مردهای بزرگ یا پسربچه های کوچک
چندروز پیش خاله و مادربزرگم زنگ زدن و حالم رو پرسیدن. وقتی فهمیدن می خوام برم مسافرت هی گفتن «پس شوهرتو می خوای چی کار کنی»، «حالا شوهرت چی کار می کنه» و از این دست جمله ها.
این تفکر که شوهر یه «بچه» است که وقتی می خوای بری مسافرت باید «یه کاریش بکنی» برای من جا نمی افته، همین طور ترس همیشگی زن ها از اینکه شوهرشون یه وقت به دلایل مختلف،که یکیش می تونه مسافرت رفتن زن باشه، چشمش به زن دیگه ای بیفته و ولشون کنه و بره سراغ زن جدید.
هیچوقت نفهمیدم که جامعه و خانواده های ما چطور این تناقض رو برای خودشون حل می کنن که مردها رو توی خونه «بچه» هایی بدونن که حتی از پس ساده ترین کارهاشون ،مثل غذا پختن و اتو کردن و مراقبت از خودشون، برنمیان و انقدر بی اراده و بی ثباتن که مثل لباس، زن عوض می کنن اما همین «بچه» ها وقتی صبح از خواب بیدار می شن و سرکارشون می رن تبدیل به «مرد» های بااراده و با عقل و درایتی می شن که همه تصمیم گیری های مملکت به دستشون سپرده می شه، جونشون دوبرابر زن ها ارزش داره، شهادتشون اندازه ی شهادت دوتا زن می ارزه و انقدر ثبات احساسی و عقلانی دارن که نشستن در مسند قضاوت فقط در شأن اون هاست.
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم .