عشق، حماقت و دوست داشتن
ما عاشق می شیم. وقتی عاشق شدیم باید انتخاب کنیم که می خوایم به عشقمون بها بدیم یا نه. آدما نظرات مختلفی درباره ی عشق دارن. بعضیا عشق رو در حد یه چیز مقدس بالا می برن و بعضیا در حد اثرات تغییرات هورمونی پایین میارنش... عشق اکثر اوقات یا شاید همیشه آدم ها رو به موجودات احمقی تبدیل می کنه. بعضی ها از اینکه موجودات احمقی شدن بی اطلاع ان اما بعضی ها هم می دونن به موجودات احمقی تبدیل شدن. این حماقت لزومن بد نیست اما گاهی اعتماد به نفس آدم رو از بین می بره. باعث می شه فکر کنی هیچی از خودت نداری و هیچ تصمیمی رو به تنهایی نمی تونی بگیری. باعث می شه احساس بی هویتی کنی چون بیشتر از خودت داری به یه آدم دیگه فکر می کنی، حتی بیشتر از آینده و خوشبختی خودت داری به آینده و خوشبختی اون فکر می کنی. خودت رو با وجود اون تعریف می کنی. اینجاست که نه تنها تو خودت رو به یه موجود احمق تبدیل می کنی بلکه عشقت هم احمقانه می شه.
شریعتی یه
مطلبی داره درباره ی عشق و دوست داشتن که یه جایی می گه «عشق یک فریب بزرگ و قوی است دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها
و مطلق»، شل سیلوراستاین هم یه قصه داره به اسم «آشنایی قطعه گم شده با
دایره بزرگ» که می خواد بگه هرکسی باید هویت خودش رو داشته باشه و بتونه رشد کنه و
راه خودش رو پیدا کنه. جبران خلیل جبران هم می گه «دوست بدارید، اما عشق را به زنجیر بدل نکنید، از نان خود به هم بدهید اما هر دو از یک نان نخورید، و در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک، که ستون های معبد به جدایی
استوارند و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به
آسمان نکشند».
این ها و خیلیای دیگه می دونستن تو عشق یه
ایرادی وجود داره. بعضی چیزا فقط به درد قصه ها می خوره، مثل لیلی و مجنون یا
رومئو و ژولیت. برای همین هم هیچ قصه ای وجود نداره که زندگی آدمایی با عشق های
مجنون وار رو نشون بده چون فکر نمی کنم لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد زندگی های
جالبی می داشتن، فکر نمی کنم عشق هاشون ماندگار می موند و می تونست از پس
مشکلات زندگی بر بیاد. برای همین آخر قصه ها مرگ میاد و این دلداه ها رو از هم
جدا می کنه. این جور عشق ها برای آدم های زمینی بی فایده است. هیچ چیز رو درست نمی
کنه...هیچ کس رو آروم نمی کنه...هیچ همراهی توش نیست...کسی از خودش هویت و فردیت
نداره... رابطه ای به معنای واقعی وجود نداره... کسی اونجا نیست که حتی باهات حرف
بزنه و ببینه تو واقعن کی هستی.
خلاصه اینکه عشق آدم رو احمق می کنه چون آدم رو به یه موجود محدود و ناکامل دیگه وابسته می کنه. این البته گاهی خیلی هم خوبه چون تو این دنیای شلوغ و نامهربون ما نیاز داریم تا کسی رو دوست داشته باشیم و دوستمون داشته باشن. نیاز داریم کسی به ما توجه کنه و با ما مهربون باشه و خودمون هم احساساتمون رو بیرون بریزیم و آغوشمون رو به روی کسی باز کنیم...و اتفاقن نیاز داریم اون کس ناکامل باشه، مثل خود ما، تا ما رو بفهمه و ما بفهمیمش. اما همیشه باید خودمون باشیم و نباید وجودمون رو، عزت نفسمون رو و شادیمون رو به خاطر آدم دیگه ای از دست بدیم. ما نباید بخوایم کسی برای ما بمیره و خودمون هم برای کسی نمی میریم.
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم .