چهل سالگی

«آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دختر 15 ساله است که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند... پیری فقط یک صورتک بدترکیب است که با یک من سریش می چسبانندش روی صورت آدم، ولی آن پشت جوانی است که دارد نفسش می گیرد. بعد یک دفعه می بینی پیر شدی و هنوز هیچ کدام از کارهایی که می خواستی نکردی».
«گفت: ببین، نباید خیلی نارحت بشوی، زن های چهل ساله بالاخره یک کار عجیب و غریبی ازشان سرمی زند، برای اینکه ثابت کنند هنوز پیر نشده اند یا دوست پسر می گیرند یا لباس های عجیب و غریب می پوشند و موهایشان را بنفش می کنند یا رژیم لاغری می گیرند یا دوباره بچه دار می شوند یا می روند کلاس زبان یا... چه می دانم، اما مطمئن باش همه این ها فقط یک مدت کوتاه است، خیلی زود به پیری عادت می کنند».
از کتاب «چهل سالگی»، ناهید طباطبایی، نشر چشمه
پ.ن: کتاب چهل سالگی با فیلمش فرق دارد. یعنی فیلم مثلن اقتباسی از کتاب است اما خیلی فرق دارند. هر کدام به جای خودش قشنگ است ولی کاش اسمشان یکی نبود یا من اول کتاب را خوانده بودم بعد فیلم را می دیدم، نه برعکس. به هر حال کتاب خوبی بود، جزو معدود کتاب هایی که یک زندگی متاهلی خوب دارد و یک شوهری که آدم دلش بخواهد و توی دلش بگوید: «به به چه شوهر خوبی». البته شاید هم خیلی ها بگویند: «چه شوهر محالی». ولی من دوست داشتم.
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم .