مقدمه ها را نخوانید
من سوالم اینه که دلیل وجود مقدمه اول یه کتاب داستان چیه واقعن؟ من یه بار قبلن این اشتباه رو کردم و قبل از خوندن داستان «بیگانه» ی آلبر کامو مقدمه ی کتاب رو خوندم. آخرکتاب همش داشتم به این فکر می کردم که اگه مقدمه رو نخونده بودم آیا دیدم نسبت به کتاب همین بود یا فرق می کرد!آخه واقعن تو یه وبلاگ هم الان ملت اگه بخوان یه قسمتایی از داستان رو تعریف کنن، یه جمله ای قبلش می زنن، یه آلارمی، چیزی که ممکنه لو بره داستان یا نگاهتون عوض شه به این قصه.
حالا از یه سوراخ دوبار گزیده شدم. البته به اندازه ی دو سه صفحه گزیده شدم چون بعد دو سه صفحه گزیدگی رو احساس کردم و به خوندن مقدمه ادامه ندادم. این بار دارم «هویت» نوشته ی «میلان کوندرا» رو می خونم و هنوز تموم نشده. گرچه مترجم محترم تقریبن کل داستان رو توی مقدمه خلاصه کرده.
من واقعن نمی فهمم این چه کاریه. به نظرم اینجور مقدمه ها که همه ی قصه رو لو می دن باید آخر کتاب بیان (که البته اسمشون موخره می شه). یه نمونه ی خوبش کتاب شازده کوچولو ترجمه ی عباس پژمان رو می تونم مثال بزنم که این توضیحات رو آخر کتاب آورده بود و من لذت بردم. به هر حال به شما هم توصیه می کنم مقدمه ها رو نخونید! به خصوص وقتی برای یه داستان نوشته شده باشن.
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم .