا رو می کوبن من دهه هفتادیا رو دوست دارم. دلیل اصلیم هم اینه که راحت تر محدودیت ها رو زیر پا می ذارن و اضطرابشون از ما کمتره. ما قانونمندتر بودیم اما به قانونی احترام می ذاشتیم که به ما احترام نمی ذاشت. ما راحت تر درون سیستم ها و چهاچوب ها حل می شدیم. ما هم اعتراض می کردیم ولی بیشتر اذیت می شدیم و بهمون فشار میومد و در نهایت یه احساس گناهی رو به خاطر زیر پا گذاشتن قوانین سخت گیرانه تجربه می کردیم که نسل الان اون احساس گناه رو نداره.

به نظرم دهه هفتادیا از ما شادترن و این خوبه.  به خاطر بازتر شدن دید مردم و خانواده ها هم هست و شاید زیاد شدن اطلاعات مردم و شکستن بعضی از تابوها. دختر یکی از فامیل هام تازه پریود شده،12 یا 13 سالشه . مامانش و مامان بزرگش براش کادو خریدن و بهش تبریک گفت که تو دیگه خانوم شدی، بزرگ شدی از امروز و این نشونه ی زن بودن و سالم بودنه،ولی من وخیلی از هم سن و سال های من هیچوقت از مادرمون یا معلممون حرفی از پریود نشنیدیم و همه چیز رو خودمون با ترس و اضطراب و تردید کشف کردیم و برای کشف بعضی چیزها بهای سنگینی پرداختیم و احساساتی از همه ی این محدودیت ها به جا موند که هنوز هم با ماست. من خوشحالم که نسل جدید همچین بهایی رو نمی ده و نسبت به زن بودنش حس بهتری داره و فکر نمی کنه که هرچی به زنانگیش مربوطه باید از همه پنهان باشه یا بد و زشته که درباره شون حرف بزنه. شاید یه روز دیگه نور بهداشتی رو هم تو کیسه ی سیاه نذارن، شاید دهه هشتادیا.


مرسی از لینک زن به خاطر باز نشر این مطلب

سینماهای اهواز و حوزه ی غیر هنری!

از 5تا سینمای اهواز 3تای آنها متعلق به حوزه ی هنری هستند و در نتیجه فیلم های تحریمی حوزه ی هنری را پخش نمی کنند. آدم لجش می گیرد که این سینماها ارث پدرتان است مگر؟ الان پل چوبی را ما کجا تماشا کنیم؟

چهل سالگی



«آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دختر 15 ساله است که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند... پیری فقط یک صورتک بدترکیب است که با یک من سریش می چسبانندش روی صورت آدم، ولی آن پشت جوانی است که دارد نفسش می گیرد. بعد یک دفعه می بینی پیر شدی و هنوز هیچ کدام از کارهایی که می خواستی نکردی».

 

«گفت: ببین، نباید خیلی نارحت بشوی، زن های چهل ساله بالاخره یک کار عجیب و غریبی ازشان سرمی زند، برای اینکه ثابت کنند هنوز پیر نشده اند یا دوست پسر می گیرند یا لباس های عجیب و غریب می پوشند و موهایشان را بنفش می کنند یا رژیم لاغری می گیرند یا دوباره بچه دار می شوند یا می روند کلاس زبان یا... چه می دانم، اما مطمئن باش همه این ها فقط یک مدت کوتاه است، خیلی زود به پیری عادت می کنند».

 از کتاب «چهل سالگی»، ناهید طباطبایی، نشر چشمه

 

پ.ن: کتاب چهل سالگی با فیلمش فرق دارد. یعنی فیلم مثلن اقتباسی از کتاب است اما خیلی فرق دارند. هر کدام به جای خودش قشنگ است ولی کاش اسمشان یکی نبود یا من اول کتاب را خوانده بودم بعد فیلم را می دیدم، نه برعکس. به هر حال کتاب خوبی بود، جزو معدود کتاب هایی که یک زندگی متاهلی خوب دارد و یک شوهری که آدم دلش بخواهد و توی دلش بگوید: «به به چه شوهر خوبی». البته شاید هم خیلی ها بگویند: «چه شوهر محالی». ولی من دوست داشتم.

بیداری اسلامی



یه ضمیمه به کتاب تاریخ سوم دبیرستان اضافه شده به نام «بیداری اسلامی». امروز دیدمش و ورقش زدم. درباره ی اتفاق هاییه که تو کشورهایی مثل مصر و لیبی و..  افتاده و می خواد بگه ایران الهام بخش اتفاقات در این کشورها بوده و انقلاب ایران روی این جنبش ها تاثیر خاص داشته.  همین طور نوشته که همه ی این کشورها به دنبال تمدن اسلامی جهانی هستن و ایران ام القرای جهان اسلامه. تعریف بیداری اسلامی، اهداف بیداری اسلامی، تاثیر انقلاب اسلامی ایران بر بیداری اسلامی و بیداری اسلامی در زمان قاجار قسمت هایی از این کتاب هستن.

 دلم برای بچه های الان سوخت که غیر از کتابی که ما قبلن می خوندیم باید این رو هم بخونن و حفظ کنن و امتحان بدن.


اگه می خواید ببینید تو این کتاب چی نوشته اینجا لینک دانلودشه. لذت ببرید.

خانه ظهیرالاسلام وقتی هنوز انقدر ویرانه نبود


لینک عکس

این عکس رو پارسال خرداد گرفتم. هنوز سقف ظهیرالاسلام سرجاش بود و پنجره هاش آتیش نگرفته بودن. اینجا می تونید عکس های این روزها ی خانه ظهیرالاسلام رو ببینید. می ترسم سال دیگه این خونه دیگه وجود نداشته باشه.

 آدرس خونه میدون بهارستان، تقاطع خیابون هدایت و خیابون ظهیرالاسلام هست که می تونید تا هست برید و ببینیدش. شاید بازدید شما و اهمیتی که می دید باعث بشه خرابش نکنن. باور کنید بازدید از این آثار می تونه نجاتشون بده. اینکه بدونن مردم این خونه ها رو دوست دارن و براشون مهمه تاثیر داره. گرچه من دیگه مطمئن نیستم مردم این خونه ها رو دوست دارن یا نه؟ براشون مهمه یا نه؟



یک مرد، یک اهواز!

اهواز کلن چهار تا سینما داره که یکی از خوش مسیرترین هاش نزدیک یه ماهه داره فیلم «یک مرد یک شهر» رو نشون می ده. گذشته که اصلن اهواز اکران نشد و امیدوارم حداقل نسخه ی دوبله اش رو اهوازیا بتونن ببینن. البته نمی دونم چرا اهوازیا خیلی اهل فیلم دیدن نیستن و شما 5شنبه هم که میری سینما می تونی مطمئن باشی که دقیقه نود هم بری بلیت گیرت میاد. البته من فهمیدم که 5شنبه سینما رفتن عاقلانه نیست چون سمفونی پاکت های چیپس و صدای بچه فیلم رو همراهی می کنه، برای همین وسط هفته می رم سینما که پرنده پر نمی زنه و انگار فیلم رو فقط برای ما گذاشتن!

هیس دخترها فریاد نمی زنند


هیس دخترها فریاد نمی زنند رو دیدم، فیلم خوبی بود و مهم تر از اون به موضوعی اشاره کرده بود که در موردش تقریبن فیلمی ساخته نشده. البته من مادر هستم  هم یه جور دیگه به موضوع تجاوز و قتل پرداخته بود که اون هم اتفاق خوبی بود.

نمی دونم این اتفاق ها زیاد شده یا فضا برای پرداختن بهشون بازتر شده یا فکرها روشن تر شده که می شه در این مورد فیلم ساخت، به هر حال هر چی که هست خوبه. امیدوارم این فیلم ها ادامه داشته باشه و ما هم دخترهامون رو جوری تربیت کنیم که نترسن برای ما درد دل کنن و این سنت سکوت به خاطر حفظ آبرو از بین بره و بفهمیم چه کودکی هایی که تباه نشد و چه شادی هایی که از بین نرفت و چه زندگی هایی که یک عمر با ترس و نفرت آلوده نشد، به خاطر همین سنت به ظاهر پسندیده ی حفظ آبرو. 


مرتبط:

یادداشتی به بهانه هیس


سایت رسمی فیلم