فروغ
کتاب اولین تپش های عاشقانه ی قلبم که نامه های فروغ به پرویز شاپور هست رو چند وقت پیش خوندم. این نامه ها خیلی روم تاثیر گذاشتن. فروغ من رو تحت تاثیر قرار می ده و در عین حال باعث میشه خیلی براش ناراحت بشم. منی که از بیرون گود تماشا می کنم و سال های دور رو مجسم می کنم و برای رسیدن به علت رنج های فروغ فقط نامه های فروغ و شنیده ها رو دارم می تونم این طور نتیجه گیری کنم: فروغ خانواده ی ناآرومی داشت، خانواده ای که بهش محبت نکردن و استعداد فروغ رو نفهمیدن، نه تنها نشناختنش بلکه تلاشی هم برای شناختش نکردن و وقتی هم خودش در برابر همه ی سختی ها ایستاد، شعر گفت، چاپ کرد و معروف شد، گفتن فاسد شده و وقتی به ایتالیا رفت مسخره اش کردن. هیچ وقت بهش اعتماد به نفس ندادن و این زن خودش سعی کرد راه خودش رو پیدا کنه. دلیل خیلی از حالت های عصبی و افسرده ی فروغ همین هاست و بعد از اون (شاید هم قبل از اون) اجتماعی که زن رو، زنی که ازدواج کرده و زندگی خانوادگی تشکیل داده رو به دلیل پیشرفت و جاه طلبی در منگنه قرار می ده و اون رو مجبور می کنه تا یکی از این دو رو انتخاب کنه. درباره ی پرویز شاپور می تونم انقدر بگم که به هر حال مردی نبود که راه فروغ رو هموار کنه. در واقع هر آدمی ، چه مرد و چه زن، به درد زندگی با آدم هایی که روح آزادی دارن نمی خورن. پرویز شاپور (شاید) آدم خوبی بوداما مرد زمانه ی خودش بود و باید با زن زمانه ی خودش هم ازدواج می کرد. چیزی که تو نامه های فروغ آزار دهنده است اینه که فروغ بارها خودش رو بابت جاه طلبیش ملامت می کنه و از خدا می خواد که شبیه زن های دیگه قانع و راضی باشه. خودش رو به خاطر آرزوهاش زن بدی می دونه. از پرویز شاپور تشکر می کنه که اون رو تحمل کرده و البته اینطور که پیداست شاپور هم احساس می کرده که داره به فروغ لطف می کنه.
سنگینی بار اجتماع و فرهنگ از اونجا بیشتر به چشم می آد که می بینی این دونفر قبل از ازدواج به دلیل رسوم و فرهنگی که برای ازدواج وجود داره و بعد از ازدواج به دلیل همه ی کلیشه های جامعه درباره ی زن و مرد در زندگی خانوادگی بیشترین مشکلات رو دارن. اما بعد از طلاق باز هم این دو با هم نامه نگاری می کنن و پرویز شاپور بارها به فروغ کمک می کنه. این مساله باعث می شه به این نتیجه برسم که بدون فشارهای اجتماعی و معنای کلیشه ایه ازدواج و بار مالکیتی که اون زمان ازدواج داشته (و هنوز هم بین خیلی از زوج ها وجود داره) و همه ی انتظارات جامعه از زن، شاید این دو نفر می تونستن دوستان خوبی برای هم باشن. واقعن فرهنگ و افکار جامعه می تونن خیلی از چیزها رو نابود کنن.
از نظر من فروغ نماد زنیه که به خاطر اینکه می خواد طبق عادات اجتماعی مرسوم زندگی نکنه و آزاد و مستقل باشه و به آرزوهاش برسه، همیشه رنج می کشه و همیشه زندگیش پر از رنج و تاریکی و افسردگی و احساس تنهاییه. فروغ نماد زنیه که فهمیده نشده، بهش توجه نشده و فقط ازش خواسته شده که به اون شکلی در بیاد که فرهنگ و جامعه از یک زن خوب انتطار داره.
نمی دونم تا حدود ده سال بعد از نوشته شدن این نامه ها، آیا هنوز فروغ خودش رو برای اینکه یک «زن خوب» نبود ملامت می کرده یا نه؟ یا فهمیده بوده که اشکال از قانع نبودن اون نیست بلکه از کوچیکی ظرفیت مردم زمانه اشه؟ امیدوارم فهمیده باشه.
فروغ خودش خیلی چیزها رو به خوبی می فهمید اما به نظر میاد از اینکه زن معروف و هنرمندی می شه همیشه خودش رو سرزنش می کرد. شاید برای همین عاشق ابراهبم گلستان میشه چون بالاخره کسی پیدا می شه که فروغ رو همون طور که هست بپذیره و حتی بخواد به رشد و بالندگیش کمک کنه.
شاید فروغ آخر به این نتیجه رسیده باشه که:
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
شعله ای بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
تولدت مبارک فروغ...
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم .